این قسمتو فقط من باب تکلیف مینویسم همین!

خب من سال 92 دوباره کنکور دادم و اینبار رتبه م شد 1200 این یعنی بازم میتونستم دانشگاه شهید بهشتی قبول شم!ولی همچنان سمنان رو ترجیح دادم این دفعه میخواستم حقوق بخونم...زدم پیام نور چون نمیشد همزمان تو دانشگاه دولتی دو تا رشته رو با هم خوند...
اون سال من هم پیام نور بودم هم سراسری...روزی تقریبا بالای 8 ساعت فقط سر کلاسا بودم!!!
از این دانشگاه به اون دانشگاه شاید روزی بیشتر از 6 بار بایس این مسیر کلاسای سراسری تا سر در رو پیاده میدویدم تابه کلاسا برسم...
خیلی برنامه فشرده شده بود اصولا سر همه کلاسا با بیست دقیقه تاخیر میرسیدم چون تا از این دانشگاه به اون دانشگاه برم خیلی زمان میبرد این دو تا تقریبا نیم ساعت پیاده راه داشتن ولی خو تاکسی هم تو اون بیابون نبود!
من این مسیرو بایس می دویدم!
هرچند خدائی الحق و الانصاف 50 درصد موارد رو رضا میومد و منو می رسوند...ولی خب خیلی طبیعی بود یه تایمائی رضا تو شهر نباشه یا تا بره خودشو به من برسونه مصلحت حکم میکرد خودم بدوام!
این دیر رسیدنا سر کلاس وادارم کرد تا علی رغم میل باطنیم برا اساتید توضیح بدم که من دانشجوی همزمانه هستم حسابداری روزانه و حقوق پیام نور.

این باعث شد تقریبا سه برابر قبل تو چشم بیام!
همون مقدار قبل واسم کافی بود تا اینکه روزی یه نفر ابراز محبت کنه این سه برابر شدنه واقعا دیگه خیلی وحشتناک شده بود!
یه استادی داشتیم تو دانشگاه دولتی...دکتر احسانی.
این ماشینش 206 بود استاد خیلی جنتلمنی بود سنشم تقریبا 33 اینا...
خیلی مودب بود خیلی...
خیلی هم با من جور بود مدام سر کلاسا تا فرصتی دست میداد به بچه ها میگفت شمابایس پشتکار فلانی رو سرمشق زندگیتون کنین و از این حرفا...دیر که سر کلاسش میرسیدم خیلی با ملاطفت برخورد میکرد و حتی اگه بعد کلاسش،کلاس داشتم میگفت زودتر پاشو برو...که مجبور نشم بدوام!
یه شب کلاسمون با احسانی طول کشید...

من سر کلاس خوابم برد واااقعا خیلی روزای سختی بود اونچه سر کلاسا بودم و اونچه مشغول تنظیم ترازنامه شرکتا میشدم(بچه های حسابداری میدونن وقتی میگم ترازنامه یعنی چه غول دو سری!!!)
خلاصه کلاس که تموم شد اومد بالای سرم گفت خانم صادقی؟
شوک شدم یهو از خاب پریدم...

کسی تو کلاس نبود گفت چند دقیقه ای کلاس تموم شده من دفتر منتظر بودم شمام بری دیدم ظاهرا نمیخوای دل از دانشگاه بکنی!
اینا رو خیلی با مهربونی ادا میکرد...انصافا ادم باخدائی بود درسته یقه دیپلمات نبود و کت و شلوارش ست میشد و همیشه لی و کتان پاش بود ولی تمام پسرای مذهبی کلاس شمارشو داشتن مراسمای هیئتهای دانشجوئی رو همه شرکت میکرد و همیشه هم برای نماز که میرفتم مسجد دانشگاه میدیدم داره از قسمت برادرا وارد میشه...
خلاصه بیدارم کرد همینجور که داشتیم قدم میزدیم و از درسا و خاطرات دانشجوئی خودش میگفت رسیدیم به جائی که بایس جدا میشدیم...او باید میرفت پارکینگ من باید میرفتم سمت سردر دانشجوها...ایستادم تا کلامش منقطع بشه...
با دست راهو نشون داد گفت بیا بریم من میرسونمت خونه گفتم خیر استاد مزاحم نمیشم شما بفرمائید...گفت میرسونمت و بی اعتنا به جواب من راهشو گرفت و رفت سمت پارکینگ و همینطور داشت حرفاشو پی میگرفت...من خیلی مستاصل شدم خیلی خوب بلدبود نه بگم ایستادم و خیلی قاطع گفتم استاد پدرم مایل نیستن با ماشینی جز سرویس دانشگاه تردد کنم...گفت من فرق دارم دخترجون استادتم مطمئن باش بابا ناراحت نمیشه...گفتم شما ایشون رو نمیشناسین من مطمئنم ترجیح میدن تا سردر پیاده برم...گفت شرط میبندی؟
گفتم چه شرطی؟
گفت زنگ بزن به بابا من باهاش صحبت کنم اگه قبول کرد یعنی تو بابا رو خوب نمیشناسی...
گفتم مزاحمتون نمیشم استاد شما تشریف ببرین وقتتون خیلی ارزشمندتر ازاین بحثاست...
گفت چیکار به وقت من داری زنگ بزن...
منم گوشیمو درآوردم زنگ زدم...
بابا جواب نمیداد...مشاور املاک رو گرفتم کارگر بابا گفت رفته جائی تا یه ربع دیگه میاد...
کفتم استاد در دسترس نیستن شما تشریف ببرین خواهش میکنم من دارم اذیت میشم...
گفت بیا حداقل تا سر در ببرمت...

خلاصه هرچی میگفتم نه قبول نمیکرد...

رفتم و عقب ماشینش نشستم...

تو راه یکی ازاساتید خانم رو دیدیم که اسمش دقیق یادم نمیاد!
برگشت عقب نگام کرد خندید گفت الان این خانمه رو سوار میکنیم که هم تو راحت باشی و هم ببینی چه راحت سوار میشه!
جلو پای خانم ترمز زد و گفت برسونمتون خانم فلانی(اه لامصب اسمش یادم نمیاد)
خانمه کامل سن بود و چادری...گفت مزاحم نمیشم دکتر شما بفرمائید...احسانی با سر به من اشاره کرد گفت بیا بالا خانم فلانی دخترمون اذیت نشه!

بعد جفتشون زدن زیر خنده و اون خانمه جلو نشست!

من خیلی تعجب کردم که یه خانم چادری اون ساعت شب تو ماشینی مثل 206 که انقد جمع و جوره جلو نشست!!!
خلاصه تا سر در هعی گفتیمو خندیدیم سر در که رسیدیم گفتم استاد اجازه بدین من باقی راهو با سرویس برم بخدا بابا ناراحت میشه تا همینجاشم من نباید میومدم...

توقف نمیکرد هعی میگفت میرسونمت منم به حالت قهر رومو برگردوندم گفتم استاد واقعا دارین اذیت میکنین من با شما تعارف ندارم؛دارم شرایط خودم رو خیلی روشن بیان میکنم!
ترمز زد گفت یه ربع شده زنگ بزن بابا!
خیلی مصر بود لامصب...

دوباره زنگ زدم اون خانمه هم اومده بود تو بازیمون خیلی استقبال میکرد از این شرط بندی....
خلاصه زنگ اول که خورد بابا برداشت...
گفتم بابا چند لحظه گوشی حضورتون با استاد صحبت کنید...
خلاصه استاد گوشی رو گرفت بعد یه سلام و احوال پرسی موقرانه به بابا گفت ما دخترخانمتون رو میرسونیم نگرانشون نباشین ...یعنی داشت اطلاع رسانی میکرد نه اینکه کسب اجازه کنه!

مطمئن بود بابا نه نمیگه!
بابا هم خیلی ریلکس انگاری گفت راضی به زحمت نیستم بذار خودش با سرویس بیاد!
دیگه هیشوقت نپرسیدم بابا چی گفت چون بعدش خیلی عصبانی شده بود دیگه کار به پرسیدن نرسید هیچ وقت...
دکتر خداحافظی کرد و گفت من باختم برو پائین دختر خوب...من خیلی ذوق کردم که بابا رو درست شناخته بودم و میدونستم حتی اگه طرفش استاد باشه حتی اگه جنتلمن باشه فرقی نداره مرد نامحرم نامحرمه!
خلاصه پیاده شدم همینجور جلو درماشین یه ذره خوش و بش کردیم سرویس من که اومد از استاد خداحافظی کردم و دویدم سمت سرویس اونم راه افتاد و رفت...
هنوزم که تو خیابون میبینمش برام بوق میزنه و به نشانه ادب سرشو پائین میاره...خیلی محترم و آقاست اصن خیلی...
اون شب بابا بهم گفت تا همونجا هم نباید میومدی همراهش...

هرچی گفتم نمیتونستم من گفتم نمیام به زور منو برد گفت دستتو گرفت؟!
حرفش همین بود!
بهش میگفتم زور مگه فقط دست گرفتنه نمیتونستم نرم زنگ زدم جواب ندادی!
گفت من مرده بودم بفرض تو باس سوار شی بعد مرگم؟
خلاصه با اینکه من تقصیری نداشتم زیر بار نرفت و همیشه منو از این بابت مقصر میدونست و میگفت تو بلد نیستی بگی نه!
من در مقابل همکلاسی هام کوه قدرت و صلابت بودم!
انقدر سخت گیری واقعا لازم نبود چون من بلد بودم بگم نه این مورد استثنا بود...
به هر حال این وضعیت سر کلاس رفتنای من بود که خودش خیلی سوژه شده بود واین فقط یکی از اون ماجراها بود...
ماجرا زیاد داشتم سر این کلاس رفتنا و دیر رسیدنا...