اول اینجا کلیک کنین:

http://ec.vizit.ir/OTU2MzY1

اینو یکی از رفقا دیشب فرستاده صبح ساعت 7 دیدم خیلی خرکیف شدم

و اما...

دیشب حوالی ساعت ده رضا اومد خونه منو دکتر قبلا کادوهامون رو از فرشته گرفته بودیم بماند که مال دکتر خشگلتر بود و همه به این موضوع اذعان داشت...بقول فرشته قسمت بود دیگ...چون اول واسه من میخره بعد واسه او میبینه دیگه شانس خرکی من اینطوری میشه :)

کجا بودم؟

آها رضا اومد خونه سفره رو انداختیم که گفت راستی امروز ک روز دختره بریم بیرون مهمون من!؟

غذا نمیخورم بریم بیرون غذای بیرون بخوریم...

منم که قهرم دیگ همونطور که قبلا گفتم...جواب ندادم.(اصلا هم دوس نداشتم بریم زانوم درد میکرد)

خلاصه دیدم آقازاده و دکتر میخان برن هیچی نگفتم...

قرار شد شامو خونه بخوریم فقط برا گردش بریم...

بعد شام یه لباس حمالی پوشیدم به نیت اینکه از ماشین پیاده نمیشیم...

خلاصه رفتیمو تموم راه من داشتم این آهنگو گوش میدادم با هنذفری اینجا

تقریبا تو بیابونی بودیم که سه تا مرد 40-45 دیدم با لباس ورزشی میرفتن سمت شهر! ب فرشته گفتم دیدیشون باریکلا چقد بفکر سلامتی خودشونن!

گفت نه کیا؟

گفتم سه تا مرد کامل سن با لباس ورزشی هم سنای رضا بودن!

رضا یهو بهش برخورد گفت دستت درد نکنه من کامل سنم دیگه؟

گفتم پ ن پ تازه به بلوغ رسیدی!

دکتر پقی زد زیر خنده خابوند پس گردنم گفت چقد تو بیشعوری آخه چقــــــد؟!

دیگ تاریک بود ندیدم رضا بحرفم خندید یا نه...

ولی فرشته که جلو نشسته بود کف شد از خنده! :)

کلی داشت اثبات میکرد به 60 به بالا میگن کامل سن!من سنی ندارم!!!

خودش شده بود سوژه خنده :)

یه ربع بعد یه جا فرشته برگشت عقب یه نگاه عاشقانه ای کرد بهم که اصن دلم رفت :)

خلاصه رسیدیم به بستنی فروشی شهمیرزاد...

منو فرشته از ماشین پیاده شدیم دکتر و اقازاده و رضا رفتن بستنیا رو بیارن...

رضا برا 5 نفر 8 تا بستنی گرفته بود!

منو رضا و فرشته دو تا خوردیم برا من با یه کثافت کاری ای شد ک نگو!!!تا اولی رو تموم کنم فرشته و رضا جفتشونو خورده بودن دومی من اب شده بود اصن به وعضـــــــــی
برگشتنی هم آش گرفتیم...من شده بودم اون شخصیت منفی تو گالیور(اگ درست تلفظ کرده باشم)
رضا میگفت بلال بگیرم؟
من: نه دندونامون کثیف میشه.
رضا: وایستم جیگر بگیریم؟
من: من که سیرم!
رضا: پارک بزنم کنار بازیکنیم؟
من: من که نه!
رضا:وایستم ترشی و لواشک...؟
من: نه نمیخاد!
رضا:میخای بیای پشت فرمون؟
من:نه زانوم درد میکنه!
(این دیگ خدائی تعارف رشتی بود...
موقعی که داشتیم راه می افتادیم برگشته میگه میخای تو برونی؟!
منم که میمیرم برا شاسی بلند؛برگشتم میگم به یه شرط داد نزنی...ماشینتو خراب کردمم هیچی نگی...هرچی هم خاستم تند برم!؟اگ اینجوری باشه باهات دوست میشم...؟طفلی داشت فک میکرد ماشینشو بسپاره دست من یا نه که یهو خودم گفتم ولش کن ولش کن زانوم درد میکنه نمیخام اصن...یه نفس راحتی کشید!)
از یه جائی به بعد دیگه حس کردم دهن باز کنم دکتر و اقازاده با لگد میان تو حلقومم!!!
دیگ ساکت شدم هرچی میگفت میگفتم ببین بچه ها چی میگن!؟
خلاصه آشم که خوردیم دیگه آمدیم خونه ساعت 12 بود...
منم که درد زانو و فکرو خیال تا ساعت 2 و 3 امون نداد بخابم...
هعی از این پهلو به آن پهلو!!!
+
من آدم بی چشم و روئی نیستم...دیگ رضا هرکاری هم کرده بود بایس با این کارایی ک دیشب کرد میبخشیدمش...حتما که نباس بیاد بگه بذا دستتو ببوسم که یعنی ببخشید!اینا خودش یعنی بیا آشتی :)
باش آشتی شدم ولی مستقیم بهش نگفتم امروز ظهر ک بیاد بهش میگم خسته نباشی خودش میفهمه! :)