شب قبل کارگاه که پست میذاشتم یه بنده خدائی اومد نوشت دلم برا اونائی که تو مدرسشونی میسوزه!!!(داشت تحریکم میکرد برم پای درسام)
گفتم غمت نباشه ما خودمون این کاره ایم!
خلاصه دیشب ساعت12 رفتم تو رخت خواب...رو تخت نتونستم بخوابم اومدم پائین رو زمین...بیست دقیقه ای به حالت استند بای در اومدم یعنی هم بیدار بودم هم خواب!فکرمو میتونستم کنترل کنم...ولی صداهای اطرافمو نمیشنیدم یه همچین حالتی...
ساعت نزدیکای یک بود که فرشته اومد تو اتاقم نشسته بود داشت با موبایلش ور میرفت...رضا هنوز نیومده بود...
بلند شدم رفتم سر غذا...شام املت بودم...بیخیالش شدم...رفتم تو اتاق سرمو گذاشتم رو سینه فرشته بوسش کردم...گفت دلت برام تنگ شده؟گفتم برو بابا پاشدم رفتم سرجام که بخوابم...نمیشد...
به فرشته گفتم خوابم نمیبره فردا رو گند میزنم حالا ببین کی بهت گفتم!
گفت چرا؟
گفتم میترسم مطلب کم بیارم!
گفت کم اوردی هلوکاست و یازده سپتامبرو بچسبون تنگش همه چی حل میشه!
من کلا تو مسائل ملل خیلی صاحب نظرم :)
بگو 24 ساعت حرف بزن کم نمیارم...
دیدم همچین بی ربطم نیس...
پاشدم رفتم سیستمو زدم...پاور پوینتا و فیلما رو اماده کردم رضا ساعت 2 اومد فرشته که سفره انداخت صدام زدن منم برم شام نون پنیر و خیار و گوجه بود رضا هم به املت رغبت نکرده بود مثل من...
یکی دو لقمه خوردم رفتم پای سیستم...
کنفرانسو اماده کرده بودم وتکمیلی زدم...
رفتم جلوی اینه ی هود تو اشپزخونه و حالت دهنمو تنظیم میکردم حالت دستام و حالت ابروهام(اینا خیلی مهمن فقط یه ادم اماتور فکر میکنه اینا اهمیتی نداره)
یه بار کنفرانسو از بر دادم و از خودم خوشم اومد لحنم خوب بود...چون خوابم میومد صدامم دو رگه شده بود خیلی باحال شده بودم...منتها میدونستم این صداهه پایدار نیس این بودکه خیلی رو جذابیت صدا حساب نکردم و تمرکزمو گذاشتم رو همون ادای کلمات :|
ساعت سه بود فرشته خوابیده بود رضا هم داشت فیلم نگاه میکرد کتف راستم درد گرفته بود داشتم ماساژ میدادم که سایه رضا رو تو چارچوب دیدم...یه قاچ خربزه زده بود واسم اورده بود که خوابم نبره!
جالبه رضا تا خود 3 صبح نمیدونست من کارگاه دارم...
گفت قضیه چیه؟
گفتم ارائه دارم گفت پاشو برو بخاب اینطوری خسته میشی!
گفتم هیئت علمی هستن نمیشه هرچی بیشتر بدونم بهتره...
گفت چیکار داری با خودت میکنی؟و همینجور با تاسف رفت که بخابه...منتظر جواب نبود که ببینه چیکار دارم میکنم با خودم :)
کنفرانس رو ساعت 6 و سی دسته کردم کابلا سی دی جزوه ها همه رو گذاشتم تو کیفم و کیفو گذاشتم جلو در..
باس چادرمو اتو میکردم...خیلی خوابم میومد...
ولی به هر طریقی بود اتو زدم آویزون کردم ساعت 7 شده بود...
رفتم که بخوابم فرشته بیدار شده بود گفت کی بیدار میشی؟
گفتم 7 و سی...
خسته بودم مجبور بودم با همون فکرای ساعت 1 شب بخوابم...از نخوابیدن بهتر بود...خوابیدم...هفت و سی گوشی زنگ خورد...
بلند شدم مسواک کردم (از اینا که سفید کننده دندانن تو چند دقیقه) دست صورتمو خشک کردم وضو گرفتم...
لباس که پوشیدم نیم ساعتی اضاف داشتم چند ایه ای از جز سی خوندم و رفتم پیش فرشته اخوی هم بیدار بود...
اخوی گفت چه خشگل شدی تو :) بخورمت؟
گفتم اعععععع بفرشته میگماااا اذیت نکن!
گفت دروغ گفتم زشت شدی اه اه!
رفتم پیش فرشته گفتم خوبه مرتبم؟
گفت برو یه ارایش کوچیک بکن همه چی عالی میشه...
گفتم ارایش نه همینطوری...
گفت بدرک برو گمشو!
رفتم پیش دکتر گفتم چطورم؟
گفت چشمات از استرس داره درمیاد چقد درشت شده چشمات!!!
لبات چقد خشکه...برق لب بزن...
گفتم ارایش نمیخوااااااااااام همینطوری!
گفت گم شو بدرک!
خلاصه رفتیم دانشگاه...دکترم تو کارگاهم حضور داشت...
دکتر جلو سر در پیاده شد منو فرشته رفتیم که یه دوری بزنیم تا بچه ها جمع بشن...بالاخره نمیخواستم تو سمت استاد زودتر از شاگردام برم سر کلاس...
فرشته مسخره بازی در میآورد که کتاب نخونم ولی فایده نداش خیلی استرس داشتم...
خلاصه موعدش رسید و منم رفتم پشت در کلاس...
دکتر بیانفر اومد بیرون کلاس دست دادیم یکم گفتیمو خندیدیم...
گفت من باید برم نمیمونم...
تو دلم گفتم بدرک!
ابراز ناراحتی کردم بیس دیقه ای اومد زر زد و رفت...
دستمو گرفت برد تو کلاس گفت ایشون خانم صادقی هستن مدرستون خواهر اون یکی خانم صادقی :)
به افتخارشون تشویق بفرمائید...
بچه ها هم یکی در میون دست زدن که نمیزدن بهتر بود انقد شل و بی حال!
رفتم رو سن...
دکتر بیس دقیقه که حرف زد رفت...
داشتن فیلمبرداری میکردن...
نوبت من بود.
سلام کردم و گفتم خیلی رو کارگاه امروزتون حساب نکنین چون من بین المللم و تا خدای صبح بخواین براتون از خاورمیانه میگم ولی از روانشناسی چیزی بارم نیس!
کل کلاس زد زیر خنده...
گفتم چند تا کتابی خوندم ولی خدائی مباحث روانشناسی خیلی گسترده ست...بچه ها همه خوششون اومده بود که از رشتشون تعریف میشد...
خلاصه گفتمو گفتمو گفتم تا رسیدم به هلوکاست...
کلی از هیتلر حمایت کردم و تقریبا همه باور کردن هیتلر یه فرشته بود!