صبحی حسین(پسردائی) اومد جلو در خونه...با مامان رفتن تو ماشین حسین حرف بزنن من گشنه بودم داشتم تو آشپزخونه نون پنیر میزدم و فکر میکردم دارن تو ماشین چیا میگن؟!

وقتی مامان برگشت تو خونه و خدافظی کردن بغض داشت...یه بغض خیلی خفیف...انگار قبلا یه سانس تو ماشین حسین گریه کرده و حالا آروم شده بود اومده بود تو خونه...

گفتم چی گفتین راج به سید محمدم حرف زد حسین؟!(معتقد بودم بی شک فاطمه واسش از ماجرا گفته)

مامان گفت حسین منتظر بود من سر بحثو باز کنم..

گفتم خو حسین چی گفت؟!

گفت به مریم بگو خاک عالم بر سرت!

گفتم هه این دیگ واسه چی؟!

گفت حسین گفته:

یه دوستی دارم دکتره بچه شماله...اومده سمنان زندگی میکنه به خاطر زنش.برجی 8 تومن درآمد داره مشکل مالی هم ندارن زنشم خوبه...دیروزی اومده پیشم میگه:حسین من دارم میپوکم!

گفتم چرا خو؟!

پسره میگه من سمنان فقط یه زن دارم همه کس و کارم شماله!

دارم از درون منفجر میشم خوش نیستم باید برم شمال اینجا دیگه نمیکشم...من خانوادمو میخام پسردائی پسر خاله و...

برو به مریم بگو اگه تو دو تا ملاک داری که داری به این پسره که غریبه میگی بله این پسره غریب  مطمئن باش به ده دلیل اومده دنبال دختری که غریب باشه!

به ماما گفتم یعنی چی نمی فهمم؟!

گفت یعنی: اون پسر چرا از شهر خودشون زن نمیگیره چرا اومده سمنان دختر بگیره!؟

گفتم خو اون شب ما رو زیر نظر داشتن دیگه از کجا میتونه انقدر یقیین پیدا کنه ک طرفش اهل نماز اول وقت و خدا و پیغمبر و نماز شبه؟!

از کجا مطمئن شه دخترای شهر خودشون فقط در حد ادعا نیستن؟!

تازه باید تحصیل کرده هم باشه...و باقی معیار های سید...


مامان گفت نمیدونم والا حسین گفت اینم حتما بهت بگم:

گفت لات شهر خودمون شرف داره به مهندس شهرای دیگه!

گفتم خاک بر سر خودش با این طرز فکرش!!!


گفت حسین پرسیده قیافش چ جوریه؟!

مامان گفته خیلی جالب نیس در حد علیرضا(پسرخالم).


اینو ک گفت دیگه منفجر شدم بغضم ترکید گفتم در حد علی رضاس؟!

من به کسی ک در حد علیرضاس دارم اکی میدم؟!

مادر سیدمحمد این بار زنگ زد بهش بگو عکس پسرتو بفرست.

بفرسته نه برا اینی که میخامش...

بفرسته فقط برا اینی که به حسین نشون بدم و بگم این در حد علیرضاست؟؟؟؟؟؟

گریه امونمو برید با داد و بیداد رفتم پای سیستم...

اومد ببوستم جای بوسشو پاک کردم و گفتم حالم بهم میخوره مدام و یه سر خراب میکنی بعد میای منو میبوسی که ببخشم!

چنددفعه خراب میکنی؟

از بعد سیدمحمد یه سر داری گاف میدی!

اومدیمو قسمت من سید بود...این درسته که سطح چهره همسر منو بیاری پائین وقتی تو میگی در حد علیرضاست فردا چ جور توقع حرمت داشته باشم برا همسرم؟!

من بعد هیچی بهم نگو واقعا دیگ بهت علاقه ای ندارم داری گند می زنی یه سر داری گند میزنی!

به چ زبونی بگم من از سید محمد خوشم میاد...حرمتشو نگه دارین هان؟!رفتی به حسین میگی پائین تر از علیرضاس!

چشات پائین تر میبینه به مادر سید بگو عکسشو بفرسته ببینم من کور بودم یا شما...

خلاصه خیلی ناراحت بودم لپتابو برداشتم رفتم تو اتاق هنذو زدم و فیلم سوپرایزو انداختم...

آروم شدم.آروم شدم.و بعد هم اهنگه یه دیواره یه دیواره یه دیواره....


بیس دقیقه ای از بحثمون گذشته بود مامان اومد تو اتاقم گفت هنذو بردار...

برداشتم گفتم بگو:

گفت مریم(همسایمون) زنگ زده گفته الهه (شاگردش) تو رو برای برادرش خاستگاری کرده اجازه میخان بیان،فامیل پسره تیموریه!چ کنم؟!

مشناسیش؟

گفتم نه از کجا بشناسم؟!

گفت پسره مغازه داره کنار مغازه امید،سوپر مارکتیه...عصری بریم ببینیمش حالا ک قصد ازدواج داری؟

شونه هامو انداختم بالا یعنی خود دانید.

گفت الان زنگ میزنم امید ببینم چ جور ادمیه!

زنگ زد به امید...امید گفت خوب نمیشناسم اگه منظورتون همینی باشه که من فکر میکنم خیلی بامردم دعوا میکنه...

مامان اومده اتاقم برام گفت...

گفتم خو خوشبحال تو و حسین چشمتون روشن...لاته شهرمون اومده خاستگاریم!

یه چیزائی گفتیمو مامان رفت ده دقیقه ای گذشت و برگشت گفت پسره خشگله از سید محمد خیییلی خشگلتره منم عموشو میشناسم.

یه جوری گیر داده به خشگلیه طرف انگاری قراره او لبای طرفو ببوسه!

بابا من من من من باید باهاش زندگی کنم من باید صبح به صبح بیدارش کنم!

خو من همینو میخام چ اصراریه؟!

بی خیاااااااااااال...

گفتم برو بحسین زنگ بزن بگو مریم میگه لات شهرمون اومده خاستگاریم چ کنم بهش بگم آره یا به سید محمد بگم اره؟!

زنگ زده بعده بگو بخند و مسخره بازی(ازدواج من شده سوژه خنده) حسین میگه با لات شهرمون ازدواج کن سر حرفم هستم.

چرا عجله داری؟مگه کلا چند سالته؟!

گفتم من عجله ندارم ولی وقتی یکی اومده که همه چیزائی ک من میخام چرا نباید اکی بدم؟!

من از همسر ایندم چی میخاستم مگ؟

نماز و قران و نجابت و یه شغل ساده نه خیلی عجیب و دهن پر کن!یه چهره معمولی کفایت میکنه من قرار نیس با چشماش زندگی کنم یا با لباش...زندگیه من با روحشه...

این روحه همسرمه که با من حرف میزنه جسم فقط قالبه همین!!!

اینارو چطور میتونم به بقیه بفهمونم؟!

چقد سخته انقدر معیارات از همسرت دور باشه از معیارهای خانوادت از همسر ایندت!!!


+

دیشب یه چیزی از سید محمد فهمیدم که به هیشکی نگفتم اینجا هم نمی نویسم ولی چیزی بود که ته دلم مدام میگم ارزش جنگیدن داره؟! ارزش اشکامو داره؟!


+

به مامانم میگم عصری تیموری رو جواب کنه دیگ دوست ندارم شوهر کنم...نه میخام زن تیموری بشم نه زن سید محمد...

بعد اینی که تیموری رو جواب کرد میگم اگه مادر سید محمد بازم زنگ زد بهش بگو دخترم گفته فعلا قصد ازدواج ندارم.


واقعیت اینه که

اگه منو سید محمد قسمت هم باشیم 4 ماه دیگ یا 4 سال دیگ یا اصن 14 سال دیگ دوباره تماس میگیرن...

من خیلی سید محمد و دوست دارم اینو امروز مستقیم به مامان گفتم.

گفتم من ته قلبم خییییییییییلی دوستش دارم حرف زدنش برام شیرینه،لباش برام جذابه و اعتقاداتش تحسین برانگیزه من خیلی دوستش دارم و با تمام وجود حس میکنم کنارش خوشبختم.

ولی حالا که هر کدومتون به یه طریقی دارین بهش توهین میکنین و هر کدوم یه جور کوچیکش میکنین حتی غیر مستقیم...ترجیح میدم جواب رد بدین بهش تا اینکه بیاد همسرم بشه و زندگی رو براش سخت کنین...سید محمدی ک من دیدم لایق حرمته و این احترام گذاشتن کوچیکترین حقش از زندگی زناشوئیه...نمیخاینش نه؟!

خشگل نیست؟!

غریبه؟!

خیلی خب.

بهش بگین نه.

بگین نه من قصد ازدواج ندارم.


+

دلم میخاد عکسشو داشته باشم.

من قبلا حس مثبت داشتن به کسی رو تجربه کردم ولی دوست داشتن کسی،خیلی حس شیرینیه...

میخام عکس کسی رو که دوست دارم داشته باشم...میخام دلتنگش بشم...

شاید به مامان بگم از مادره سید محمد عکسشو بخاد...بعد اینی که عکسشو فرستاد جواب رد بده و بگه قصد ازدواج ندارم...

البته و صد البته که اگه ما قسمت هم باشیم ایشون به دختر دیگه ای علاقه مند نمیشه و مجدد خاستگاری می کنن.

خدا رو چ دیدین شاید من قران بخونم با این نیتی که زنش بشم...

:)


+

پرونده این خاستگاری داره اینطوری بسته میشه...

و از سفر جمکران برا من یه تسبیح رنگی رنگی موند که یه بوی عطر خاصی میده شبیه بوی قیر :)

(جدی میگم خیــــــــــــــــــــلی بوی قیر میده و مدام میترسم این بو تموم بشه!)


+

اگ عکس سید محمد دستم برسه میذارمش که شمام ببینین واقعا خشگله و سطح توقع خانوادم بالاست...واقعا خشگله...واقعا...


+

دیشب ساعت 8 و 9 مادر سید زنگ زده بود به مامان...بهش گفت رفتن تو عزا واس این دیر ز زدن...

مامان به التماس من اینور تلفن خیلی بهش در باغ سبز نشون داد و روی خوش نشون داد...اما مادر سید نه حرفی از سید زد و نه حرفی از من...فقط گفت سفر خوب بوده و از این چیزا....

حس میکنم با تماااااااااااااااام وجود حس میکنم مادر سید محمد علاقه ای نداره من عروسشون بشم و این تماس هم فقط و فقط از اصرار سید محمد بوده و بس.

من تو کل جمکران نه نگاه محبت آمیزی از مادر سید دیدم نه لبخندی و نه چیزی ک حاکی از محبت باشه...(اینی ک اومده جلو و شماره گرفته نشانه علاقش به من نیس...این نشان علاقش به پسرشه....وقتی سید بهش گفته برو بگیر خو او چرا نباید بیاد بگیره برا دل پسرش؟!)

خلاصه ک وسط حرفای مامان کات داده و گفته خیلی خب امری ندارین با من؟!

سر این دیشب خیلی اعصابم به هم ریخته بود دوباره کتف درد و باقی ماجراها...

خو اگه مادر سید محمد منو دوست نداره تمومش کنه...به پسرش بگه برات شخص بهتری رو در نظر میگیرم...

من نمیخام مادرشوهرم از من بدش بیاد یا اصن حتی حس خوبی بهم نداشته باشه....تعریف از خود نمیکنم چیزیه که واقعا حقیقت داره:من دختر خیلی خوب و مودبی هستم خیلی مهربون و کار درست،تحصیلکرده و با خدا چهره ی بدی هم ندارم...حقم نیس که مادرشوهرم منو نخاد...

اگه مادر سید منو میخاست برام میجنگید...

نه تنها برا جنگ نیومده بود...اتفاقا دنبال دیپلماسی هم نبود...

انگار فقط من باب وظیفه ای که سید گذاشته بود گردنش زنگ زده بود...

هیچ حرفی از من نزد....هیچی...

حتی حالمم نپرسید!

این یعنی دوستم نداره دیگ غیر اینه؟!

نگاه های سیدمحمد سرشار از عشق و علاقه بود واقعیت اینه نگاه های مادرش تو کل جمکران شبیه مدیرهای مدرسه دخترونه بود همین!


+

اینطور نیس که خیلی راحت دل بدم و خیلی بشدت ازدواجی باشم :))

ک اگ اینطور بود امروز عصر میرفتم ببینم این آقای تیموریه 26 ساله که خیلی خشگله چقد خشگله!!!

سید محمد لیاقتشو داشت بهش دل بدم...دوستش دارم و چ خوبه که لازم نیس این حقیقتو قایم کنم این که من خیلی سید محمد و دوست دارم با تمام وجودم.