امروز صبح همچنان درد دیشب ادامه داشت با فرشته و دکتر تو اشپزخونه نشسته بودیم حرف میزدیم آقازاده (هنو باهاش قهرم) اومده میگه مامان دیشب خواب دیدم رفتم پیش اقا خامنه ای یه عالمه بوسش کردم اصن سیر شدم!

بلند شدم به حالت بی اعتنائی گفتم خوبه بابا ما خاب حضرت زهرا میبینیم برا کسی نمیگیم!

یهو فرشته برگشت سمتم گفت آره جون خودت!؟

یعنی تعریف کن...

منم انگاری که رو دلم سنگین شده باشه...

گفتم تو یه خیابون تاریک بودم یه جائی بود که 2-3 تا بچه بیشتر یا کمتر نشسته بودن یا ایستاده بودن (یادم نیستن خوب) همه یه سن و سال یکی دو ساله!

بعد به فاصله دو قدمی حضرت زهرا ایستاده.

فوری گفت دیدیش؟

گفتم نه با چادر مشکی بود یه پوشیه سفیدم داشت که انتهای پوشیه با عربی چیز نوشته شده بود یعنی زمینه پوشیه با طلائی و سیاه تهذیب شده بود.

خلاصه من همینجور داشم میرفتم فهمیدم حضرت زهراس.

پیش خودم گفتم اگه الان جلوش بایستم میگه به چ جراتی!؟(نمیدونم چرا همچین فکری کردم...) خودمو زدم به اون راه داشتم از کنارش رد میشدم که صدام زد (یادم نیس به اسم کوچیک صدام زد یا نه) برگشتم از ته دل گفتم جانم؟!

یه بچه با موهای طلائی بغلش بود لپای سفید مثل برف...تو دلم فکر کردم حضرت علی اصغره.

بچه رو گرفت سمتم گفت بزرگش میکنی؟

منم انگار نه انگار که الان برم خونه میگن این بچه کیه باباش کجاس و این حرفا با بی قیدی شونمو انداختم بالا دستامو دراز کردم گفتم اوهوم بچه رو که گرفتم پرسیدم اسمش چیه؟گفت محمد.گفتم من محمد خالی دوست ندارم...میشه بذارم محمد طه؟(تو واقعیت محمد رسول رو دوست دارم،نمیدونم چرا تو خاب گفتم طه)با مهربونی جواب داد نه اسمش محمده خالیه.منم سرمو به نشانه ی اینکه عیب نداره تکون دادم تشکرم نکردم رومو بر گردوندم داشتم میرفتم که از پشت سر دوباره صدام زد برگشتم گفت مواظبش باش باباش شهید شده.

بدون اینک سری تکون بدم یا چیزی بگم راهمو ادامه دادم سفت بچه رو چسبونده بودم رو سینم...

رسیدم خونه کسی از بچه نمیپرسید...داشتم میخوابوندمش رو زمین که موهاش مشکی مجعد بود دیگ...چون خیلی تو بغلم بود عرق کرده بود موهای بغل گوشش خیس شده بود...همین که گذاشتمش رو بالش از خاب بیدار شدم...اذانو یه ربعی بود که گفته بودن...



فرشته خندید گفت تعبیرش اینه که شوهرت شهید میشه بچشو بزرگ میکنی تنهائی...

گفتم یعنی اگه شهید بشه دیگه شما کمکم نمیکنین تنهام؟

خندید با بغض گفت اون موقع بنیاد شهید هس کمکت کنه :)


ته دلم خیلی ذوق کردم که تعبیر منو فرشته هر دو یکیه!

چه فرجام خوبیه اگه لایقش باشم...


همینجور داشتم تو یخچال دنبال مفنامیک اسید میگشتم بلکه دردم کمترشه...ناگهانی یاد خاب شیش سالگیم افتادم...

شیش سالم که بود خاب دیدم اذان میگن مردم با ادرار من وضو میگیرن میرن مسجد نماز بخونن!

فک کردم خاب بدیه با خجالت برا فرشته گفتم...رفت دنبال تعبیر خاب خیلی واضح نوشته بود اگر در خاب ببیندمردم با ادارار او وضو میسازند،فرزندش مرجع تقلید خواهد شد!

من این خابو تقریبا یادم رفته بود چند ماه پیش فرشه تو بازار یادم آورد که تو همچین خابی دیده بودی...


رو به فرشته گفتم چه عالی باباش شهید میشه خودشم مرجع تقلید!

فرشته فهمید منظورم اون خابه 6 سالگیمه...

چ خوب اینجوری امام زمان که ظهور کنه میگم من مامان فلانی ام همسر فلانی!

دیگه قشنگ دو قبضه پارتیم کلفته :)


+++
دیروز اخوی میگفت یه دوستی دارم اگه بخاد زن بگیره نیاد تو رو بگیره من شکست عشقی میخورم بس که پسر خوبیه!
به شوخی منو فرشته دست گرفتیمش...
میگفتم قدش بلنده؟
میگفت تا میله بارفیکس اتاقت!باید سرشو خم کنه...
گفتم نمیخام بابا زیادی بلنده...
فرشته میگفت عیب نداره دخترم کار داره حالا؟
اخوی میگه نه دیگه بیکاره ولی پسر خوبیه.
فرشته میگه خو تا اخر ک بیکار نمیمونه همین خوبه.بهش بگو بیاد اینو بگیره!
اخوی میگه یه گزینه دیگه دارم اسمش باقره!
فرشته میگه بی خیال اسمش ضایع س تو فامیل چی میگن آخه!؟
خلاصه اخوی همینجور واس من خاستگارای بیکار جور میکرد و میخندیدیم...
امروز از مسجد اومده یه دبه آبگوشت آورده میگه بدو بیا اینو بخور کل بچه ها توش دعا خوندن دیگه حتما شوهرت میدیم اینو بخوری!
:)
گفتم به چ قیمتی آخه؟همه هم توش تف انداختن همینجور که فوت میکردن آره؟
میگه نه بخدا بیا بخور دعا خوندس...
منم از دیروز ظهر برای حال بدم لب به هیچی نزده بودم فقط صبح یه لیوان آب با قرصم خوردم...ضعف داشتم چند تا پیاله ای سر کشیدم...
فک کنم همین روزا بدبخت میشم! :)
رفتم آشپزخونه فرشته میگه بیا شربت هیئتم بخور قشنگ شوهرت شهید بشه :))
از دستش گرفتم تا ته لیوانو سر کشیدم ب فرشته گفتم اووووممممممم چ خوشمزه بود!!!(اصولا من برا هیچی نمیگم خوشمزه بود تا چی بشه!یعنی واقعا باس خوشمزه باشه)
داشتم یه لیوان دیگه میریختم که دکتر داش رد میشد گفت اینم بخوری خودت شهید میشی کسی نیس بچتو بزرگ کنه ها!
به شوخی لیوانو گذاشتم رو میز گفتم نمیخام!همه خندیدن :)
لیوان دومم خوردم گفتم شاید لیوان اول قطع نخاع باشه دومی رو به نیت شهادتش خوردم!
اصن قاتلی شدم برا خودم!
:))

+

آتش بزن به سینه‌ی آتش گرفته‌ام                آتش گرفته را مگر آتش کند خموش


+
شکرت خدای بزرگ شکرت که حال دلم بد نیس شکرت که هنوز نگاهتو تو زندگیم میبینم شکرت که باهام قهرنیستی شکر برا همه داده هات...شکر معبود.
شکر برا نداده هات...شکر شکر.