خب این وضعیت روز قبل از اولین تدریس کارگاه عمرم...

فردا صبح از ساعت 9 تا 12 من مدرس کارگاه ”بررسی اثرات اعمال تئوری پنجره شکسته در کنترل میزان جرایم و سلامت روانی جوامع بزهکار“ هستم...


وضعیت آمادگیم در حد 55 درصد توانائیمه...
ولی همینقدرشم کافیه که همه بگن دست مریزاد...
این دو هفته اتفاقائی تو زندگیم افتاد که ذهنمو تا حدود زیادی به خودش تخصیص داد و خیلی جا برای تمرکز رو کارگاه نبود...
از صبح دارم روش کار میکنم که ان شا الله یا یه چیزی در حدود 80 درصد توانائیم وارد کارگاه بشم...
کلا مهارتم تو تدریس و کنفرانس خیلی بالاست...
قضیه تدریس فلسفه رو یادتونه؟خانم ماجدی و این حرفا...
قضیه انسانی جیمم که گفتم...
کلا مهارت کلامیم در حد عالیه.
دو سه روزه تو خونه همین میگم نگران نباشین همه چیز عالی پیش میره...

فرشته به شوخی میگه کنفرانس شعبانی یادته؟!
گفتنش خالی از لطف نیس...


سال 90 که وارد دانشکده حسابداری شدم یه درسی داشتیم تحت عنوان جامعه شناسی یا یه همچین چیزی...
استادمون دکتر شعبانی بود.حسین شعبانی...
این استادم خیلی با من چفت بود یعنی میومد سر کلاس میدید جزوه هاش نیس یا فلان کتابو نیاورده سوئیچش رو میداد به من میگفت برو تو داشبود ماشین یا فلان جا بردار بیار...
خیلی بهم اعتماد داشت خیلی هم رو شعورم حساب میکرد...
خیلی استادخشک و جدی بود...
ایشون برای کمیته امداد کارای تحقیقاتی میکرد(اینه که گفتم قبلا سروکارم به کمیته باز شده)و البته پولای زیادی هم میگرفت ترم 5 که رسیدیم همین استاد شد مدرس کار تحقیقیمون...حالا فعلا این قضیه کمیته رو نمیگم...
برگردیم همون ترم یک سال 90 که سر کلاس جامعه شناسی بودیم...گفتم که من تو همه چی از همه سر داشتم الا ریاضی...
این استاده اومد گفت نمره ی این درس اینطور محاسبه میشه که 7 نمره(اگه اشتباه نکنم) به نمره کنفرانسی بستگی داره که موضوعش آزاده!
فقط باید قبلش موضوع رو به من اعلام کنید خیلی خب هفته بعد کی کنفرانس میده؟!
کلاس هم همه شد چند دقیقه ای فکر کردم اولین نفر دستمو بالا بردم گفتم استاد بنده میتونم ارائه بدم؟
گفت با چه موضوعی؟
گفتم بررسی هلوکاست از زوایای تاریخی و سیاسی...
خب این موضوع برای دختری که سطح سوادش پیش دانشگاهی بود خوب بود...
الان شما همه میدونین هلوکاست چیه ولی سال 90 اینطور نبود حالا اینم با ادله ثابت میکنم که اون سال تو یه کلاس سی نفره از دانشجوهای دولتی فقط دو نفر معنی هلوکاست رو میدونستن!
استاد گفت خیلی هم عالیه شما سه نمره رو پیش گرفتی چون شهامتشو داشتی ببینم برا باقی نمره چه میکنی...کل کنفرانس رو باید تو ده دقیقه ارائه بدی هرچی از ده دقیقه بیشتر حرف بزنی از نمرت کم میکنم و البته باید تو این ده دقیقه هر چیزی که از هلوکاست لازمه بگی و هیچ نکته ای جا نیفته...
من این موضوع رو انتخاب کرده بودم چون پیش دانشگاهی کتاب نبرد من که به قلم آدولف هیتلر بود رو خونده بودم و البته بحث داغ اون سالا بود چون احمدی نژادرفته بود تو سازمان ملل و آتیش به پا کرده بود...
من میتونستم هم از جنبه های تاریخی هم از جنبه های بینالمللی و سیاسی ازش بگم...
خلاصه هفته بعداومد و من باهمون لباس همیشگی رفتم برا کنفرانس.
تحقیقمو باندینگ کرده بودم از دبیرستان همینطور بودم همه تحقیقام باندینگ بود وقتی آدم برای مطالعات خودش ارزش قائل نشه از بقیه چه توقعی میشه داشت؟!
تحقیقو که دادم دست شعبانی تحقیقو تو هوا تکون داد و گفت احسنت!
این همه سال تدریس کردم تو این دانشگاه اولین باره که اولین داوطلب کنفرانسم اینطور تحقیق دستم میده!
تحقیق بقیه رواینطور توصیف کرد:
یه مشت کاغذ باطله میریزن تو یه پلاستیک بدون منگنه ای چیزی که انگار سیب زمینی ریختن تو گونی برای خوراک خر!!!
همینجور که تحقیقم تو هوا رو دست شعبانی تکون میخورد گفت سه نمره از قبل داده بودم رو حساب شهامتت یک و نیمم میدم برای شعورت!
شد چهار و نیم برو رو سن ببینم چه میکنی!
رفتم رو سن برای اولین بار صورت پسرای کلاسو بدون خجالت نگاه میکردم...چون دیگه جایگاهم استادی بود نه همکلاسی!
برای اولین بار به همشون اجازه دادم باهام حرف بزنن و بگن و بخندن!
صدامو صاف کردم گفتم بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد...
استاد بلند شد با خنده ی بلند همینجور که کتش رو در می آورد تا پشت صندلی آویزون کنه انگار بازیش گرفته باشه گفت اینم نیم نمره ی دیگه :)
شد چقدر؟
کلاس یه صدا ب لحن شوخی گفت 5 نمـــــــره!
مونده بود 2 نمره دیگه...
خندیدمو ادامه دادم...
موضوع من بررسی واقعه هلوکاست از جنبه های سیاسی و تاریخی هست...کسی تو این کلاس میدونه هلوکاست چیه؟!
یه پسره اسمش ابوالفضل بور بور بود...اینم بچه کتابخونی بود ولی درساش ضعیف بود درس خون نبود ولی اطلاعات عمومیش تقریبا میشه گفت تا حدودی با من برابری میکرد...
یه چند جمله ای گفت...خیلی شاکی شدم ولی لبخند زدم گفتم درسته ولیکامل نیست کسی هست که بتونه حرفای ایشون رو کامل کنه؟!
همه ساکت بودن نه که نخوان بگن...واقعا بلد نبودن...کلاس طوری نبود که کسی از سکوتش احساس رضایت کنه اگه میدونستن بی شک جو طوری بود که حرف میزدن...
تشکر کردم ازش خواستم بشینه...(با این بور بور هم ماجراها داشتیم!شاید سر فرصت گفتم حالا)
شروع کردم کنفرانس رو...
اولش خیلی سخت استارت خورد یعنی تا برم اینا رو روشن کنم هلوکاست چیه 5 دقیقه رفته بود!
حالا میبایست از جنبه های سیاسی روش حرف میزدم...
منم اصولگرای دو آتیشه بودمو مرید احمدی نژاد!
شروع کردم تا میتونستم از عملکرد احمدی نژاد تو مجمع عمومی سازمان ملل دفاع کردن و درک فرستادن نماینده های اروپا که به نشانه اعتراض صحن و ترک کرده بودن...
کلاس داغ شده بود و همه بهوجد اومده بودن تندتند سوال میپرسیدن منم جواب همه رو میدادم بدون هیچ شک و شائبه!
تمام منابع هلوکاستی رو بررسی کرده بودم چند تا مستند واقعی از کوره های آدم سوزی اون سالا هم دیده بودم که البته اونارم ضمیمه تحقیقم کرده بودم در قالب سی دی.
خلاصه من همینطور حرف میزدمو اصولگرا بودنم رو به رخ میکشیدم که هعیوسط حرفام استاد پا میشد کتشو تنمیکرد و هی از تن در می آورد هی بلند میشد دگمه هاشو میبست و باز میکردو به من لبخند میزد منم اصن حواسم به اون ده دقیقه نبود عین 25 دقیقه گفتمو گفتم...
حالا نمیدونستم استاده خون احمدی نژاد رو خرید و فروش میکنه!!!
پوووووووف لامصب ریش داشت فکر میکردم اصولگراس...چ میدونستم گور ب گور شدش اصلاح طلبه؟!
بچه ها همه به وجد اومده بودن بهترین کلاس سال نود برای بچه های حسابداری کلاس اون روز من بود اینو بارها چ دخترا چ پسرا بهش اذعان کردن حتی تا ترم 5 که دوباره با شعبانی واحد داشتیم اون روز رو گرامی میداشتن...
خلاصه سر 25 دقیقه بهم گفت خب خانم صادقی دیگه نمره ای نمونده که ازت کسر کنم شما صفر شدی!
با تعجب ساکت شدمو نگاهش کردم...(زمانی که اضافه سوزونده بودم اون 5 نمره رو هم ازم گرفته بود)
چهرش قشنگ و دلنشین بود ریشاش جو گندمی شده بود ولی کلیت صورتش آدمو یاد بز مینداخت!
خدا میدونه اگه بخوام مسخره کنم...حالت لب و چونه و بینیش یه همچین چیزی رو تداعی میکرد که بعدا میشنیدم تو سالن بچه بجای دکتر شعبانی اسمشو بزکوهی صدا میزنن و متوجه شدم این فقط اعتقاد شخصی من نبوده...
ادامه دارد ان شا الله