خلاصه این شعبانیه که گفت بیا برو بشین صفر شدی انگار منو پرت کردتو حوض آب یخ!
کلاس بهت زده شد!

هیشکی توقع نداشت...

یعنی به جرات میتونم بگم حتی فیض هم که رقیبم بود از این حرف استاد خوشحال نشد!

همه منو برای 7 مستحق میدونستن و از همه بیشتر خودم...
داشتم میرفتم بشینم با نهااایت سرافکندگی که شعبانی تحقیقمو گرفت سمتم گفت اینم با خودت ببر خونتون دم عید شیشه ها رو پاک کن...
شونه هامو انداختم بالا گفتم استاد کو تا عید؟!
کل کلاس رفت رو هوا!
شعبانی هم یه خنده عاشقانه ای بهم کرد که دیگه ازهمون روز عاشقش شدم...
تو هوا تکونش داد یعنی بیا بگیر دهنتم ببند.
رفتم گرفتم سی دی ضمیمه رو کشیدم بیرون دادم دستش گفتم اینو من دیدم استاد به درد شیشه ها هم نمیخوره شمام دیدین بندازین دور...
گفت چی هست این؟
گفتم مستند کوره های ادم سوزی آلمان نازی...
گفت از کجا گرفتی؟
گفتم همون هفته اینترنتی سفارشش دادم دیروز دست خودم رسیده...
از دستم گرفت اون دستشم دراز کرد تو هوا تکون داد گفت اون کاغذ چرک نویسها رم بده من :)
دادم بهش حالم بهتر بود...
داشتم میرفتم بشینم که گفت بخاطر این مستند بهت آوانس میدم نمرت میشه 7 به شرطی که نماینده من باشی تو کلاس قبول میکنی؟
والا من اول فکر کردم یعنی مبصر کلاس باشم!
ب همه مقدسات همین فکرو کردم!یعنی انقد ساااااااده!
فکر کردم قبل از حضور استاد باید اسامی خوب ها و بدها رو یادداشت کنم!
نمیدونم به چی قسم بخورم باور کنید!
یه ذره تعجب کردم نگاهش کردم ک توضیح بیشترمیخوام؟!
گفت من بعد تو برامه های کنفرانس رو تنظیم کن روزی دو نفر باید بیان ارائه بدن یه دختر یه پسر...
خودت انتخابشون کن.موضوع ها هم باید به تائید تو برسه...
من از این سمت خوشم نیومد...چون رضا گفته بود نباید به پسرا سلام کنم حتی!ولی با این سمت اونا خیلی راحت میتونستن به بهانه تنظیم کنفرانس بهم نزدیک بشن!
گفتم استاد نمیشه نماینده دختر پسرا جدا باشه؟!
گفت مگه حمومه!؟همه بشدت زدن زیر خنده کاملا حس کردم یه عدد خر اون وسط ایستاده که بقیه بهش بخندن!!!
گفت یا همین یا هیچی!
گفتم قبوله.
رفتم نشستم خیلی ناراحت بودم...پسرا فهمیده بودن که چرا این حرفو زدم...
بچه های با معرفتی بودن همشون...
بور بور بلند شد گفت استاد ما نمیخوایم نمایندمون یه دخترباشه(اینو با تحقی ادا کرد یعنی ما اجازه نمیدیم دخترا بهمون مسلط بشن...)
و این اولین استارت یه جنگ تمام عیار بین دختر پسرا بود...
پشت بندش بقیه پسرا هم تائید کردن...
و کلاس هم همه شد.
استاد گفت خانم صادقی مدیریت کن معضلو...
 و با خنده ی شبیه قهقهه از کلاس رفت بیرون..
انگار راضی بود که به تلافی حرفای جانبدارانه من از رئیس جمهور تو دردسرم انداخته...
چیزی نگفتم شروع کردم جمع کردن وسایلم با یه دنیااااا فکر و خیال!
پسرا یه گوشه جمع شده بودنو حرف میزدن...
علی و فیض هم ایستاده بودن و اینطور به نظر می رسید که با بور بور موافقن...
فرداش رو سن ایتادم صدامو صاف کردم گفتم آقایون محبت کنید اگه امادگی کنفرانس دارین اطلاع بدین تا اسمتون یادداشت بشه و تو نوبت قرار بگیرین...
بور بور لمیده بود با بی تربیتی خاصی گفت من نماینده پسرام کسی به تو حساب پس نمیده شما واسه دخترا رو برنامه ریزی کن من واسه پسرا...
صدامو مهربون کردم که مخشو بزنم گفتم آخه دوست عزیز استاد این وظیفه رو به من محول کردن اگه نتونم از پسش بر بیام نمرمو نمیده میشه همکاری کنید و زمان دیگه ای رو برای نمایش قدرتتون انتخاب کنید؟اینجا نمیتونم کوتاه بیام...
گفت نمره تو بما ربطی نداره دیگم حرفی نباشه.
از سن اومدم پائین...
امیدوار بودم اون پسرائی که از اول سال میخواستن به هر طریقی باهام ارتباط بگیرن الان به طمع اون ارتباطه پشت بور بور رو خالی کنن و اتحادشون بشکنه...
نمیدونم بینشون چی گذشته بود که چنین اتفاقی نیفتاد...
من فکر میکردم حداقل علی با من باشه...
ولی اینطور نشد.
دیدم بلافاصله بور بور رفت رو سن و گفت آقایون بیاین اسامی و موضوعاتتون رو بدین بررسی کنم...
همه دورش جمع شدن حتی علی...
موضوعا رو میگفتن و میرفتن سر جاشون باهم گپ میزدن.
کاملا کنترل از دستم خارج شده بود...
خب من چ میتونستم بکنم؟!
واقعا شماجایمن بودین چ میکردین؟!
هیچ کاری از دستم ساخته نبود...
دخترا همه با من بودن یعنی مشکلی تو حمایتدخترا نداشتم اگه میگفتم حمله...دخترا با ناخون خرخره بور بور رو هدف میگرفتن! :)
ولی خو به عقلم نرسید فرمان جهاد بدم...
کلاساون ساعت که تموم شد علی اومد بیرون کلاس دنبالم...
صدام کرد ایستادم گفتم شاید نظرش عوض شده...
ایتاد گفت من اگه با بور بور متحد شدم واسه اینه که اون روز دیدم شما خودت قلبا مایل نیستی با پسرای کلاس ارتباط بگیری...لازم نکرده برا یکی دو نمره رو اعتقاداتت پا بذاری...گفتم اعتقاداتم ب خودم مربوطه...من نمرم برام خیلی مهمه شما حق نداری برای من تصمیم بگیری...
گفت من به نیابت از پسرا اومدم حرف بزنم نه از جانب خودم.
گفتن بهتون بگم نگران استاد نباشین خودمون جوابشو میدیم.
منتظر جواب نشد رفت منم همونجا وسط سالن گریم افتاد که این گریه کردنو از پسرا فرشاد و بوربور دیدن...
خلاصه گذشت تا هفته بعد استاد اومد سر کلاس از دخترا آماده بودن از پسرام همینطور...
اسم پسره یادم نیست ولی کت شلوار تن کرده بود کمربند و کفش ورنی خیلی مضحک شده بود انگار واسه جشنواره فیلم فجر دعوت شده باشه!
دختره هم تیپش خوب نبود انگار عروسی دعوت شده...
ولی کسی حرفی نمیزد!
من بعدم هر کی کنفرانس داشت لباسای عروسیشو میپوشید...بنظر من که واقعا مضحک بودن!واقعا.
اون دونفر که ارائه دادن استاد بهم خندید گفت خب خانم صادقی سخت که نبود؟!
گفتم خیر استاد.
گفت مشکلی نداشتی؟
به بور بور و علی نگاه کردم علی چشماشو بست یعنی آروم باش.
گفتم خیر استاد مشکلی نبود.
با بی خیالی گفت بشین.
نشستم دوباره به بور بور و علی نگاه کردم...
بور بور تقریبا قدش 165 بود وزنش 120-130 خیلی تپل بود خیلی هم شلخته همیشه ریشای قرمزش تا زیر گلوش میومد سبیلاشم رو لباشو گرفته بود یعنی اصلا انگار چیزی تحت عنوان تیغ یا ماشین نداشت!
تو خونه از ریشا و سبیلای بوربور خیلی تعریف کرده بودم هنوزم که اخوی ریشاش بلندمیشه میگم چ وعضته شبیه بور بور شدی!؟
اون موقع ها اخوی میخاست اذیتم کنه صبح به صبح که چائی میخوردم میگفت فک کن قبل تو بور بور از همین لیوان خورده الان لبتو گذاشتی جای لبش بماند که سبیلاش اون تو تکون تکون میخورده موقع خوردن!
یعنی تقریبا تو حال استفراغ میرفتم سر کلاس ولی همه از این توصیف سر سفره صبحانه کیفور میشدن!
خو خودمم خیلی میخندیدم اخوی باحال تعریف میکرد...
هیچی خلاصه وقتی نشستم بور بور چنان لبخند برادرانه ی سرشار ازحمایت بهم زد که میخواستم بلند شم برم جفت لپاشو بکشم!!!
خلاصه اون سال قسر در رفتم و از این درس نمره ی بالای 18 گرفتم دقیق یادم نیس چند ولی بالاترین نمره بودم..
اما ترم 5 که دوباره با همین شعبانی داشتیم خودش ماجراها داشت...

ادامه دارد ان شا الله