دبیرستانی که بودم_حوالی سوم دبیرستان اگ اشتباه نکنم_یه معاونی داشتیم که خیلی خشگل بود...

البته شایدم به چشم من خشگل بود...

این معاونه فلسفه خونده بود خیلی هم محکم رفتار میکرد (شخصیت متزلزلی نداش)...

یعنی اگه مرد بودم شاید همون سالا ازش خاستگاری میکردم...

شاید نه حتما.

خیلی رابطم باهاش خوب بود...

براش نامه مینوشتم برام نامه مینوشت...

سر کلاس جوری که بقیه نبینن برا هم چشمک میزدیم و بچه ها رو دست مینداختیم...

همیشه نیم ساعت آخر هر زنگی رو میپریدم تو دفترش(البته لازمه ی این کار این بود که تک تک دبیرا رو به طریقی خر میکردم...بلا استثنا همه دیگ بعد دو هفته خر شده بودن...نیم ساعت مونده بود به زنگ میگفتم من برم؟جوری ک انگار با دوس پسرم قرار دارم بهم لبخند میزدن میگفتن پیش خانم ماجدی دیگ؟؟؟)خلاصه روزی حداقل 120 دقیقه باهم بودیمو ضعف میکردیم از خنده و شوخی...

گاهی که ناراحت بود واس من درد دل میکرد...

من بچه خیلی درس خون و سر به راهی بودم در عین حال مودب.

مشکلی نداشتم ک بخوام سرش باهاش درد دل کنم...

همین کمی معذبم میکرد چون میدیدم او تا این حد داره بهم اعتماد میکنه ولی من دستم خالیه و چیزی ندارم که بهش بگم تا نشون بده منم بهش اعتماد دارم.

نمیدونم از چیه من خوشش اومده بود همونطور ک منم نمیدونم دقیقا از چی او خوشم اومده بود...

البته میتونم نکات مثبتش رو نام ببرم ولی نمیتونم دست بذارم رو ویژگی خاصی به طور ویژه...

خلاصه این معاونمونم خیلی بهم وابسته شده بود...

انگار ته هر وابستگی باس یه گسستگیه بزرگ باشه!

تو زندگی من ک همیشه همینطور بوده...

یه روز خدا میدونه یادم نیس سر چی؟

ولی باهم دعوامون شد.

زنگ اول فلسفه داشتیم هوا هم بیرون سرد بود...

بعد دعوا اومد سر کلاس...

قرار بود درسو بپرسه!

من بینهایت غیر قابل تصور فلسفه میدونستم شاید اندازه یه دانشجوی ترم 2 فلسفه!!!

این درحالی بود که همکلاسی هام بزور نمره قبول میگرفتن و من به سوالا پوزخند میزدم!

خلاصه ده نفری رو صدا زد همه از دم صفر شدن!

خسته و کلافه شد.

گفت فلانی تو بیا یادشون بده.

با بغض گفتم بلد نیستم.

کپ کرد!

گف بلد نیستی؟

بغضمو خوردم با خشم گفتم نه مگه بقیه بلد بودن ک از من توقع دارین؟

بچه ها همه به ریش معاون بیچاره خندیدن با غم نگاهم کرد جوری که یعنی درسته که جلو بچه ها کمم کنی؟!

منم اخم کردم ولی چون طاقت نگاه غمزدش رو نداشتم سرمو انداختم پائین.

اونم خودشو جمع کرد با خشم گف بیا پای تخته!

بلند شدم رفتم.

کلاس ساکته سااااااااکت شده بود همه منتظر بودن ببینن کی شکست میخوره!؟

ازم سوال پرسید.

هنوز سوالش تموم نشده بود با صدای بلند گفتم بلد نیستم.

سوال بعدی.

بلندتر:بلد نیستم

جای خالی پرسید

من بلندتر از هر بار:

بلد نیستم.

پریسای گور به گور شده تو اون بحبوحه پقی زد زیر خنده!

تا اون روز هیشکس همچین صحنه ای رو جز تو فیلما ندیده بود!

پریسا که خندید کل کلاس زدن زیر خنده.

معاون حسابی شاکی بود...

چند دقیقه ای سکوت کرد تا بچه ها به خودشون اومدن.

سرشو انداخت پائین و گفت :

هرکی درسو بلد نبوده امروز بره بیرون تو حیاط!

بدون لحظه ای درنگ رفتم بیرون.

خواستم درو ببندم که دیدم کل کلاس پشتم داره میاد بیرون جز دو سه نفر آدم خایه مال...

خلاصه همه منو تحسین میکردن تو راهرو و میگفتن دمت گرم روشو کم کردی و این حرفا!

معاون توقع نداش کلاس اونطور خالی بشه.

با خودش میگف ده نفر میرن بیست تا میمونن!

چ میدونس 25 نفر راه میفته دنبالم

خدا پیغمبری خودمم نمیدونستم اونقد هواخواه دارم البته تا اون روز!

رفقام همون پریسا و بهناز بودن البته ابی هم بود که از بچه های تجربی بود فامیلش ابراهیم پور بود ما بش میگفتیم ابی...

ابی هم خییلی هوامو داش ولی خو تو یه کلاس نبودیم دیگ...

اونقدا لطف نداش رفاقتمون...

رفاقت پای تلفنی بود بیشتر...

من معلم بچه ها بودم.

روزی 4 ساعت بیشتر مدرسه میموندم تا بهشون کمک کنم رایگان.

بچه های قدرشناسی بودن خدائی...

اون سال برام جشن تولد گرفتن.

پولاشون رو رو هم گذاشتن ده نفری واسم یه شال صورتی گرفتن

اصـــــــلا توقعشو نداشتم

چون ازاین رنگا سر نمیکردم دادم به دخترخالم که نامزد داشت...

خیلی ذوق کرد کلی جلو شوهرش پز داد :)

میگم این کارا اون سالا فقط واس تو فیلما بود...

خلاصه پامونو ک گذاشتیم حیاط برف بارید...

معاون ده دقیقه ای صبر کرد اومد تو حیاط گفت شما برین تو کلاس من میمونم تو حیاط.

تا اینجا من شکستش داده بودم ولی در نهایت زکاوت با همین حرکت منو زمین زد...

دیگ معلما و مدیرم داشتن نگا میکردن...عملا مدرسه تعطیل موقت شده بود...

همش میترسیدم اخراج بشم ولی چون میدونستم خیلی دوستم داره نمیذاره اینطور بشه...

بچه ها مات و مبهوت رفتن سر کلاس.

بهش گفتم برو من میمونم.

جوابمو نداد.

تنها رفتم رو نیمکت کنار ابخوری نشستم...

دوست داشتم شالشو بده بهم و بعد بره ولی نکرد...

بعد اون دیگ همه چی تموم شد تقریبا بینمون.

دیگ هیچی مثل قبل نشد.

دوستش داشتم و دارم.

میدونم ک برا او هم همینطوره...


شاید ادامه دارد ...

+

من کتاب ضخیم خوندن رو از این معلمم یاد گرفتم.