اون سال کنکور شرکت کردم دوم و سوم و پیش دانشگاهی به ترتیب شاگرد دوم سوم و اول بودم.

کنکور اون سال رتبم شد 800 یعنی دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول بودم.(شهید بهشتی برای بچه های انسانی مثل صنعتی شریف برای بچه های ریاضیه)ولی چون ساکن سمنان هستیم سمنانو انتخاب کردم.(خیلی هم خوشحالم که پام به خابگاه باز نشد،حالا میگم چرا...)

من اون موقع نمیدونستم شبانه یعنی چی؟!

نه تنها من کل طایفمون نمیدونست!

من اولین دختر مجاز روزانه بودم و حتی بین پسرا هم نداشتیم تو فامیل که دانشگاه دولتی مجاز شده باشن!

فکر میکردم شبانه یعنی شبا باس بریم درس بخونیم...فکر احمقانه یا شاید خنده داری بیاد ولی گفتم من اون موقع انقد وکیل نبودم(!)*خیییییلی بچه ساده ای بودم...

خلاصه اون سال حقوق روزانه تا رتبه 300 میگرفتن ولی شبانه ش تا 1000 هم بودن...

برا همین من زدم حسابداری که تاپ ترین رشته بعد از حقوق بشمار میومد بلحاظ جایگاه شغلی آیندشم خوب بود منم که ریاضیات کشوریم شده بود 20...

قبول شدم.

رفتیم دانشگاه مختصر و مفیدش میشه اینی که نمره کارنامه های ترمای منه:

ریاضیات1 ترم یک:3

ریاضیات1 ترم دو:5

ریاضیات1 ترم سه:6

ریاضیات1 ترم چهار:7

ریاضیات1 ترم پنج:8

یعنی عین 5 ترم من و همه بچه های انسانی که تو اون کلاس بودیم نتونستیم قبول بشیم...جز علی آبادی زمان که همون ترم 2 اگه اشتباه نکنم قبول شد...

این علیه خاستگار من بود بچه شاهرود.

پسر خوبی بود تو کلاس چشم همه دخترا دنبال این بود و آقای فیض...(اسم فیض یادم نیس دیگه)

ابادی خشگل و خوش تیپ و مودب بود فیضم خیلی درس خون بود...

همه استادا منو فیضو مینداختن تو رقابت...

یعنی همه منتظر بودن ببینن کی نمره الف میشه!

فیض از بچه های ریاضی بود....

سر کلاس ریاضی من فک میکردم این از فضا اومده خیلی جالبه که من بعد 5 ترم فقط میدونم سرفصلای کتاب چی بود!

همین!!!

ماتریس انتگرال مشتق...وای وای واااااای

آبادی به بهانه ریاضی اومد جلو...من برخلاف بقیه دخترا جواب سلام پسرا رم نمیدادم چ برسه ب جزوه!(اینو رضا ازم خاسته بود)

یه روز تو راهپله اومد سمتم گفت سلام خانم صادقی....

سرمو انداختم پائین یعنی نشنیدم...ایستاد جلو راهم گفت درباره ی ریاضی کارتون داشتم...

ایستادم نگاهش کردم...گفت من انداختم شمام انداختی؟

گفتم اره(ذوق کردم که اوهم انداخته)

گفت بیاین بریم کلاس تقویتی!نگاهش کردم یعنی ک متوجه نمیشم؟!

گفت همه بچه های انسانی با هم بریم تقویتی اینطور نمیشه شما حقت بود الف بشی نه اآقای فیض...

خدائی من بقیه درسام خیلی بهتر از فیض بود این ریاضی لامصب کشیدم پائین...

خلاصه گفتم با دخترا به توافق برسین منم شرکت میکنم اگه دخترا باشن...

اون روز تا ساعت 8 کلاس داشتیم و هوا هم تاریک شده بود...

تقیبا دیگه شب بود ون زمستونا ساعت 6 تاریکه تاریکه دیگ چ برسه به 8!

همینجور داشتم میرفتم سمت سر در...تقریبا یه ربع تا سر در راه بود باید پیاده میرفتیم...

آبادی از پشت صدام زد پامو تند تر کردم...ترسیدم خخخخخخخ

دوید خودشو به من رسوند...یادم نیس چی شد که حس کردم قابل اعتماده...همش تو 5 دقیقه!

بشکل شگفت آوری یادمه که ب حرفاش خندیدم!!!

ده دقیقه ای گذشته بود که نزدیک سر در بودیم...همینجور که داشتیم میخندیدیم و غیبت دختر پسرا رو میکردیم یهو گفت میشه من شماره شما رو داشته باشم؟!

اینو که گفت انگار فحش خاهرمادر بود!!!اخم کردم گفتم چ معنی داره جناب؟!

گفت برای هماهنگی کلاسا....

گفتم لازم نکرده...

بدون خداحافظی گذاشتمو رفتم تو ایستگاه بین دخترا!

رابطه عشقیمون یه ربع طول کشید تموم شد (ای واااااااای یادشم می افتم خنده امونم نمیده من نتونستم حتی یه ربع باهاش بسازم!!!)

دو سه هفته ای گذشت دیدم از خابگاه دخترا زنگ زدن که وااااااااای فیض و علی دعوا کردن دماغ فیض شکسته!!!

خون و خونریزی!!!

نگو تو خابگاه پسرا بین فیض و علی سر اون روز یه ربع پیاده روی منو علی دعوا میشه و خلاصه فیض میگه تو گوه خوردی همه میدونستن من میخامش و علی میگه من اول پا پیش گذاشتمو کار به یقه گیری میشه!

این دخترای کثافت بی پدر مادرم زنگ میزنن اینا رو به من میگن...منم خیلی ریلکس میگم به قبر باباشون خندیدن من فاتحه خوندم واسه جفتشون!این حرکتا بخاد تکرار بشه به بابام میگم بیاد دانشگاه با حراست صحبت کنه...من آبرودارم تو این شهر...

تو کلاسمون فقط من سمنانی بودم فقط من.

یه استاد داشتیم اسمش دکترابراهیمی بود عاااااااشقش بودم اونم همینطور...هند دکتری گرفته بود روز اول گفت کیاسمنانی ان تو کلاس؟فقط من دستمو بالا بردم...خندید گفت پس ظاهرا منو شما تو شهر خودمون غریبیم :)

دیگه باهم دوس شدیم از اون روز :) زن و بچه داشتاااااا بد فک نکنین...

خلاصه اون دخترای ناجنس داشتن صدای منو ضبط میکردن...

فرداش صدا رو تو دانشگاه پخش کردن تا به دست علی و فیض رسید...

اومدن گفتن راسته؟!

گفتم بله که راسته بار اخرتون باشه همچین وحشی بازی هائی راه میندازین...(خیلی هم بد نشد...دخترا اینکارو کردن که علی و فیض حواسشون از من به اونا معطوف بشه...)فیض انتقالی گرفت علی هم تا ترم آخر موند ولی من که ندیدم با دختر دیگه ای باشه...بابای علی جانباز بود سر این قضیهحس مثبتی بهش داشتم تموم اون سالا ولی بعد ماجرای ضبط صدا هیچ حرفی نزدیم بیشتر به حساب غرورمون.تا منم از اون دانشگاه رفتم...یعنی تقریبا اخراج شدم بس که معدلم بالا بود!!!

:)

سال 92 همینجور که حسابداری میخوندم دوباره کنکور دادم وحقوق پیام نور قبول شدم...یه ترم همزمان حقوق و حسابداری میخوندم اونجا شاگرد آخر حقوق شاگرد اول...دیدم اینجا یعنی حقوق آینده دار تره...اونجا رو رها کردم و عطاشو به لقاش بخشیدم و شدم وکیل :)

یه بار دیگه به این باور رسیدم که بین ممتازا(دانشگاه دولتی)ممتاز بودن سخت تره تا بین ضعیفا ممتاز بودن...

تو پیام نور انسانی جیم دوباره داشت تکرار میشد برام...اونجا دیگه هربار شاگرد اول بودم...

در واقع ریاضیات دانشگاه دولتی منو به زانو در آورد و دست سرنوشت منو انداخت تو بغل دادگاه ها!

اینجا یعنی پیام نور 2 ساله لیسانس گرفتم!!!!!!!

واحدا رو مثل خر پاس میکردم!!!اصن هیشکس باورش نمیشد این شدت تو فراگیری رو!!!

واسه همین اصلا از هم دوره ای هام عقب نیفتادم با اینکه دو سال تو سراسری در واقع عمرم تلف شد ولی این جهشی خوندنا و ترم تابستون برداشتنا اونو جبران کرد :)

شکر خدا :))

اینم ماجرای وکیل شدن من

*

اصولا همه معتقدن وکیلا خیلی زبر و زرنگن...منکر نمیشم راستم هست اقتضای حرفمونه.