اول سلام

یه انقلابی اتفاق افتاده تو همین چند ساعته که مربوط میشه به خاصیت بهاری بودنه اینجانب...

یعنی هوا آفتابیه آفتابی که باشه یهوئی میبینی چنان بارون میزنه که انگار وسط پائیزی...

اصن واسه همین شد که منو تو خونه بهار صدا میزنن.


+

ناخنامو گرفتم...همشون جز انگشت کوچیکه...اینم میگیرم قشنگ نیس همه رو گرفته باشم یکی بمونه موند چون دلم نمیومد همه رو با هم بگیرم...

یاد یه جمله ای بودم از یه با عشقی که میگفت مواظب ناخنای بلندتم باش!

از اون روز دلم نمیومد ناخنامو بگیرم برعکس خیلی هم حواسم بهشون بود و رسیدگی میکردم...

بی خیااااااااال :)


+

بعد نماز مغرب میخاستم تسبیح جمکرانو بذارم تو سجادم که بعد نمازا با همین تسبیحه ذکر بگم...

منصرف شدم...پارسال ک رضا رفته بود کربلا واسم یه تسبیح گلی آورده بود از این 101 دونه ای ها...

خیلی بوی خاکشو دوس دارم من اصن از بچگی همیشه مهرای خونه مادر بزرگمو گاز می زدم...بچگی که میگم یعنی تا 10-12 سالگی...

بوی خاک مهرو تسبیح رو دوس دارم...

خلاصه پارش کردم،کردمش 33 دونه!

همینی ک کف دستمه...

تسبیح جمکرانم گذاشتم تو کشوم تا چهل روز دیگه نه به بوی قیر کاری دارم نه به تسبیح رنگی رنگی جمکران نه به سید محمد نه به خاطراتش نه به هیچی...

(الان رفتم گوشه لپمو بخارونم کف دستم بوی قیر میداد خخخخخخ)

حالا بی خیال اینم بی خیال...

این مدت 40 روزه با همین تسبیح ذکر میگم و توسل میکنم به حضرت زهرا...

اگه قسمت بود بعد این چهل روز منو سید به هم رسیدیم این تسبیحو یادگار این 40 روز توسل میدم به سید محمد اگرم نشد...

اون موقع تصمیم میگیرم باهاش چیکار کنم.

تا اون موقع هم به تسبیح جمکران نگاه نمیکنم ک یاد خاطراتش بیفتم.


+

امروز از صبح خیلی منتظر تماس مادر سید بودم...تا نماز ظهر ک نزد گفتم 6 به بعد میزنه....6 تا 7 هم که نزد بعد نماز مغرب خیلی منتظر بودم...گفتم چون شب ازدواج حضرت علی و زهراس حتما زنگ میزنه...نزد.

راستش دیگ بزنه هم واسم مهم نیس.

تصمیم خودمو گرفتم....عکسم نمیخام.

به مامان میگم به مادر سید بگه مریم قصد ازدواج نداره فعلا.

اینم بی خیال.


+

شاید دیگه تو این چهل روز آهنگ هم گوش ندم...

یه چی میشه شبیه اعتکاف...

بدم نمیاد 14 روز از این 40 روزم روزه بگیرم :)

ظهر فسنجون داشتیم...

من وقتائی که غصه داشته باشم یا تو فکر باشم غذا نمیخورم...

لب به غذا نزدم...

مامان فکر میکنه اعتصاب کردم سر سید محمد ولی واقعیت اینه حس غذا خوردن ندارم اگه با غصه غذا بخورم حالت تهوع میگیرم...

این مدته هم دورانیه که هم فکر و خیال دارم هم غصه به حمد الله

سر سید اعتصاب نمیکنم چون دلیلی وجود نداره.دلیلی برای غذا نخوردن وجود نداره...نه مامان بدمو میخاد نه خودم بد خودمو میخام نه سید محمد بدمو میخاد!

میترسم لاغر بشم روزی که سید میاد خاستگاری ازم ناراحت بشه.

سیدم که ناراحت نشه دو کیلو کم کنم رضا و کل فامیل میفهمن غصه دارم...

اینم شده مصیبت!

از فردا حواسم به غذا خوردنم هم هس.

بی خیال


+

امروز اول صبح یادم رفت برای اون قضیه انفاق پول کنار بذارم...

پس شد هر شب...

شبی یه مبلغی کنار میذارم...

تو جیب مانتوی جمکرانم یه هزاری مونده بود...

امروز اونو گذاشتم کنار برا روز اول.

این یکی رم بی خیال


+

و اما حالا چیزی که شاید کمی جای خیال داشته باشه....

دارم فکر میکنم این چهل روز وبلاگمو بلاک کنم.

اینجا که میام خیلی به یاد سید محمد هستم.خییییییییلی.

فعلا منتظر کامنت یه دوست خیلی عزیزی هستم کامنتش که بیاد اینجا رو بلاک میکنم.

تااااااااا 22 مهر

ان شا الله تعالی.

یاعلی