صبح رضا اومد در اتاقو باز کرد...

فکر میکرد خابم...

داشتم درس میخوندم...

نگاش نکردم.(یعنی خودمو زدم به اون راه که متوجه حضورش نشدم) آروم درو بست رفت.

از روزی که با اقازاده قهرم با ایشونم کانتکتم!(بقول جوزپه)

نمیدونم چرا ولی کرمم گرفت برم بیرون...

داشت لباس میپوشید بره سر کار...

لیوان چای صبح رو برداشتم رفتم سمت آشپزخونه به فرشته گفتم ببخشید که نمیشورمش-برق اشپزخونه رفته بود- گذاشتمش رو کابینت و گفتم من میرم پای درسم.

زیر چشمی به رضا نگاه کردم انگاری که فهمید؛نمیدونم...

داشتم میرفتم سمت اتاق؛همینجور که داشت کمربندشو میبست گفت سلام خاااااانم! ببخشید که دیروز صبح ندیدمت،ببخشید ظهر ندیدمت،ببخشید که شب ندیدمت،ببخشید که الانم بهت سلام نکردم!

(ناهار و شامو اینا نمیخورم شاید مثلا بعد دو روز یه وعده غذا بخورم...

از همون میوه و آب و این چیزا که فرشته واسم بیاره تو اتاق وسطای درس تغذیه میکنم(خخخخخ یه جور نوشتم تغذیه میکنم انگار پلانگتونم)...

واسه درسا همش تو اتاقمم؛هرکس بخاد منو ببینه خودش میادتو اتاقم ولی رضا دوست داره من برای او تفکیک قائل بشم یعنی من برم پیشش)


یهو برگشتم بهش گفتم چرا انقد گیر میدی به سلام کردنم؟!

فرشته هم چون میدونست با رضا کنتاکم گفت راس میگه،سلام یعنی درود بر تو! تو واقعا داری درود میفرستی بهش یا اذیتش میکنی؟

رضا خیلی قاطع سرشو تکون داد گفت آره خب درود میفرستم!!؟؟

با لحن مسخره گفتم آره خییییییییییییلی!!!؟؟؟ (میخاستم بگم جون عمت دیگه حیا کردم)

سرمو انداختم پائین رفتم سمت اتاق همینجور میخکوب شده بود از رفتارم با تعجب براندازم میکرد!

راه اتاقم ده برابر شده بود برام بس که نگاهش سنگین بود!!!

پووووووووووووووف انقده این بشر خله که بعید میدونم تا خود امروز صبح فهمیده باشه باهاش قهرم!!!

همین روزا بهم میگه چی شده؟

خدایا صلابت گفتار بده که بتونم بهش بگم چرا قهر کردم!!!