خب عارضم که بعد از اون کارگاه تئوری پنجره شکسته استقبال از کارگاه بعدیم خیلی بالا گرفت تا جائی که یه سری از افرادی که واسه این کارگاه به عنوان شاگرد ثبت نام کردن خودشون از اساتید دانشگاهن.

نه به عنوان ناظر و داور!

بعنوان شاگرد!

این چیزا حسای خوبی رو به آدم منتقل میکنه...

کارگاه فنون ترجمه ای که دارم میذارم یه کارگاه دوره ای هست.

یعنی 5 جلسه ی 4 ساعته از ساعت 9 صبح تا 1 بعد از ظهر.

فعلا فقط میدونم تاریخ جلسه اولش میشه بیست و پنجم مرداد یعنی همین سه چهار روز دیگه اگه اشتباه نکنم...

فرشته شنبه ساعت 7 راه میفته سمت مشهد تا روز دو شنبه صبح ساعت 4 که میرسه سمنان.

امشب بهش گفتم کارای پاور کارگاه رو تا ساعت 12 ظهر فردا تموم میکنم قبل رفتنش دوباره رو سیستم رمز بذاره.

اینجوری بهتره...

قبول کرد.

خیلی وقته خوب درس نمیخونم...تقریبا ده پونزده روزه دیگه ادم سابق نیستم سرو وعضم خاکیه!

حس ادمی رو دارم که تو رینگ یه عالمه مشت خورده باشه تو سر و صورتش و هنوز یه راند مونده تا بازی تموم بشه ولی دیگه نفس نداره!!!

اوهوم این بهترین تشبیه شد.

حس ادمی که تنش پر از زخمه ولی باس بایسته چون این زخما خوب میشه...مهم نیس جاش بمونه مهم اینه که نباس اونا که دوستشون دارم شکستمو ببینن...

به من باشه میخوام امشب چشمای خیسمو ببندمو تا ابد باز نکنم...

واقعا میگم...

واقعا همچین حسائی دارم.

ولی میخوام ادامه بدم میخوام بجنگم...

انگار من گلادیاتور به دنیا اومدم!!!

چند روز پیش فرشته میگفت انقدری که تو و اخوی تو زندگیتون جنگیدین من هیشکی رو نمیشناسم!

چقدر جنگیدیم و چقدر هنوز داریم میجنگیم!!!

انگار منو داداش زائیده شدیم واسه مشت خوردنو دم نزدن!

چقدر نفس کشیدن سخت شده واسم...

چقدر شیک لبامو گاز میگیرم که گریه نکنم.

چقدر مردونه ایستادم به گریه نکردن!!!

من چقدر مرد شدم خدا!!!

من که هیشوقت ادعام نشد به پاکی به درستی به با تو بودن!

من که اونقد سر سجاده به غلطام گریه کردم که خودت بیای شونه هامو بگیری بگی پاشو بسه ابرومو بردی جلو فرشته هام!!!

من که هیشوقت هیچ جا نگفتم معنای اسلامم!

من کجا گفتم شیعه یعنی من؟!

من کی گفتم خدا رو با من بشناسین؟

من فریاد انا الحق نزدم زدم؟!

پس چرا انداختیم وسط این جهنم؟!

مگه من ازت خواسته بودم؟!

من بهت نگفتم ارامش میخوام؟!

کی بود که داد میزد به عهدمن وفا کنید تا به عهدتان وفا کنم؟

خجالت میکشی؟!

سرتو بگیر بالا مث یه خدای واقعی نگام کن...

من کم گذاشتم برات؟!



آره کم گذاشتم برات.

می بخشید عزیز دل میشه حالا من سرمو بندازم پائین؟!

نمیخوام بیای اتاقم امشب.

میخام خلوت کنم.

به فرشته هاتم بگو نیان...

من نماز امشبمو تو راهرو میخونم.

نیا پیشم نیااااا

برو پیش اونی که بیشتر بهت احتیاج داره برا امشب.

+

رفتم مثلا خیر سرم حرفی از دل نزنم و از کارگاه بگمو برم!!!

من سراپا همه دل شدمو

دل به آنی من نشد!