دارم رو پاور کارگاه چهاردهمم کار میکنم...

یه خوبی داره تموم کردن این پاورا...

من از مهر باید مجدد همین کلاسا رو برگزار کنم...

و خوبیش اینه برا دانشجوهای جدیدم دیگه نیاز نیس پاور درست کنم،همینا رو کار میزنم...

حالا اینا رو بی خیال :)


همینجور که دارم پاور درست میکنم آهنگم کنارم روشنه...

من دوس دارم آهنگو با صدای بالا گوش بدم...

بنا به دلایل ناموسی خو هنذم که نمیتونم با صدای بالا گوش بدم دیگه هیچی...

دکتر دو ساعته به پام افتاده خاموشش کن...کمش کن...مغزم داره منفجر میشه!

منم تقریبا تو مایه های تمرین و تکرار با خانندهه که بازم بنا به دلایل ناموسی تا چند روز اینده نمیخام اسمش فاش بشه میخوندم...

دو دقیقه پیش دکتر اومده با بغض میگه دع لااااااامصب هنذ بذا گوشت!

خندم گرفت از حالت عجزش تو ادای این جمله

الان رفته تو مربا چند میوه میوه هایی رو که من دوس دارم جدا کرده تو قاشق ریخته آورده جلو دهنم منم ذووووق کردم (فشارم تقریبا افتاده از صبح همینجور یه سر،سرگیجه دارم) دهنمو بازکردم دارم با ذوق مزه میکنمو سرمو تکون میدم میگه برات آوردم چند ثانیه هم شده دهنتو ببندی کمتر صدای نحست به گوش برسه!

آیییییییییییییی خدا مردم از خنده

+

کلا در وضعیت خر کیفی به سر می برم....

چرا خر کیف نباشم؟!

هرچی از خدا میخاستم دو دستی تو بغلمه...

دمت گرم خدااااااااااااااااااا

نوکرتم بمولا :)

+

نماز خوندنای اول وقت دزدکی چی میگه؟!

از همین الان استرس نماز مغربو دارممممم...

خخخخخخخخ