در همین اثنا اخوی دوش گرفته اومده بیرون نشسته...

همینجور از پشت در مسخرم میکنه میخنده...

دکتر با خنده میگه من دارم میرم دکترااا!!!

در سرویسو باز کردم به اخوی میگم چش شده؟

با خنده میگه دستش باس بخیه بشه!داشه ماکارانی درست میکرده رفته رب باز کنه اینطور شده...

قبل بیمارستان رفتن دکتر بهم میگه حاضرشو تو هم بیا امپول بزن گفتم جون ندارم لباس بپوشم...


حالا سکانس تو بیمارستان از روایت دکتر:

رفتم بیمارستانی که قبلا تو رو بستری کرده بودن...خعلی خنک بود...از دانشگامون که بهتر بود!

یه اقائی اومد گفت چی شده؟انگشتمو نشون دادم یه لخند کوچیک زدم...مرده ببلند زد زیر خنده گفت بخاطر این 5 صبح اومدی اینجا؟نچ نچ نچ...

انگشتمو ول کرد بعد گفت دوباره بده ببینم...انگشتمو کشید سمت دکتر دکتر داش با تلفن حرف میزد...

خندید گفت این نیاز به بخیه داره دکتر؟

نه خدائی این نیاز به بخیه داره؟؟؟؟؟؟؟

دکتر تلفنو قطع کرد گف برو رو تخت...

گفت:چی شده؟

گفتم:رفتم رب باز کنم برید.

گفت: این کنده شده نبریده!این ساعت داشتی رب بازی میکردی؟ساعتو دیدی؟؟؟ساعت پنجه ها!

گفتم: من عادت دارم گاهی بی خواب میشم.

گفت: از شهرک صنعتی دارین میایین؟(فکر کرده بود از خدمه آشپزخونه کارگران)

فرشته: نه

دکتر یه نفس عمیقی کشید پرسید راست بگو حالا چی داشتی درست میکردی؟

من: ماکارانی

دکتر با تعجب: این ساعت روز ماکارانی!!!؟؟؟

کارت بخیه نمیخواد باس پانسمان بشه من چی رو به چی بدوزم آخه!؟
+
میخواستیم عکس دستشم بذاریم نشد کابل usb گم شده...