یه چرخی زدیم و کمتر از ده دقیقه برگشتیم همونجا که باقیه اکیپ خابیده بودن...


زن دائی و خاله داشتن میخابیدن...

فاطمه نشست...بهش گفتم بلند شو بریم وضو برا نماز شب...

گف من دیگ نمیام...

به بقیه اصرار کردم هیشکدوم پا نبودن این همه راه بریم...منم کفشامو در آوردم و نشستم...

متوجه یه خانمی شدم که اصالتا مال مشهد اردهال بود...

داشتن با هم حرف میزدن خانمه نشسته بود خاله و زن دائی دراز کشیده بودن...

مامان و دکتر خاب بودن.

خانمه یه کمی گفت و گفت تا رسید ب اینجا که فردا ما عازمیم سمت اردهال اگه میشه با هم همسفر شیم؟!

جمعیت خیلی موافق نبود چون تکلیف خودمون هنو مشخص نبود...

من یه چیزایی گفتم و خیلی نکشید ترجیح دادم برم پیش دائی قسمت آقایون بلند شدم رفتم کنار دائی یه ذره مسخره بازی در آوردم و نذاشتم بخابه...

حوالی یک رفتم تا 4 تقریبا ده باری از خاب بیدارش کردم...بالای سرش یه مقدار پسته ریخته بود...گفتم دائی مال شماست؟!

گفت نه!!!

شروع کردم خوردن...یکی خوردم گفتم الان اینا غصبیه دیگه نه؟!

میگفت هرکی بخوره آره تو بخوری نه!

:)

گذاشتم رو لبش گفت نمیخام غصبیه :))

خودم خوردم...
همون پسر ریش نیم سانتیه کنار دائی نشسته بود...و تمام مدت ناظر همین خل کاریای منو دائی بود...
القصه بهش گفتم دائی اذیت میشی بیدارتمیکنم؟
میگی چهگوهی خواهرم پس انداخته نه؟!
گفت نـــــه من همیشه گفتم چ گلی پس انداخته خخخخخ اینو به تیکه گفت بعد خودش خندید :)
گفتم اگه خاستی برم بگو گم شو میرم...
گفت نـــــــــــــع هزار سال نمیگم...
خلاصه این هزار سال بیس دقیقه طول کشید...
خخخخخخخخخخ
این پسر نیم سانتیه هم دراز کشیده بود کنار دائی خلاصه یه جورائی ناظر این صحنه های کندن موهای سبیل و کشیدن پتو و باز نگه داشتن پلک به زور و ... بود.
منم دیگه بلند شدم با خده و شوخی رفتم و اون شب هم هر جور بود با همه خاطرات شیرینش گذشت...
:)

ادامه دارد ان شا الله.