دیشب حوالی ساعت 3 از خاب بیدار بیدار شدم...نه همینجور الکی الکی...از شدت درد!

حالت تهوع و سرگیجه بدی هم داشتم...

تا 4 تو اتاق راه میرفتم دکتر تو اشپزخونه بود...دیگ انقد درد داشتم نرفتم بپرسم این ساعت شب خرت به چند من؟

خلاصه بودم تا 4 و خورده ای دکتر اومده میگه اذانه...نماز...

فرشته هم دیگ بیدار شده...میگم: میشه بریم دکتر دارم میمیرم.

میگه تحمل کن نمیبرم خوب نیس هربار هربار امپول میمیری...

حالم داشت بهم میخورد رفتم سرویس

اخوی اومده میگه میای؟

میگم برو حیاط!

میگه بیخود پاشو بیا!

به بدبختی خودمو رسوندم تو رختکن...ولو شدم رو زمین...

اخوی دوباره اومده میگه میای؟

خودمو کشیدم تو حمام میگم برو...

خندیده میگه من با تو برم حمام؟

میگم بیا من نمیبینم.

میگه صدسال جلو تو لخت نمیشم!

میگم بدرک!

فرشته و اخوی اینا از خنده روده بر شدن...

خلاصه باز رفتم سرویس...

باز اینا بیرونم کردن اصن مث آواره های سوری شده بودم!بماند که همشم گوشی دست اخوی بود از مذلت های من فیلم میگرف ک بعدا بخندن!

ادامه دارد