قرار بود بعد نیم ساعت آنتراک بدم...

دیدم بچه ها تا خرخره تو محتوای حرفامن و اصلا دنبال انتراک نبودن میخواستن از زیر دریایی المانی بشنون هرچی بیشتر بهتر (کتاب فرمانده بعد از خدا خیلی کمکم کرد)...

منم هی گفتم تا اینکه پذیرائی رو اوردن و خواستن قطع کنم...

منم گفتم برا قسمت دوم براتون فیلم میندازم و اهنگ هیپ هاپ میذارم صفا کنید!

بچه ها همه زدن زیر خنده...

رفتم تو جا استادی نشستم سرمو انداختم پایئن گاهی هم به لب تاپ نگاه میکردم...ولی حواسم فقط معطوف به زمزمه ها بود:

-خیلی کارگاه محشریه ادم خسته نمیشه!

+اره مخصوصا قسمت هلوکاستش چقد جالبه!


- چقد با سواده اصن به سن و سالش نمیاد...


- اولش استرس داشت ولی بعدش خیلی خوب مسلط شد!


- چقد خاکیه انگار نه انگار حقوقیه!!!


- چه لوتیه!!!!


اینا زمزمه هائی بود که تو کل کلاس پخش شده بود...من واقعا داشت قند تو دلم اب میشد از این همه تعریف...

6 - 7 نفری اومدن یه سری سوال پرسیدن گفتم تو قسمت دوم میگم خدمتتون.

خلاصه تو قسمت دوم یه نفر گفت چرا فلان قانون تصویب شد؟

گفتم ما با کسی خصومت نداریم اگه نیت و عمل درست باشه چرا بگیم بازداشت دست مریزادم میگم اصن دمشونم گرم!

اینو که گفتم بچه ها خیلی صفا کردن اصن انگار رفیقشون باشم همونطوری همه با لبخند بهم گوش میدادن...

هیچ کس خمیازه نمیکشید...من خیلی خوب تو مسائل سیاسی حرف میزنم...

کم نمیارم مطلقا!

بچه ها خیلی ذوق زده بودن استادشون کم نمیاره...

یه جا گفتم من به اندازه یه ترم شما فقط رو جنگ جهانی مطالعه ازاد داشتم مطمن باشید فلان حرفی که میزنم پشتش یه عالمه کتاب و سنده...

یه دختره گفت فلان کتابم خوندین؟

گفتم بله اتفاقا تو این کتابم فلان جا به این قضیه اشاره شده...

دیگه داشتن با چشمای پر از اشک نگام میکردن!!! یعنی ذوق مرررررگ شده بودنا ذوق مرررررررگ!

فیلمی که انداختم ادمای توش لخت مادرزاد بودن...بچه ها متعجب شده بودن...(این صحنه ها برا بچه های حقوق خیلی روتینه ما خیلی از این چیزا دیدیم...ولی اینا خیلی چشم و گوش بسته بودن...)

وقتیمن خیلی ریلکس رو تصاویر توضیح میدادم انگار نه انگار اینا لختن بچه ها خیلی مصمم تربهم توجه کردن یه اعتماد خاصی شکل گرفته بود انگار هرچی من میگفتم وحی منزله!

لبتاپو نمیتونستم راه بندازم آبجی هم که بلد بود اون عقب سرش تو حساب کتابای کارگاه بود...

به بچه هائی که جلو نشسته بودن گفتم من الان این اعجوبه رو چی صدا بزنم؟چون پسرا سر کلاس بودن نمیتونستم اسم کوچیکشو بگم...دختره گفت بگید آبجی خب!

ب شوخی گفتم این نابغه پای پول بیاد وسط پدر مادرشم نمیشناسه من که جای خود دارم!!!

کل ردیف جلو رفت رو هوا! :)

یه اروری میومد رو دسک تاپ هرچی میرفتم ببندمش صدای دینگ دینگ دینگ میداد شبیه یکی از نت های پیانو!

یکی از پسرا اون عقب خندش گرفت به آبجیم گفت بلد نیست کامپیوترو ریست کنه؟

آبجی از اون دور گفت چکار میکنی آبجی؟!

با لحن کلافه گفتم دارم پیانو میزنم!خو مگه نمیبینی هنگ کرده پاشو بیا دیگ!!!

خنده امون بچه ها رو بریده بود...

من خیلی شکسته نفسی میکردم با این که تو کارای آفیس مخ سیستمم گفتم ببخشید من تو سیستم گیج گیجم!

بچه ها خیلی حال میکردن که استادشون در نهایت سواد انقد خودشو میکشه پایین تا هم کفو بشن...

آخر کارگاه چند تا سوال پرسیدم دیدم کل کلاس با هیجان جواب میده و همه فول فولن...

عادت دارم وقتی یه چی بر وفق مرادمه با یه دستم بشکن میزنم و میگم yes!

یه سوال سخت که پرسیدم تقریبا همه بلد بودن این حرکت ناخوداگاه تکرار شد با این تفاوت که yes رو نگفتم...

بچه ها این حرکتا رو تو هوا میگرفتن....

مثلا جائی توضیح میدادم و میگفتم فلان چیزو رفتن به ما تحمیل کنن همونجور که به المان تحمیل کردن یه چشمکای ریزی هم میزدم...

این چشمکا عادتمه وقتی رو یه مساله سیاسی بحث میکنم...یا کلا یه چیز مهمی رو درس میدم...

به این معنا که فهمیدی؟!

بچه ها خیلی خوب با این چشمکا ارتباط میگرفتن و واقعا لذت میبردن...

کارم که تموم شد دکتر گفت یه رای گیری کنیم برای اینکه ببینیک تو کارگاه بعدی مدرس خانم صادقی باشن یا نه...کیا موافقن؟!

به قران مجید قسم همه بلا استثنا چنان دستشونو اوردن بالا که انگار شمشیره نه دست! یعنی این استاد محـــــــــــــــشره!

داشتم بال در می آوردم به نشانه تواضع سرمو انداختم پائین و لبخند ملیحی زدم...بلافاصله چنان تشویقی شدم که از واحد اموزش اومدن پرسیدن مدرس کیه با این تشویق؟!

خیلی خیلی تحسین شدم...بهترین ارائه ی عمرم بود و واقعا خدا میدونه دارم حقیقت رو میگم من فقط با کمتر از شصت درصد از توانائی واقعیم رفتم تو کارگاه!!!

بعد کارگاه بچه ها با حالت ذوق میومدن بهم دست میدادن و ابراز خوشحالی میکردن که با ادمی مثل من آشنا شدن!

منم در مقابل از کلماتی نظیر شما بزرگوارید خوبی از خودتونه استدعا دارم تمنا مندم شرمنده می فرمایئد و اینا جواب میدادم...

این صحنه ها توصیف پذیر نبودن...

بهترین سکانسای کاری عمرم بود گمونم...

++

قرار شد تو شهریور و مهر بازم براشون کارگاه بذارم جمعیت کارگاه بعدی تقریبا دو برابره اینا همه مشتری شدن :)

روز خیلی باحالی بود.

موفقیت امروزمو اول مدیون خدای متعال و آرامش موقع سجده هام...

بعد مدیون قران مجید و آرامش موقع زمزمه هام...

و در آخر مدیون نفسای مبارک فرشته ام


از همه رفقای اینجا که نگران وضع کارگاه بودن و انرژی میدادن سپاسگذارم...


یاعلی