سال 1389-90 پیش دانشگاهیم تموم میشه...

لازمه بدونید من پیش دانشگاهی بنا به همون شانس خرکی که پیشتر بهش اشاره کردم افتادم تو انسانی جیم!

سه تا انسانی داشتیم بهناز و پری(پریسا) هم با من بودن...

انسانی جیم یه چیزی بود شبیه باغ وحش!

همتون این تجربه رو دارین که ت و یه کلاس یه سریا خیلی خرابن در واقع هرکلاسی واسه خودش یه دسته اراذل داره.

من اصلا این جمله رو اغراق نمیکنم ولی واقعا از شانس خرکی من اون سال بچه های خراب از هر سه تا کلاس جمع شده بودن تو انسانی جیم!

واقعا واقعا واقعا واقعا تنها بچه درس خون و مودب کلاس من بودم و بهناز و پری...

بهناز و پری که دیدن اوضاع به این شکله ترسیدن کنار این بچه ها پس رفت کنن با مادراشون اومدن مدرسه و کلاس رو عوض کردن رفتن ب

حالا دیگه من تنها بودم و دو ماه از سال گذشته بود...

مادر پری و بهناز خیلی تماس می گرفتن خونمون تا منم برم پیش دختراشون ولی زیر بار نمیرفتم فرشته هم تصمیمو گذاشته بود به عهده خودم واقعا معتقد بودم اینی که تو یه کلاس خفن آدم نمونه باشه خیلی راحت تره تا اینی که تو یه کلاس نمونه نمونه باشه!

فک میکردم با این موندنه راحت تر میتونم دل معلما رو به دست بیارم...

سر همین قضیه مامان پریسا دیگ نذاشت دخترش با من ارتباط داشته باشه (چون روشو زمین انداخته بودم و گفتم خانم گرامی هر اتفاقی هم که بیفته کلاس من همینه؛آدم باید خودش خوب باشه ربطی به کلاس نداره!)

از اون سال تا حالا منو پریسا مثل دوست پسر دوست دخترا حرف میزنیم...

پریروز پیام داده بود برا ارشد سوال داشت...

گفتم ک سردفتری کارمیکنه.

گفتم با اس سخته بذا زنگ بزنم...

گفت بذا عصر ک مامانم نباشه خودم میزنم!!!

مامانشم واقعا از اون آدمای دیکتاتور حکومت نظامی!(فرهنگی بود پدر بزرگ پری ارتشی بود)

پری طفلی جایزه قبولیش تو کنکور این بود ک مامانش اجازه بده شوهر کنه!خیلی شوهرکی بود ولی هنو مجرده مامانش اذن نمیده.

حالا واس من و بهناز دقیقا برعکس بود مامانامون میگفتن قبول نشین میفرستیمتون خونه شوهر!

این جمله حداقل برا یه هفته کاری با ما میکرد که مثل اسب درس میخوندیم!!!

یعنی از شوهر همچین غول دو سری تو ذهنمون بود :))

گفتم که بهناز بعد دانشگاه خراب شد دیگه به ما نمیخوره...


القصه برگردیم همون انسانی جیم!

:)

تو کلاس شایع شده بود (توسط بهناز و پری) که صادقی قراره بیاد ب و انسانی جیم رو ترک کنه!

این جمله تو کلاس مثل اعلام عزای عمومی شد!

اینطور نبودم که شاگردای ضعیف رو به چشم خرفت نگاه کنم یا بچه شیطونا رو بچشم فاحشه!

من واقعا برا همشون مثل یه دوست خوب و رفیق بامعرفت عمل میکردم در عین حال حدودمون طوری بودکه هیشکس بخودش جرات نمیداد منو ب اسم کوچیک صدا کنه همه میگفتن خانم صادقی...

یعنی اگه من از اون کلاس میرفتم اون کلاس مث یه کلونی بی رهبر از هم میپاشید و واقعا غیر قابل کنترل میشد...
زنگای تفریح همه باید سالنو خالی میکردن و الا سرو کارشون با مدیر بود!
غیر از انسانی جیم!
چون مدیر میدونست اگه بیاد ته راهرو بهش هتاکی میکنن و چه بسا میزدنش!!!

بخدا کار تا زدنشم هم میرفت!!!
من زنگای تفریح میرفتم پیش بهناز و پری...
روابطمون دیگ مث سابق نبود ولی بازم خییییلی صمیمی بودیم خیلی.

زنگ ک میخورد من میرفتم ته راهرو که بشینم سر کلاس...
همه بچه هامون در حال رقصیدن و این قسم کارا رو صندلیا و وسط کلاس بودن بعضیام پشت در ورودی کلاس لخت میشدن و...

من که وارد میشدم این بچه ها بطرز واقعا شگفت اوری سرشونو به نشانه خجالت ساختگی پائین می آوردن و از صندلیا میومدن پائین و اون بچه های پشت در همینجورکه دکمه هاشونو میبستن میومدن بیرون...
یعنی کلاس تقریبا به وضعیت تدریس در می اومد!
صندلی من جای خاصی نبود هر زنگ تفریح بچه ها بعد از کشمکش خیلی زیاد صندلیمو عوض کرده بودن تا اون زنگ کنار اونا بشینم...من باید هر زنگ صندلیمو از کیفی تشخیص میدادم که رو صندلیمه!
اصولا ردیف جلو بودم چون بچه ها میدونستن جلو رو بیشتر دوس دارم ولی خو همین جلو 10-11 تا صندلی بود!
من که سرجام مینشستم این بچه هائی که وسط بودن یکی یکی مث زامبی ها میومدن سمتم...
روبروم یا رو دسته صندلیم مینشستن و راج به دوس پسراشون دعوای بابا مامانشون وضعیت درسی فلان سوال ریاضی و اینا ازم سوال میکردن منم برا هر کدومشون ی چیز باحال سرهم میکردن و با طیب خاطر پا میشدن میرفتن!
انگار از دکتر فرهنگ مشاوره گرفته باشن مست و سرخوش میشدن :)

بعضی بچه ها هم که شیطنتشون بیشتر بود هنوز اون وسط میرقصیدن و هر وقتی زیر چشمی بمن نگاه میکردن من براشون لبخند میزدم یعنی عیب نداره به کارتون برسین اینام ذوق مرگ میشدن :))
خلاصه تنها ادم حسابی کلاس من بودم!
حالام که شایع شده بود صادقی داره از کلاس میره اینا همه روحیشون صفـــــر!

اون روز ک رفتم سر کلاس نه کسی پشت در بود نه کسی رو صندلیا!
فک کردم معلم سر کلاسه نگاهمو چرخوندم کسی نبود...
با تعجب رو صندلی اولی ک جلو در بود نشستم...
سردسته ی دختر خرابا اومد جلو با لحن داش مشتی گفت:میخای بری ب؟

همه کلاس منتظر جوابم بودن...
گفتم:کی گفته؟
گفت:خبرا زود میپیچه...میری ب؟
گفتم:چرا برم؟
گفت:اینجا خراب میشی!!!!! بعدم رو به کلاس به حرف خودش یابه طرز فکر بقیه دانش اموزای شبیه بهناز و پری پوزخند زد...
گفتم:اونجا خراب نمیشم؟!
گفت:کس و شعر نگو یک کلام بگو میمونی یا میری؟
گفتم:میمونم.

دیدین دامادائی رو که رقص بلد نیستن یهو میارن وسط جمعیت میگن برقص؟!
چ جوری میرقصه؟!


حالا کوله پشتی من دوشمه دارم استنطاق میشم...
همین که گفتم میمونم این دختره برگشت به کلاس گف نگفتم نمیره؟!
یهو کل کلاس یه هورا عظیمی کشید...
بچه ها از رو صندلیا پریدن اومدن دستمو گرفتن بردن وسط کلاس که برقصم خودشون حلقه شده بودن که من اون وسط برقصم!

(آقا رضا اینی که دیروز گفتی حس باحالیه دستتو بگیرن ببرن وسط حلقه هیئت برای سینه زنی بهت گفتم یاد یه حس باحال افتادم از اون جملت؛منظورم حس این روزم بود)
من مث اون داماده میرقصیدم!
اینام بهم میخندیدن!

نمیخاستم با امتناعم حس کنن دارم بهشون توهین میکنم و این رقصیدنه که همه چیز این بچه ها بود رو کار آدمای لا ابالی  جلوه بدم...
خیلی ذوق زده بودن یکی یکی میومدن دست منو میگرفتن به اصطلاح پارتنر رقصم میشدن!

همینجور داشتیم میرقصیدیم که خانم خیرخواه دبیر آرایه های ادبی سر رسید...
حالا دستای منم تو هوا مونده بود!!!
بنشانه تلف من سر تکون داد و گفت میدونستم شمام دست آخر به این جماعت ملحق میشی خانم صادقی بفرمائید بنشینید سرجاهاتون.
دیگه سر نمیتونستم بالا بگیرم...
کولمو از رو زمین برداشتم و رفتم نشستم...
اون روز هر سه زنگ با همین دبیر داشتیم...
تاریخ ادبیات و جغرافیا و تاریخ و ارایه ها رو همین خانم درس میداد.

چون سنش بالا بود نمیتونس پای تخته بایسته من بجاش آرایه رو تدریس میکردم.
اون روزم طبق وظیفه و روال بلند شدم که برم پای تخته و درسو شروع کنم که گفت لازم نکرده بشین خودم درس میدم...
تا آخرم من سرم پائین بود اینم درس میداد انگار به یه مشت بوزینه نگاه میکنه!
بچه ها متوجه شدن که چقدر ناراحتم و واقعا نفس کشیدن تو اون کلاس چقدر برام سخت شده...تمام این سه زنگ بغض داشتم و بچه ها اینو فهمیده بودن...
زنگ سوم راس ساعت 12 طبق معمول دستمو بالا گرفتم گفتم خانم برم برا نماز؟
خیلی دقیق حرفش یادمه گفت نمیخاد نماز بکمرت بزنی آدم باش ارزش ها رو بفهم و شروع کرد روضه خوندن...حرفاش که تموم شد همینجور که سرم پائین بود گفتم اذانو گفتن برم خانم؟
هیچی نگفت یا شایدم گفت...
منم سرمو انداختم پائین و خیلی مودب رفتم سمت نمازخونه.

وضو گرفتمو اون عقب ایستادم بنماز.
کلا تو نمازخونه 20 نفری بودن تازه با معاونا و مدیر اینا...
یه رکعت نخونده بودم که دیدم بچه های جیم وضو گرفته وضو نگرفته اومدن تو نمازخونه و یکی یه مهر برداشتنن از کنار من صف تشکیل دادن به نماز!
کنارم همون دختر خرابه ایستاد و مدام وسط نماز سرشو میچرخوند سمت من و لبخند میزد...داشتیم تسبیحات اربعه رو میگفتیم که با ارنج زد پهلوم گفت حالشو گرفتیم پیرزن شاشو!
این اصطلاح خیییییییییلی به نظرم خنده دار اومد چهره خیرخواهم که تصور میکردم دیگه امونم نداد از ذوق حرکت جمعی بچه ها و شنیدن این کلمه وسط تسبیحات زدم زیر خنده این خنده مثل دومینو منتشر شد و یهو کل انسانی جیم داشت میخندید نمازخونه رو هوا بود!
:)
مدیر ک نمازش تموم شد برگشت عقبشو نگاه کرد وقتی دید انسانی جیم همه هستن بهم خندید و رفت بیرون.
همه تو اون مدرسه صادقی رو میشناختن!
گفتم که نمونه بودن قاطی بچه های نمونه خیلی سخت تره :))


خلاصه از فردای اون روز بچه ها به من به چشم رهبر یه انقلاب نگاه میکردن چ بچه های جیم چ ب  و چ الفی ها!
تقریبا همه بشدت احترام میذاشتن و حتی مدیر هم بارها بفرشته گفته بود شما چطور این بچه رو تربیت کردین راز موفقیتتون چیه خو به مام بگین!دخترتون خارق العاده ست!!!
یه دبیر داشتیم پسرش دانشگاه کیش درس میخوند...خیلی ثروتمند بودن شوهرش معروفترین جراح زیبائی سمنان بود اینم عشقی درس میداد...
منو عروسم صدا میزد منم خدائی خیییلی خرکیف میشدم!
پسر بیشعورش میخاست دکتری بخونه بره خارج!
زن نمیخاست خااااک تو سرش!
خاستگار چ میدونستم چیه!
اولین خاستگار من خرداد پیش دانشگاهیم اومده بود...
مغازه چینی فروشی داش...مادرمم ردش کرد خیلی اصرار داشتن یه جلسه بیان تو خونه ولی مامان قبول نکرد گفت دخترم باس بره دانشگاه...منم خدا وکیلی برام مهم نبود که حتما شوهر کنم یا نه...اون سال چند تا خاستگار دیگه هم اومد یکیشون اسمش حیدر بود من بخاطر اسمش فقط بخاطر اسمش همیشه اینو دوس داشتم حتی یبارم ندیدمش...ولی پسر خوب و معتقدو خانواده داری بود الان بچه هم داره. :)

بعد اون روز من بازم تنها میرفتم نماز خونه یعنی همون روزو فقط اومدن ولی دیگه وااقعا خبری از بچه های پشت در نبود...
واقعا.

اون سال امتحان ریاضی پیشدانشگاهی کشوری برگزار شد همه میدونستن قبولی تو انسانی جیم چیزی شبیه معجزه ست!

شدم معلم 4 تا از بچه ها که خودشون خواهش کرده بودن...
زنگای تفریح و هفته ای دو ساعت تو مدرسه...
اون سال ریاضی کشوری من شد 20 و اون بچه ها هم همگی با 12-13 قبول شدن...

اینا لازم بود گفته بشه تا برسیم به اینکه من چجوری از حسابداری دولتی سر از پیام نور حقوق در آوردم...

ادامه دارد ان شا الله....

+++
اینو ریش قرمز(میلاد) برام فرستادن تو جواب اون پست عددای باکلاس..خیلی برام شیرین بود...اصن خیلی
:)

در مردی و بزرگی مولا حسین شکی نیست، ولی اگه به حق از تمامی شخصیت های امامان ، آگاهی پیدا کنیم، شاید ببینیم با تفاوت هایی که دارند و حتی احادیثی که اشاره به برخی تفاوت ها و بزرگی های برخیشان، بویژه مولا علی که سرآمد و سرمنشا تمام این نورها هستند وجود داره، اما خیلی هم قابل مقایسه نیستند، و کلهم یک نور واحدند که در جلوه گاه های مختلف، پرتوهایی ازشون به جا مونده. اما جدای این بحث های کلامی، بودن شما جون هایی که انقدر عاشقانه دل به اهل بیت دادین، امثال من کوچیک رو خوشحال و دلزنده می کنه.خداحفظتون کنه.