القصه رفتیم و رفتیمو رفتیم تا رسیدیم به مسجد جمکران.

آخرین باری که رفتم اون گلدسته سفیدا فقط تو مرحله ماکت بودن!

ولی الان دیگه ماکتا درست شده بود،نیم ساعتی باب یک جلو نمایشگاه کتاب نشستیم...واسه خاطر پای مرتضی ک داشت اذیتش میکرد...

آروم آروم رفتیم سمت مسجدو مرتضی همچنان باب یک رو نیمکت نشسته بود...

همینجور تو حیاط که رسیدیم یه پسره که ریشاش مدل یکی بود یکی نبود بودش(تازه به بلوغ رسیده انگاری) رو نیمکت نشسته بود پری خواست ازش یه سوال بپرسه رفتن جلو...(من همون عقب ایستاده بودم دکتر اینام رفتن خفتش کنن طرف رو)از دور دیدم یهو پسره سرش گذاشت رو ساعدش و هق هق بنای گریه گذاشت...بدون اینی که جوابی به پری بده!!!

اینام ترسیدن متفرق شدن!

خخخخخخخخخ

هنذ تو گوشش بود طرف :))

خیلی دوس داشتم ببینم چی گوش میده!

خودم حدس میزدم یکی از مناجاتای فرهمند باشه چون بدجور به گنبد خیره بود و لباش تکون میخورد....

خلاصه دکتر اومدید گفت این دیگه خوبه نه؟

گفتم چاقه بچه ست ریشاشم خوشم نمیاد.

ریشای شوهر من باس پرپشت باشه بعــــله.

هیکلشم بگی نگی یه هوا از من پر تر باشه یعنی انقدی...با دست نشون دادم :)

رفتیم قرار شد زیارت کنیم و بریم بیرون چادربزنیم...

گفتم چادر نـــــــــــــــه همینجا تو فرشای حیاط...سالای پیش هم همینجا تو حیاط میخابیدیم این همهراه اومدیم که بریم تو چادر!؟

خلاصه همه پای چادر بودن به یه خاک برسری قبول کردن رو فرش اطراق کنیم...

رفتیم واسه زیارت مسجد.

باز با یه خاک برسری مضاعفی نماز امام زمانو خوندم...چقده سخته!!!ولی خعلی با حاله تهش انگار یه کوهی رو فتح کرده باشی...

هرجا رفتم بلا استثنا نماز شکر رو خوندم و بعد نماز حاجت...

خدا رو شکر قبل از ساعت 2 نمازامو خونده بودم بعد ساعت 2 دیگ حالش نبود رسما بدبخت میشدم :))

مرتضی خوابش میومد نمیخواست بیدار بمونه مث همه مسافرتا که تا صبح میگفتیمو میخندیدیم...

خیلی زوری راضیش کردم پیش ما بخابه...که وقتی نبودم خادما اومدن بلندش کردن بردن یه سمت دیگه به فاصله بیس قدمی ما.

من تا حوالی ساعت 1 با فاطمه بنای گشت و گذار مسجد رو گذاشتم یعنی رفتیم سر چاهو نامه نوشتیم برای حضرت.

کیف پول همراهمون نبود و از آخرین باری که اومده بودیم اینجا تا اون شب برگه های عریضه پولی شده بود...

رفتم دنبال کیف پول و فاطمه موند...

پونصد دادیم 5 تا برگه.

خلاصه رفتیم یه گوشه و بای نوشتن کردیم من اولش حرفم نمیومد میدونستم چی میخام ولی حرفم نمیومد...

مثلا چی مینوشتم میگفتم یه ادم خل وضعی رو بفرست بیاد منو بگیره ریشاش نیم سانتی باشه؟!

واااالا!

یه کمی متمرکز شدم بعد شروع کردم نوشتن...


" اول سلام.

من شما رو نمیشناسم ولی قطعا شما منو میشناسی خیلی هم خوب میشناسی به واسطه گناهای بی شماری که رو دوشمه...و جورش رو شما کشیدی.

خیلی هم فرقی نمیکنه.

من با خداشم میرم پای معامله شما که جای خود داری...

(اینجا دیگه ساکت شدم و فکر کردم یه جمله که نه حاکی از بی ادبی باشه و هم کل حرف دلمو بزنه چی میشه؟)

یه پسری با ریشای نیم سانتی شلوار پارچه ای سرمه ای و پیرهن سفید اومد که عریضه بنویسه...

نگاهم نمیکرد سرش پائین بود خیلی محجوب و آروم...

قدش تا اینجام :) هیکلش یه هوا ازم درشت تر.

سرمو انداختم پائین نامه رو ادامه دادم...)

من با خداشم میرم پای معامله شما که جای خود داری...

خیلی رک همسر آینده من شبیه همین شوار سرمه ایه باشه که اینجا ایستاده و با هم خوشبخت بشیم اونقدر که تا نداشته باشه.

در ازاش منم هر روز حواسم به حساب کتابای سه شنبه شما هس...نه که معصوم بشم ولی بعد هر گناه حداقلش اینه که حواسم هس یه سه شنبه ای هس که حساب کتابی صورت بگیره.

یاعلی.

نامه رو دادم به فاطمه بندازه تو چاه به شوخی گفتم برا شوهرت فحش گذاشتم ناممو بخونیاااا :)

اون پسره رفت نامشو انداخت و بی اعتنا بهما بنای رفتن گذاشت مام کمتر از سی ثانیه بعد او راه افتادیم...

جلو کانکس ایستاد داشت با موبایلش ور میرفت...یادم اومد کیفمو نیاوردم به فاطمه گفتم برا کیف پول من رفتم اینبارنوبت شماست بری...

ایستاده بودم و اون آقا هم جلو کانکس ایستاده بود.

به ساعت 5 دقیقه ای طول کشید فاطمه بیاد و اون اقا همچنان ایستاده بود...فاطمه که اومد ایشون هم غیب شد :)

یه چرخی زدیم و کمتر از ده دقیقه برگشتیم همونجا که باقیه اکیپ خابیده بودن...

ادامه دارد ان شا الله