بعله دیگه کمی گذشت و گذشت و گذشت تا صبح شد....

من همینجور بیدار بودم حوالی ساعت 4 دائی رو بیدار کردیدم گفتم پاشو نماز...

گفت مونده که؟!

گفتم نمونده دیگه تا تو پاتو جا بندازی و بریم وضو تمومه...

خلاصه بیدار شد رفتیم رو حوض تو حیاط نشستیم یکمی آب بازی کردیم که خاب از سرش بپره بعدشم دیگه حرف نمیزدیم فقط نگاه میکردیم به گنبدا یه نیم ساعتی فقط ساکت بودیم...

دائی رفت نماز منم چون خسته بودم رو فرش دراز کشیدم...یه مدتی گذشت تا اینی که اذانو گفتن...

رفتم وضو گرفتم نمازمو فرادا خوندم برگشتم دراز بکشم دیدم خابم نمیبره...همینجور تو فکر بودم که گفتم بی خیال برم آبجوش بگیرم...

بفرشته گفتم بقیه خابن من میرم آبجوش بگیرم نگران نباشی...

گفت خیلی خب...

خلاصه رفتیدم وسطای راه دیدم کیف پول همراهم نیست و این خودش شد یه رسوائی بزرگ!!!

دنبال صلواتیش بودم النهایه برگشتم ده قدمی محل بودم که دیدم یه آمبولانس ایستاده!

نمیدونم چرا ولی خیلی هول شدم...

فک کردم مامان؟؟؟

چادرشو دیدم آروم شدم...با چشم دنبال دائی بودم...پیداش کردم...

نمیدونم چرا ولی دنبال اون خانمه گشتم...

نشسته بود...

هممون سالم بودیم...رفتم پیش دائیشون....گفتن چرا دیر کردی؟!

گفتم پول همراهم نبود دنبال صلواتیش بودم...

فرشته ی نیگاکرد گفتچرا چیزای دیگه نگرفتی فقط همین؟!

گفتم چ چیزایی؟

گفت خامه ای چیزی؟!

گفتم پول همرام نبود خو...

گفت خو صبر کن من بیام با هم بریم بگیریم...

خلاصه رفتیم و خیلی زود با نون و خامه برگشتیم...

اون پسر نیم سانتیه هم به فاصله سی قدمی ما با اون خانمه نشسته بود....(اون خانم دیشبیه مادر اون پسره بود)

پسره اومد جلو داشتم لقمه میگرفتم...

گفت:ببخشید مادرم گفتن قراره با شما بریم مشهد اردهال درسته؟!

دائی به مامانم نگاکرد یعنی تو چی میگی؟

مامانم گفت وسایلو جمع کنیم راه میفتیم...

پسره خیلی ناز بود خیییییییییلی با یه ادائی حرف میزد که الان یادش میفتم دلم قنج میره.

صداش یه تن خاصی داشت انگار نت زیر پیانو باشه!

من خیلی خوب بلدم اداشو در بیارم...

خلاصه سرم پائین بود نگاش نمیکردم ولی خیلی دلم پی ش بود...

رفتو نشست پیش مادرش تا ما راه بیفتیم...

خاله شکایت کرد که من میخام سوغات بخرم چرا قبول کردی با ما باشن تنهائی راحت تریم...

مامان گفت دیگه گفتم نمیشه زد زیرش...

خاله گفتمن سوغااااتی نخریدم....

مامان بهم گفت پاشو برو بهشون بگو یه ساعتی طول میکشه حرکت کنیم اگه نمیخاین برین خودتون.

دکتر گفت من برم بگم؟!

منم زدم به بی قیدی گفتم برو.

مامان اخم کرد گفت نخیر لازم نکرده من دارم به فلانی میگم تو چرا خودتو تو میندازی؟؟؟

دلم خنک شد!

گفتم بذا بره خو!

گفت پاشو خودت برو...

من بلند شدم ک برم هنو لقمه دهنم بود...از دور مادره و نیم سانتیه داشتن نگام میکردن...خخخخخ مث خلا شده بودم الان یه چی بنویسم بعدا بر علیهم استفاده میشه ولی حض میکردم که نیم سانتیه از دور بهم زل زده و عین این سی تا قدم نگام میکرد...

البته کوتاه نگاهشو بر میداشت ولی باز نگام میکرد.

بعدا که اومدیم سمنان دکتر میگفت خیلی چشم ناپاک بود موقعی که داشتی بر میگشتی از پیششون داشت زل زل نگات میکرد....

گفتم خو منم بودم نگاه میکردم نمیخاد که نون بگیره میخاد زن بگیره!

وقتی چشم ناپاکه که به همه همینطوری نگاه کنه...

فقط داشت به من نگاه میکرد!

دکتر جوابی داد که از نوشتنش حالت تهوع میگیرم برا همین هیچی نمیگم ولی میدونم دروغه...ایشون مث آب خوردن دروغ میگه و قسم میخوره واسه همین خیلی به حرفاش اعتباری نیس.

بی خیال.

خلاصه رفتم جلو به مادرش گفتم سلام الهی قربون حرف زدنش برم(خخخخخخخخخ) برگشت جواب سلاممو داد سرشو تکون میداد و حرفامو با دقت گوش میداد...

آخری چشماشو بست یعنی عااااااااششششقتم :))

منم خیلی ماخوذ به حیا اومدم کنار اصن نه به مادرشنه به خودش خیره نمیشدم...برام راحت بود که ساعتها تو چشمای پسر نیم سانتیه زل بزنم!

ولی نگاه کردن به مادرش واقعا برام سخت بود!واقعا واقعا واقعا سخت بود...اصن دوست داشتم اون حرفا رو به پسره بزنم نه مادره...ولی خو نمیشد دیگه...

مادره گفت ما منتظر میمونیم اگه خاستیم بریم اس میدیم به مادرت...

اونجا فهمیدم که مادرم شماره داده...

خانمه اون روز صبح به مادرم گفته دختر خانمتون وکیله؟

مامان گفته تفریحی!!!

خخخخخخخخخ

انگار مواد میزنم!

خلاصه گفته شماره میدین یه کار حقوقی دارم....مامانم طبق معمول شماره خودشو داده...القصه صبحانه رو خوردیم و اینا گفتن میخوایم بریم سر چاه!

تو دلم گفتم سر چاهو مرررررررررگ

تا آفتاب بزنه خابیدن تازه میخان برن چاه!

گفتم پس منو فاطمه میمونیم که وسایلو جمع کنیم اومدین سریع بریم...

نمیخاستم یشتر از یه ساعت بش که خانمه و پسرش برن...

همینجور نگام میکردن یه آن که برگشتم دیدم پشتشون به منه و دارن میرن دل تو دلم نبود...گفتم تصمیم گرفتن تنها برن....

:(

با اینی که شماره رو داشتن اما دوس داشتم یه سفر با هم باشیم....

یه ذره با چشمام تعقیبشون کردم دیدم دنبال سایه ان :)

خیالم راحت تر شد.

خلاصه سوغاتا رم با یه خفتی گرفتیم که خودش واقعا یه ماجرای عجیبی میشه و از حوصله خارجه...

دکتر خیلی غیبت این پسر نیم سانتیه رو میکرد...

در واقع غیبت نبود همش تعریف و تحسین و تمجید بود...

میگفت این همونه که تو میخاستی!

نگا پیرهنش سفیده قدش تا اینجاته ریشاش اینجوریه چقد محجوبه...(تا قبل سفر اردهال یعنی در واقع تا قبل از کاشان رفتنمون دکتر خیلی رو محجوب بودن نیم سانتیه مانور میداد...بعدش نمیدونم چی شد که کثافت چپ میره راستمیاد میگه پسره چشم اله بله...چ میدونم والا...خام تو سرش بس که خره...پسر به این نازی :)  )

بهش گفتم نگو اون پسره اون پسره بقیه میشنون زشته...خاستی دربارش بگی اسم مثنی بذاریم روش؟

گفت چی؟

گفتم سپیده خوبه؟!

گفت او که خیلی سفید نبود پوستش؟

گفت میدونم بخاطر پیرهنش میگم...

گفت عااااالیه همین سپیده.

سوار ون شدیم...اومدن...

دوست داشتم دائی و سپیده پیش هم بشینن مادر سپیده و مامان پیش هم...

نشد...دائی بخاطر پاش رفت جلو نشست آقازاده و سپیده پیش هم...مامان سپیده و پسرش هم پیش هم :|

مامان منم پشت مادر سپیده...

منم با یه ردیف فاصله پشت سپیده...

وقتی اومدن سوار بشن ما 5 دقیقه ای بود معطلشون شده بودیم...

پسره گفت (با همون صدای قشنگش...ای کاش میشد اداشو در بیارم الان):ببخشید معطل شدین...

سوار شدن...تو راه سپیده همش تو شیکم آقازاده بود داشتم از فضولی اینیکه چی بهش میگه میمردم!

بیس دقیقه ای اینطوری گذشت و بعدا کاشف به عمل اومد معما میگفته :)

چنان بهش چسبیده بود انگار عقدشونه...

خیلی ازش خوشم اومده بود...یه جائی عینکشو برداشت سرشو تکیه اد به صندی...اینجا دیگه باید فقط چشمامو میبستم که نبینم...

خیلی نجیب و معصوم بود خیلی و خیلی جذاب و دوست داشتنی...

دکتر که دقیقا پشت سپیده نشسته بود گفت نگا کچله....

نگاه کردم دیدم خیلی خالیه موهاش یعنی نسبت به اون چیزی که من نگاه اول دیده بودم...

اصن برام مهم نبود یعنی هنوز حواسم پی این بود که چقد ریشاش خشگله :))

و حواسم به اینی که چقد ناز حرف میزنه...

کمتر از چند دقیقه گفت نگاااا چقد رو سرش جای بخیه ست!!!

خیلی برام جالبه که دکتر دادمیزنه فلانی چشم ناپاکه!

اگه اون بیچاره منو برانداز میکرد واسه اینی بود که میخواست زنش بشم...تو به چ جراتی انقد نگاش کردی؟!

بازم بی خیال.

خیلی حرصم میگرفت ک دکتر اجازه داشت نگاهش کنه...بدجوری احساس تملک میکردم...

هنذ گذاشتم گوشم و خابیدم...

نمیدونم چقد خابیدم ولی وقتی بیدار شدم حسابی سر حال اومده بودم...یکمی گفتیم و خندیدیم تا اینی که رسیدیم...

بعله رسیدیم مشهد اردهال.


ادامه دارد ان شا الله