دیشب ساعت 12 آقازاده خوابوند زیر گوشم؛گونه ی سمت راستم...

خیییییییییییییلی آروم ولی تا خود ساعت 2 که خابم ببره جای تک تک انگشتاشو رو گونم حس میکردم...

فرشته خیلی از ناراحتیم ناراحت بود اصن خیلی...

رضا هم به آقازاده تشر زد که باریکلا باباجان همینمون کم بود دیگه آره؟!

ولی چ فایده ؟؟؟

جای انگشتاشو هنو رو گونه م حس میکردم...

حالت تهوع بدی بهم دست پیدا کرده بود!


خب دیگ فک کنم کم کم داره مرد میشه یا چ میدونم ............

یواش زدی ولی خیلی درد داشت خیلی..............

این یعنی نمیخای دیگه بغلت بگیرم نه؟!

این یعنی چی پسر خوب؟


+++

از زندان وحشت دارم!

از چاقو...

از اعتیاد...

از نداشتنش...