گذشت تا ترم 5 دوباره با همین استاده یه درسی داشتم تحت عنوان کار تحقیقی.یه چیزی تو مایه های پایان نامه نویسی ولی چون ما رشتمون حسابداری بود پایان نامه نداشتیم فقط باید با مقدماتش اشنا میشدیم...شانسمون زدو استادمون همین شعبانی شد.خیلی سختگیر بود درسته که سر کلاس یه موقع میدیدی دانشجوها دست انداختن دور گردنش و شوخی خرکی میکنن ولی خب موقع نمره دادن پدر مادر خودشم نمیشناخت چ برسه به دانشجو جماعت رو!
درست یادم نیست این واحدو چطور برداشتم که با هم ترمی هام نبودم یعنی دیگه این کلاسو با علی و فیض و اینا نبودم خیلی مقید نبودم حتما طبق چارت بردارم و تو همون کلاس باشم...
خلاصه تو این کلاس همه ترمشون از من بالاتر بود...
بازم طبق معمول بچه ی مطرح کلاس من بودم و یه آقای دیگه بنام علی مرادی.
این پسره با من خیلی مهربون بود چون شعبانی ظاهرا همونقد که خاطر منو میخواس و هوای منو داشت خاطر اورم میخواست یه وجه شباهتی داشتیم که خب همین منجر میشد بیشتر بهم نزدیک باشیم نسبت به بقیه بچه ها...
یه چیزی که باس میرفتم از تو ماشین استاد بیارم به این علی مرادی میگفت پاشو همراش برو تنها نباشه...
(نه که بخاد کرم بریزه استادمون...نه منظور داشت... دانشگاه سمنان دانشگاه خیلی بزرگیه تو بیابونی بنا شده پارکینگ اساتید می افتاد تو یه محوطه خالی و ساکت...اون کلاسمونم ساعت 8 تموم می شد...هوا تاریک بود...علی مرادی سمنانی بود پسر حذب اللهی نبود برعکس خیلی هم تیپای خفن میزد ولی واقعا چشم و دل پاک بود...استاد بهش اعتماد نمیکرد سوئیچ رو بده دستش...میترسید ماشینو راه بندازه....ماشین استادمون خیلی خفن بود ازاین خارجیا...او رو میفرستاد که من تنها نباشم و مثلا یه مرد همراهم باشه...)
بحمدلله این استادمونم هرجلسه یه چیزی تو ماشین جا گذاشته بود!
تقریبا هرجلسه...
به من که میگفت بیا برو بیار دیگ علی خودش بلند میشد :)
تو راه ساکت نبودیم از خودمون میگفتیم از خانواده هامون از وضعیت درسا و واحدا و این قبیل چیزا...
پدرش تو شهر قصابی داره هنوز گاهی میبینمش که جای باباش تو مغازه ایستاده...این یکی اصلا به چشم خاستگاری به من نگاه نمیکرد واقعا یه برادر به تمام معنا بود.
تموم اون شبا سر بلند نمیکرد حتی نگام کنه...میخندید و منو میخندوند ولی واقعا برادر بود.
الانم که همو میبینیم تو خیابون سلام نمیکنیم...
میگم که اون شبام دیگ چون سکوت بینمون نباشه حرف میزدیم حرف خاصی نبود.
خلاصه یه روز استاداومدگفت بین تو و مرادی یه دستیار میخوام خودتون به توافق برسین یکیتون داوطلب بشه تو کارای کمیته کمکم کنه بهتون کار یاد میدم و حقوق میدم...
من خیلی دوس داشتم انتخاب بشم ولی خب دوست نداشتم با پرروئیبه مرادی بگم این امتیازو بده من!
سرمو انداختم پائین و سکوت کردم استاد که رفت علی تا سر در با من اومد درباره همین کاره صحبت میکردیم...
گفت بابات اجازه میده کار کنی؟
گفتم مشکلی ندارم...
خندید گفت بابای من اجازه نمیده کار باشه مال تو.
با تعجب نگاش کردم چشمام داش در میومد!
گفت بابا مغازه دست تنهاس منم وقت اضافه بیارم باید بشینم ترازنامه های درس صنعتی رو ردیف کنم وقت نمیکنم...کار مال تو.
خلاصه فرداش به استاد گفتیم من داوطلبم.
استاد قبول کردو چهار ماه عین یه فرشته هرررررچی که لازم بود یه محقق بدونه به من یاد داد دیگه شده بودم دست راستش...
چن دتا کار واسه کمیته و وزارت ارشاد انجام دادیم...
من خیلی سرم تو کار بود و دیگه دنبال اون تحقیق پیزوری نبودم!
گفتم این استادخودش میبینه وقتی من از عهده کارای تحقیقی میلیونی تو کمیته بر میام دیگه لازم نیس این تحقیقای پیش پا افتاده رو انجام بدم!
واقعا وقت اضافه هم نداشتم!
دوره ی مقالات آی اس آی رو هم گذروندم ولی بنا به همون تغییر رشته ی دانشگاه دیگه وقت نشد که برای ای اس ای مقاله ارائه کنم.
دی ماه بود و باید مقالات ارائه می شد...
من چیزی ننوشته بودم...ولی تو همون کمیته کارای بکری برای استاد نوشته بودم...
دیگ نیازی حس نمیکردم واقعا!
نمره این مقاله ده بود!
یعنی ده نمره مقاله ده نمره تئوری...
اون روز دست خالی رفتم استاد مقالات رو بررسی میکرد و نمره ها رو میگفت...
نوبت من که شد گفتم استاد فکر نمیکردم لازم باشه ارائه کنم من توانائیم رو اثبات کردم...
گفت صفر برو بشین.
ایستادم و با بغض فقط نگاهش کردم.
مثل خر براش کار کردهبودم میلیون کار میکردم صد تومن به من میداد کارم بنام خودش چاپ میشد!
من اگه وردستش موندم واسه این بود که خیلی چیزای زیادی یادم داد نه برا پولش...
خلاصه بهم گفت اینجا دفتر نیست کلاسه درسه برو بشین تا حذفت نکردم.
نشستم...
نوبت علی که شد گفت من کار ندارم استاد.
من تو حال خودم بودم...
علی اومد کنارم نشست برگه هاشو گرفت سمتم تو یه دستش یه برگه مچاله بود...صفحه اول کار تحقیقی بود صفحه نام و نام خانوادگی...
گفت ببر بده استاد...من برام نمره مهم نیس :)
گفتم تحقیقت خیلی افتضاحه من جای استادباشم دو هم نمیدم!
خندید گفت اسب پیشکشی رو که دندون نمیشمارن تو همون دو رم نمیتونی بگیری...
گفتم نمیخام
گفت خود دانی منم نمیدمش به استاد.
ازش گرفتم بردم به استاد دادم گفتم کارآقای مرادیه استاد و رفتم نشستم...
استاد نگاش کرد گفت صفر!
مرادی گفت اعععععع چرا استاد؟!
گفت واسه اینکه صفحه اول معرفی کار جای اینکه اینجا چسبیده باشه تو جیب عقبته!
(حواس استاد بهمون بود)
مرادی دست کرد تو جیبش برگه رو برد داد به استاد گفت استاد غلط کردم نکن تو رو خدا همین یه دونه مجروح واسه امروزتون بسه!
به من اشاره کرد!
کل کلاس رفت رو هوا استاد همینجور که به مرادی میخندید تحقیقو لوله کرد آروم زد تو سر مرادی گفت 8 برو بشین.
خلاصه من تئوریمو شدم نه.
کلاسی هم که نداشتم رسما داشتم این درسو مینداختم درسی که در واقع 19 بودم...
اعتراض زدم بی پدر بهم داد ده و قبول شدم...
این داستان لازم بود طرح بشه تا برسیم به پیام نور :)

 

تا درودی دیگر بدرود :)