گفتم که من کتاب ضخیم خوندن رو از این معلمم یاد گرفتم...
همیشه جلوش یه کتاب باز بود که ضخیم بود کتاباشو با روزنامه جلد میکرد تا تموم بشه تموم که میشد روزنامه رو میکند...
نمیدونم چرا اینکارو میکرد قطعا کتابای چطور یک دلبر خوب باشیم نبودن کتاباش...
چند باری ازش گرفته بودمو سرپائی بهش نگاه میکردم...
بیشتر مذهبی بودن و البته قاطیش فلسفه هم بودن...
منم بتقلید از کاری که علتشو نمیدونم گاها این کارو میکنم...
تو خونه ما فرشته خواننده خیلی حریصیه.
از روزنامه ی دور سبزی پیچیده شده تا کتابای دکتر و من و...
ولی خب تو اون سن و سال بچه ها دنبال یه ملهم از بیرون خونه ان نه توخونه!
رضا هم جوونی هاش خیلی کتاب خون بوده ولی خو دیگ الان تقریبا ده سالیه من که هیچ کتابی دستش ندیدم!
یعنی اصن باورمم نمیشد که رضا حلیه المتقین رو خونده باشه!
نه به کار و کردارش میاد نه به هیچیش :/
ولی خو خونده بوده الان کتابش تو کتابخونه ی اتاق منه.
اگ نبود باور نمیکردم او هم یه روزی کتاب میخونده....
میشه گفت این کتاب دوستی من جنبه های وراثتی هم داره...
خلاصه من از همون سوم دبیرستان رسما کتاب ضخیم خون شدم...
همه میگن کتاب بخونین هیشکی نمیگه چه کتابی!
منم فقط شرو کردم کتاب خوندن...
میگفتم سم که نداره!
هرچی دستم رسید!
این تاریخا دقیق یادم نیس همه رو تقریبی میگم تو این سری مطالبم.
شرو کردم خوندن رمانای ایرانی...
جالبه بدونید من از کتاب توقع شعور داشتم.
و فک میکردم همه کتابا خوبن
چون اگه نباشن چاپ نمیشن دیگ!
متاسفانه یا خوشبختانه تو تموم رمانائی که من خوندم شاید قریب به 80-90 تا رمان ایرانی همشون بلا استثنا محور داستان سر یه عشق میچرخیده که به توصیف صحنه های دلبرانه و چطور عاشقی کردن و لاس زدن و غیره ختم میشدن!
روزای تلخی بود برای یه نوجوون.
مصیبت عظما اینجاس ک خانواده هم خوندن این کتابا رو نهی نکنه!
یه کتاب بود اسمش یادم نیس روش عکس تسبیح فیروزه ای بود...
گفتم کتاب خوبیه شاید.
خوندمش وسطش خیلی ریلکس نویسنده صحنه های بدی رو توصیف میکرد که به روح لطیف و بی الایش من(واقعا بی الایش) جور نمیومد...ولی میخوندم چون فوق العاده خوب نوشته شده بود و البته از یه دنیای ناشناخته خبر میداد!
دنیایی که توش دوست داشتن به بوسه های یواشکی تو انباری ها ختم میشد!
وقتی کتاب که تموم می سد عذاب وجدان میگرفتم که چرا همچین چیزی رو خوندم!
ولی باز میگفتم کتابه دیگ!
حس غرور میکردم که 200 ص کتابو یه روز خوندم!
و با ولع دنبال کتاب بعدی بودم!
کتاب بعدی
کتاب بعدی و کتاب بعدی!
یکیشون اسمش آیین من بود!
گفتم خو دیگ این مذهبیه...
وسطاش ک رسیدم دیدم آئین اسم پسره!
تا اون روز نمیدونستم.
و خلاصه این آئین خان بارها و به کرات دوست دخدرشو تو کتاب لخت میکنه و صحنه ها جوری توصیف میشد که من هنوز یادمه تو یکی از اون سکسا دختره لباس خواب نباتی پوشیده بود که رو شکمش تور داشت بجای پارچه و یادمه چطور و از کدوم قسمت بند این لباس توسط آئین باز میشد!
و اولین واخرین حرکتی که آئین بعد از باز کردن بند لباس انجام داد چی بود!
بعد از 6-7 سال!!!
آخرین رمان ایرانی که خوندم گندم بود!
انتخابش کردم چون به اسمش نمیومد کتاب بدی باشه.
متاسفانه در عین حال که از یه درد اجتماعی حکایت میکرد یه توهین اجتماعی بزرگ هم داشت!
بازهم خبر از دیدزدنای یواشکی و بوسه های یواشکی بود...
بعد از اون کتاب یه دوره یه ماهه هیچ کتابی نخوندم چون کاملا دلزده شده بودم...
شاید شاید برا اینکه به دخترای تو کتاب حسودیم میشد!
شاید...
واقعا دلیلشو نمی دونم...
تا امروز بهش فکر نکرده بودم واقعا.
ادامه دارد شایــــــد
+
ولی از 6 سال پیش تا حالا دیگ رمان ایرانی نخوندم.