ماجرا از این جا شرو میشه که فرشته رفته مشهد دیروز.

بعد ما تو خونه یه رسمی داریم یکی از اعضا که میره مسافرت اونائی که باقیموندن تا طرف برگرده فقط غذای بیرون میخوریم...فرقی نداره بابای خونه باشه خاهر خونه باشه یا مادر خونه!

بعد یه رسمی هم بابای خونه ما داره یا بهتر بگم داشت بر این مبنا که مثلا اگه ما شیش نفریم به اندازه 8 نفر غذا میگیره یعنی 8 پرس...همیشه هم سه پرس زیاد میادا همیشه ولی ایشون عادت دارن این مدلی غذا بگیرن...

کلا تو این مسائل دست و دلبازن...

خلاصه

امروز ظهر ساعت 11 تماس گرفتم با رضا گفتم ناهار میگیری شما یا من غذا درست کنم؟(تعارف بود،خو روم نمیشد بگم غذا بگیر بیار گرسنگی داریم همو گاز میگیریم...

یعنی واقعا آقازاده با بغض اومده بود به من میگفت ناهار میخام...)

خلاصه گفت نه نه نیم ساعت دیگه با غذا میام....

مام همه گششششششنه!!!!!!

ده دقیقه ای گذاشت تماس گرفت گفت کوبیده یا پیتزا؟

گفتم بچه ها پیتزائین...

گفت چه پیتزائی گفتم مرغ.

خلاصه ذوق مرگه این پیتزاهه بودیم و هی به هم تسلی میدادیم صبر کن الان غذا میاد....صبر کن...

تو این گیر و دار اخوی هم از سر کار اومد خواست غذا گرم کنه گفتم 5 دقیقه صبر کنی رضا میادا....

اینم اجاقو خاموش کرد نشست پای تلوزیون...دیگه الان جمعیت گشنگان در منزل به 4 نفر رسیده بود!!!

بیس دقیقه ای گذشت صدای موتور رضا اومد...

سه تائی پریدیم سمت آیفن!!!

بخدا یه وعضی مثثثثثثل زامبی ها!!!!!

رضا که اومد تو،ما همه منتظر ظرفای غذا بودیم در کمال ناباوری دیدم دو تا پیتزا گرفته دو تا ساندویچ!!!!

کفم برید فک میکردم باقیش تو ماشینه یهو یادم اومد با موتور اومده...

خلاصه نگاه های خنده دار بود که بین منو اخوی رد و بدل میشد....

سفره رو انداختیم...5 تا گششششنه 4 تا غذا!!!

تن ماهی صبحانه اقازاده تو یخچال مونده بود...

اخوی و دکتر و آقازاده افتادن تو غذاها...یکی باس جان بر کف میشد...طبق معمولاون یکی من بودم...

دو تا برش پیتزا برداشتم رفتم نشستم پای تلوزیون...

حالا هعی رضا میگه بیا بشین بخور بیاااااااا دیگه...

یکی نیس بگه لامصب من الان کوفت بخورم؟!

خیلی با متانت گفتم شما بخورید غذا دیر اومد گشنه بودم من تن ماهی خوردم...

(ببینید اینجا یه قاعده فقهی داریم دفع افسد به فاسد...من اگه این دروغ رو نمیگفتم بابای خونه جلو بچه ها شرمنده میشد...خدا مطمئنا میبخشه و راضی بود ازاین دروغم)

خلاصه با اینکه من کشیدم کنار چون پیتزاها مینی بود(!)همچنان اینا گشنه بودن...

ظهری 4 تائی تو اتاق من جمع شده بودیم هعی مسخره بازی در میآوردیم میگفتیم لامصب تورما اثر گذاشته پدر روحانی رو گفتن و ....

القصه انقد ریز ریز خندیدیم که رضام بلند شد از خاب...

نیم ساعت پیشدیدم همچنان ضعف ظهر هس....برگشتم گفتم بچه ها پایه این بریم رستوران سلطانی؟!

آقازاده گفت پاام...گفتم برو از تو کیفم پول بردار یه پرس بگیر.

این از آقا زاده و 15 تومنیه تو کیفم....

به دکتر گفتم تو چی کوفت میکنی؟

گفت پیتزا!

ای درد و پیتزا!

زنگ زدم یه پیتزا مرغم برا اوشون سفارش دادم گفتم خودمم یکی دو لقمه از هرکدوم گدائی میکنم!!!

خلاصه پیتزائیه قرار شد بیس دقیقه ای پیتزاها رو بیاره مام خیالمون راحت بود دیگه من میگفتم دکتر حساب میکنه دکتر میگفت من حساب میکنم...

صدای موتورشنیدم گفتم پاااااشو برو پولو بیار...

دکتر گرخید گف پول؟!

گفتم اره پول!!

گف چقد؟

18 تومن؟!

من مرگ میخورم!من گوه میخورم پولم کجا بود!!!همه رو دیروز ریختم تو مسکن!!!

اینو که گف یخ کردم!!!کل پولای منم تو عابر بود!!!

داشت آبرومون تو کوچه میرفت..

بالای کمدا تو کابینتا جیبای لباسا لای کتابا لباسای بسیج اخوی حتی!!!

این آخریا سینه خیز دنبال پول بودیم بس که خندیدیم...

خلاصه صد تومن صد تومن جمع کردیم...

واقعا مشتم پر از سکه شده بود!

پونصد کم داشتیم...

همینجور که از شدت خنده داشتیم ضعف میرفتیم دکتر میگه من اون هفته 500 انداختم صندوق صدقات خونه میشه برش داریم؟؟؟؟

واااااااای دیگه داشتم میمردم!!!

اون موتوریه که من شنیدم پیک نبود ولی بالاخره پیک اومد مشتای منم پر از پول خرد...

اقازاده سر رسید با التماس بهش گفتم تو برو غذا رو بگیر من روم نمیده بخدااااا

پولا رو گرفت رفت دم در...

مکالمه پیکیه و آقازاده خودش کر کره خنده بود!!!

طرف میگفت قلکتو شکوندی؟!

آقازاده میگفت مشکل داری عمو؟

خلاصه طرف کلی مسخره بازی درآورد تا پولا رو بگیره منو دکترم داشتیم درو کمدو گاز میگرفتیم صدای انفجار خندمون بیرون نره!!!

اصن یه وعضی!!!

مرگ میخوردیم سنگین تر بودیم...

تو همه عمرمون اینقدر بی پولی رو با پوست و گوشت و استخونمون درک نکرده بودیم!!!

خییییییییییییییییلی باحال بود...

+++

نتیجه اخلاقی:

چو دخلت نیس خرج آهسته کن!