قبل اینی که بیام اینجا یه عالم حرف داشتم برای نوشتن ولی الان...

فک کنم بهتره همه اون حرفا در قالب خاطره بازنویسی بشه...


این چند روزی که نبودم مسافرت بودم...

عبدالعظیم قم جمکران مشهد اردهال باغ فین و بعدشم همینجا...کلا دوشنبه راه افتادیم تا دیشب ساعت 7 رسیدیم...

از عبدالعظیم مینویسم.

همه چی خوب بود...

منو فاطمه کماکان قهر بودیم و بهانه ای واسه آشتی پیدا نمیکردم...حسین خاسته بود دوباره طرح رفاقت بریزیم...منم از اونجائی که خیلی غدم این طرح ریختنه واسم سخت مینمود...

القصه مکان های زیارتی رو با دکتر میگشتیم...

جلو ضریح ک میرسیدیم آروم تو گوشش میگفتم دعا کن یه همسری نصیب من بشه شوق نماز اول وقت داشته باشه نماز شب بخونه و آدم باشه...

طفلی هرجا میرفتیم حسابی دعا میکرد و بعدش میومد میگفت اینجام گفتم ولی وقتی این چیزا ک تو میگی رو میخام میترسم یهو امامزاده خطابم کنه بگه ای معصومه خاهر خودت همچین انسانی هست که همچین شخصی را بر او نازل کنیم؟!

گفتم وااااا خو من نمازامو اول وقت نمیخونم؟نماز شب نمیخونم؟قران نمیخونم؟...؟...؟...؟...؟

میخندید چیز خاصی نمیگفت...

تمام مدت هرچی پسر محجوب میدید میگفت این خوبه؟

میگفتم زیادی چاقه.باید انقدی باشه....

این؟

زیادی بلنده.باید تا اینجام باشه...

این؟

خیلی شیطون میزنه.باید چشماش اینجوری باشه...

این؟

سنش بالاست.باید یکی دو سال تفاوت داشته باشیم...

این؟

پیرهنش جلفه پیرهن سفید دوست دارم...

این؟

ریشاش خیلی بلنده انقدی دوست دارم...

خلاصه...

زیارتمون که تموم شد قبل اذان ظهر راه افتادیم سمت قم.حوالی ساعت 2 قم بودیم.

یه ناهار مختصری زدیمو رفتیم واسه نماز.

نماز مغربم حرم موندیم.

اوایل حالم خوب نبود یعنی یه دو ساعتی تب داشتم من ارادت ویژه ای به جمکران دارم...یعنی از وقتی یه دختر دبیرستانی بودم...همون سالا که با معاونمون عیاق شدم امام زمان در واقع بواسطه ایشون واسم امام زمان شد!

تقریبا از 4 ماه پیش یه مانتو قهوه ای روشن با شلوار شیری نباتی خریده بودم که طبق معمول جائی نپوشیده بودم هیچ جا...

آک بود فی الواقع.

و البته که مارک نبودن برای جاهای دم دستی خریده بودمش.

مهم این بود که تمیز باشه و نو :)

از خونه این لباسا رو به نیت جمکران انتخاب کردم 50 درصد بخاطر امام زمان انتخابش کردم 50 درصد دلایل دیگه :)

فرشته از انتخابم خیلی خوشحال شد :)

اصولا لباس نو نمیپوشم همیشه کمد پر از لباسای کاور شده و دست نخورده منه....شاید مثلا یه مانتو رو 4 سال تو سرما و گرما بپوشم تا اینی ک یه روز بیام خونه ببینم نیست و بعد بفهمم فرشته انداخته دور!

فرشته و دکتر و چ بسا بقیه از این کار من خوششون نمیاد و معتقدن باید لباسا رو تا شروع میکنه به کهنگی زدن انداخت دور!

من تو لباس نو پوشیدن خیلی معذبم به خیلی از جهات...ترجیح میدم 2-3 سال ی بار برم خرید ولی خو همیشه فرشته با اشکاش و اخماش منو کشونده تو فروشگاه و کارخودشو کرده و حاصلش شده همین لباسای دست نخورده تو کاور!

کجا بودم؟

آها تب داشتم...لباسا رو برداشتم رفتم سمت سرویسا...با کف دستامو تا آرنج،پاهامو تا زانو و صورت و گردنمو شستم...مسواک زدم لباسای نو رو پوشیدم و چادر قهوه ایمو سر کردم...

دیگ تب نداشتم :)

حسابی خستگی راه از تنم رفت...

خیلی دوست داشتم ساعت دست کنم و دستبندمو و کمی ارایش حتی...

اما نکردم.

رفتم پیش اکیپ همه با دهنای باز نگاهم میکردن!!!

نه که ماه شده باشم نه!

هیشکس انتظار نداشت مریم با لباس مشکی بره با لباس شیری بیاد!!!

همه خیلی تعریف کردن حتی فرشته ک این لباسو دیده بود تنم!

پری گفت لباس ازکجا اومد؟

گفتم همونجا که به بی حجابا چادر میدادن به ادمای شلخته هم لباس میدادن :)

کلی خندیدیم...

خاله گفت ان شا الله با همین لباس.......

حرفشو خورد و گفت بری تدریس دانشگاه...

:)

ترسید جبهه بگیرم چون همیشه گفتم اولویتم تو درس خوندنه...نه ازدواج.

یعنی تقریبا تا همین یه ماه پیش اولویتی تحت عنوان ازدواج نداشتم به هیچ رو....

ولی دکتر بی پرده گفت شبیه تازه عروسا شدی :) و فاطمه با ذوق تائید میکرد!

خلاصه خیلی سبک سنگین کردم ک ادکلن بزنم یا نه...تقریبا دو ساله که حتی ی بارم بیرون خونه نزدم.

در نهایت نزدم.

اما دیدم پوست صورتم واقعا داره خشک میشه همینجوری که نشسته بودیمو مسخره بازی در می آوردیم کرم مرطوب کنندمو در آوردم دیدم همه نگام میکنن رو دست عین 5 نفرشون زدم و گفتم رایحه ش خوبه پوستتون نفس میکشه بزنید...

همه خیلی ابراز خوشحالی کردن و از رایحه ش تعریف کردن...

همینجا بود که با فاطمه دوست شدم...به بهانه کرم زدن رو دستش...

خیییییییییلی خوشحال شد.

دروغ چرا منم خییییییییییییلی خوشحال شدم...خو دوست بودن خیلی ساده تر از قهره!

البته نه مثل سابق...در یه حد خییییییییلی معمولی!

تا نماز مغرب خیلی قران خوندم رسیدم به سوره حجر کتابو بستم.به نیت اینی که یه پسر شهرستانی با پیراهن سفید و ریشای نیم سانتی و مقید ب اداب دین بیاد خاستگاریم ترجیحا قصد شهادت داشته باشه!!!(خو میخاستم خوابم تعبیر شه)

حاجتمو دقیقا فرشته و دکتر میدونستن هر وقتی یه بند به ویژگی های این داماده خوشبخت اضافه میکردم.

نمازو که خوندیم یه ون گرفتیم به سمت جمکران.

و ماجرا از همین نقطه ی کائنات رقم خورد :)


ادامه دارد ان شا الله.