یه هفته ست حواسم بود بیستم تولده مامانه ولی الحد چون امروز اعصابم سر نماز شب نخوندنم تحت شعاع بود یادم رفت بیدارش کردم بهش تبریک بگم...

حسین بهش پیام داده:

سلام صبح بخیر.تولدت مبارک عزیزم

من:

بتوچه که تولدشه امروز.تو چیکارشی آخه؟

برادر زاده و شما؟

سگ!

کوچو کوچو بیا برات نون آوردم

من سیرم صبحانمو صبح زود خوردم بده اونی که تا لنگ ظهر میخابه!

خو خره او که تا حالا ندیده الان اسمو پاک کن منم چیزی نمیگم دخترعمه جان

دیده باهوش نمیخواست من ببینم گفتم ناموسیه بزور دیدم...تو روووحت!
یه روزی هم تولد پروین شد من بهش تبریک گفتم خجالتزده شدی می فهمی من الان چه حالیم!؟

یعنی مغزه اون کسی که زیر فوقتو امضا کنه من....م که بجای زن دائی میگی پروین!

نه که تو بهش میگی مامان!هشدار آخره پاتو از زندگی ما بکش بیرون...انقد موس موس مادرمو نکن!

اصن دیده باشه هروقت من اولین کسی بودم که به اون مرد بدبخت تبریک گفتم بیا واسه من قیافه بگیر تو اختیار اون بدبختو داری فقط. این عمه ست همگانیه میفهمی؟همگانی بفهم!

همگانی جد و آبادته کلمه ای بنام ناموس برات تعریف شده؟!

به اون بدبخت بگی غمی نیست بمادرم کاری نداشته باش خب؟

برو بچه ببین عروسکت کو باش بازی کن واسه من خط و نشون نکش فکر کردی منم فاطی جونم ازت بترسم هرکاری بکنی هیچی بهت نگم؟برو بگرد دنبال عروسک صورتیت جوجه!

من موظف بودم هشدارمو بدم من بعد نشونت میدم خوش کردی!

ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن من واسش نگرانم ناراحتم دلم براش میسوزه بدبخت مادرش بمیره براش فکر میکنه تو نیمه گم شدشی خبر نداره فرشته ی بدبختیشی!

بتوچه آخه ؟ بتوووووچه که غصه همه رو میخوری تو غصه نیمه خودتو بخور واسه همه عمرت بسه!

تولدت مبارک عمه جونم :)

زهر مااااااااارو عمه جان!برو میخام درس بخونم...

+++

اینم ماجرای امروز...

تولدت مبارک فرشته ی زندگیم تولدت مبارک قربون تقدس نفسهات...
تولدت مبارک

:)