همه چی خوبه ها...هیچی کم و کسر ندارم...

ولی الان یه دردی هست که ادم باید خیلی پررو باشه یه همچین جای علنی از این درده بگه...

من قبلا یه پستای دم دستی می نوشتم یکی برگشت برام کامنت گذاشت شما خیلی صریح هستی(خیلی شیک و مجلسی منظورش این بود پررو ام-خخخخخخ) حرفائی که تو خلوتت باید بین شما و همسرت زده بشه تو بلاگ مینویسی!!!

البته من نپرسیدم منظورت کدوم پسته؟!

چیز خاصی بهش نگفتم...شاید چون تا حدود زیادی به صراحت خودم واقفم...

البته اخیرا دارم تودار بودنو یاد میگیرم...

مثلا این ده بیست روز گذشته یکی دو بار که از چیزی دلخور شدم سکوت کردم...خیلی کمه...

من تقریبا بیست روز گذشته بیشتر از ده بار فرصت داشتم تا سکوت کنم...و تمرین کنم بردبار باشم ولی خو از این ده بار فقط دو بارشو موفق بودم...کم کم بیشتر میشه...امید بخدا.


اما گذشته از این حرفا وضعیت الانم یه جوره بدیه که تو همه عمرم تجربه نکردم...

منظورم وضعیت دلیمه...


یادتونه قبلا از بغل خدا حرف میزدم؟!

مثلا از عطر خدا؟

مثلا از اینکه خدا جوری بغلت میگیره که بتونی پاهاتو تو هوا تکون تکون بدی؟

این حرفامو یادتونه؟!

الان یه مدلی شده حال دلم که خدا رو میبینم...

یعنی هست همینجا کنارمه...

ولی بهم دست نمیزنه...

فقط داره نگاه میکنه...

من نگاه خدا رو میبینم...

کس و شعر نمیگم...

به همه مقدساتم من نگاه خدا رو دارم میبینم وقتی با چشمام بهش اشاره میکنم بیا جلوتر انگاری که تو پارک به یه بچه ی غریبه که خیلی هم خجالتیه بگی بیا جلوتر...

چیکار میکنه؟!

بدو بدو میره پشت مادرش قایم میشه یا پشت سرسره ها حتی...

الان خدا مث اون بچه شده...

بهش میگم بیا ازم خجالت میکشه انگاری...

خخخخخخخخخخخ

میدونم الان تو وضعیتی هستم که من باس خجالت بکشم...ولی خو چ کنم من پررو زاده ام :)


بابام خیلی پررو بوده...مامانم خیلی حاضر جواب!

همیشه بین مامان بابا که بحث میشه...

میگم ماما خو چرا ساکت نمیشی که تموم بشه؟

چرا میذاری داد داد داد داااااااد؟!

نمیتونی بری تو یه اتاق درو ببندی...

شب که اومد بهش بگی کار ظهرت بد بود؟

میگه نچ بابات پرروا :))

بابا یه مدلیه که الان داد میزنه هنو به 12 ساعت نکشیده التماااااااااس میکنه برا حرفائی که تو دعوا رد و بدل شده  ببخشتش...التماسی که میگم یعنی تااااااا بغض جلو همه ما بچه ها!!!

ی بار قهرشون دو روز طول کشید...

صبح روز دوم حوالی ساعت 7 صبح یادم نیس بقیه بچه ها کجا بودن ولی خونه نبودن یا شایدم خاب بودن یادم نیس...

من داشتم تو اتاقم درس میخوندم و طبق روال گذشته هنذ تو گوشم با ولوم 100...

یهو دیدم مامان شاااکی اومده تو اتاق هنذو برداشتم میگم چی شده؟!

میگه نمیشنوی صدات میکنم نه؟!

گفتم خو هنذ تو گوشم بود...چی شده؟

میگه بابای فلان فلان نشدت (این لغت کلی حرف داره توش) گیر داده میگه تا بوسم نکنی نمیذارم بری بیرون از اشپزخونه!صدات زدم بیای بلکه از تو خجالت بکشه از رو بره!!!

واااااااایییییییییی که خدا میدونه چققققققققققدر خندیدم!

گفتم حالا بوسیدیش؟

گفت اه اه اره دیگه گیر داده بود نمیذاشت بیام بیرون همینجور لباشم پاک میکرد با پشت دست...

گفتم کجاااااشو؟؟؟؟

واااااااااااااایییییییییییییییی وااااااااااایییییییی الان که دارم مینویسم با یه دست کلیه مو چسبیدم از شدت خنده دارم منفجر میشم!!!

خیلی شیک و مجلسی میگه لباشو...

دیگه من از رو تخت سر خوردم خزیدم پائین پاچه شلوارشو گرفته بودم میخندیدم...

اونم خندش گرفته بود...قاطیه خنده بریده بریده گفتم خو تو که زوری بوسیدی چرا لباشو بوسیدی خو!!!

لپشو بوس میکردی!!!

همینجور که پاچه شلوارشو از دستم میکشید گفت:خودش گفت یا لبام یا حساب نیس!!!

دیگه من منفجر شده بودم کله صبحی از خنده!!!

قبلا هم دو بار دیگه بوسیدن مامان بابا رو دیده بودم...

ولی این بار خیییییییییییییلی خنده دار بود....

اون دو بار سرمو مینداختم پائین که یعنی ندیدم...خخخخخخ

بابا شوهر خوبیه...ضعف داره...ضعفای زیادی هم داره که به خودشو مامان مربوط میشه ولی در کل شوهر خوبیه...

تو پدر بودن ضعف نداره...اصلا نداره...اسطوره ی پدریه....

منو بابا خیلی مشاجره لفظی داریم...از همه بچه ها بیشتر من با بابا داد و بیداد میکنمو گیر میدم...اینو خودش دو بار رک و راست بهم گفت...گفت تو خیلی پررو و چشم سفیدی!

منم بار اول که گفت چشم سفیدی گریه کردمو اعتصاب غذا بار دوم قهر کردم دیگه نگفت

ولی اگه همین الان بگن بین این 4 تا بچه کدومو بیشتر دوست میداری میگه این دختر بیشعوره :)

من قدر محبتاشو میدونم ولی خییییییییییییلی کم ابراز میکنم...

شاید سالی یه بار مستقیم بهش بگم تو برام مهمی.

ولی تو روز بالای ده دفعه اینو به مامان میگم...

داشتم میگفتم...مامان حاضر جوابه،اینو همیشه بابای مامانمم میگه... :)

من این اخلاق مامانو دوست ندارم ولی نمیشه ازش خواست عوض شه...

بعدشم همیشه ادم باید جای اون طرف باشه...

من که هیشوقت جای مامان نبودم ببینم وقتی بابا داد میزنه تا کجای دلش میشکنه که حتی بغض بابا هم ارومش نمیکنه!

چند وقت پیش یه پرونده داشتم من تو اون پرونده حقو کاملابه آقاهه میدادم تا همین دو سه شب پیش که دیدم واااااقعا خانمه حق داشت...چرا؟

چون خودم دقیقا تو جایگاه اون خانمه قرار گرفتم یا بهتر بگم برای چند ساعتی فکر میکردم جای اون خانمه هستم...



اصن کجا بودم که به اینجا رسیدیم؟!

آهااااااااا یادم اومد...

الان تو وضعیتی هستم که من باس خجالت بکشم...ولی خو چ کنم من پررو زاده ام :)

آره دیگه میگفتم...دو شبیه نماز شبمو نخوندم...چ میدونم والا...کاری که این دو سه روزه کردم یا بهتر بگم همچنان دارم میکنم(تقریبا تا دو ساعت پیش) خیلی کار اشتباهیه...اصن میشه گفت غیر قابل بخششه...یعنی اگه من خدابودم فاتحه میخوندم به قبر بنده ای شبیه خودم :)

ولی خو دارم میگم دیگه خدا داره نگام میکنه...

من خیلی اهل مدارا نیستم...ولی خیلی قدردانم...خیلی.

میشه گفت این قدر شناسی یکی از بارزترین ویژگی هامه....

من برا نگاه های امشب خدا دیگه این کار اشتباهو نمیکنم...

کسی هم که بخاد منو دوباره بندازه تو این وادی نمیبخشم به هیچ قیمتی نمیبخشم حتی اگه مهمترین کس زندگیم باشه...

کلا من از بچگی یعنی از همون دبیرستان از این کس کلک بازیا خوشم نمیومد....

یه دوستی داشتیم اسمش مریم بود...

اینو من رقیب بودیم سال دوم و سوم دبیرستان.

همیشه اون شاگرد اول بود من دوم یا سوم.

این دخدره تو فاز این قسم کارا بود...من خیلی تعجب میکردم!!!

اصن خییییلی خداشاهده!

اصن اصن اصن معنیشو نمیفهمیدم...

چ میدونم والا!

خابشم نمیدیم یه روز خودم...


همه اینا شعره...

کلید کلام اینه:

من دیگه ازین کارا نمیکنم.

چشمامم رو هرچی که منو یاد همچین کارائی بندازه که خدا خودشو ازم قایم کنه می بندم.

دیگه ازین کارا نمیکنم...