عرضم به حضورتون دو شب پیش بهداد وزنه میزنه سه تا چراغ سفیدم میگیره خرکیف میشه که قهرمان شده میاد پائین میبینه اون آقاهه و زنش وتو کردن بعد گریه میکنه بعد بازم گریه میکنه بعد خیلی گریه میکنه....

اینا رو من ندیدم...دکتر و رضا برنامه های المپیکو دنبال میکنن...منم المپیک قبلی رو دنبال میکردم ولی برا اینبار وقتشو ندارم.

خلاصه صبحش دکتر میگفت حرومزاده ها ناداوری کردن!

رضا از اونجائی که از بهداد خوشش نمیاد میگفت:

بهداد یه خطای لرزش قابل اغماض داشت که اغماض نکردن.میخواست کارشو درست انجام بده تا راه شبهه رو ببنده...

یعنی کلا رضا فقط رضازاده رو قبولش داره میگه بقیه ساقه کرفسن!

خلااااااااصه...

دیشب پای سیستم بودم که رضا داد زد بدو بیا بهداد داره گریه میکنه!

منم رفتم دیدم اع!واقعا داره گریه میکنه...همینجور تو کف هیکل به اون گندگی بودم که با پشت دست اشکاشو پاک میکنه که یهوئی رضا گفت بیا پیشم کارت دارم...

فک کردم مث همیشه میخاد گیر بده منو ببوسه...

گفتم ول کن تو رو خدا دیگه تو این اوضاع دارم تلوزیون نگاه میکنم...

گفت نه بقران بیا بوست نمیکنم کار دیگه دارم...

چهار دست و پا دو متری رفتم جلوتر گفتم بگو...

با دست اشاره کرده میگه نمیخام اخوی و دکتر بشنون بیااااا

یه قدم دیگه رفتم جلو میگه بخدداااااااا بوس نمیکنم بیا تو گوشت بگم...

گوشمو بردم جلو لبش گفتم میدونم میخای بوس کنی خو بکن برم فک نکن گولم زدی :|

بوسم نکرد.

آروم گفت:

مرسی که داری استاد دانشگاه میشی...مرسی که موفقی باباجان.

یه لحظه حس کردم قلبم داره می ایسته!

تو کل 24 سال زندگیم اولین باری بود که رضا منو موفق صدا میکرد!

شاگرد ممتازیای دبیرستان جایزه های جشنواره ها ...اینا هیشکدوم براش بچشم نمیومد!اصصصصصصصصصلا بچشم نمیومد...دل تو دلم نبود خیلی ذوق زده شدم...

آروم گونمو بوسید.

خاستم ببوسمش دیدم همه دارن ما دو تا رو نگاه میکنن...خندیدم قشنگ سررررررررخ شده بودم بلند شدم بشقاب سوپ اخوی رو برداشتم گفتم من میرم بخابم کولرو زیاد میکنم نیم ساعت دیگه کمش کن دکتر جان :)

خیلی حال خوبی بود...قشنگ داد میزد رضا رو راضی کردم...

خلاصه رفتم بخابم دیدم نمیشه...وضو گرفتم ساعت 12 و 30 بود نماز شبمو خوندم همونجور با چادر سر سجاده یه چرتی برداشتمو یه ربع نشده بلند شدم رفتم سرجام خابیدم...

دیشب شب خوبی بود...

+++

شکرت خداااااااااااااا

میرم که درس بخونم

علی علی