پیرو پست قبلی یاد یکی از کارگرای بابا افتادم ک مترجم زبان روسی بود مث بلبل میحرفید.
ب بابا گفتم بش بگو یادم بده میگف آدم درستی نیس!
سی سالش بود مجرد هربار میومد در خونه از تو آیفن ک نگاش میکردیم جای اینک جلو در خونه باشه جلو در ماشین بود داش با تف(واقعا با تف) ابروهاشو صاف میکرد!
خدایی خیلی با کلاس بود شبیه دیپلماتا...
ولی جلو بابام چنان تا کمر خم میشد و آقا آقا میکرد انگار زاییده شده واس پادوئی!
خیلی جوون حیف و برازنده ای بود.
معتاد شیشه شد ی روز خودشو لخت مادرزاد میکنه میره وسط میدون شهر شروع میکنه هوار هوار روسی حرف زدن!
بقیه میترسن جلو برن بابا جمعش میکنه بهش زن میده و خلاصه میره ی مشاوره املاک میزنه
هفتاد میلیون کلاه مردمو برمیداره و الفرار ب ترکیه!
دیپورتش میکنن ایران بس ک تر میزنه اونجا!
راستی زنشم تو عقد طلاق میگیره.
زنش معلم بود طفلی.
+ هیچی دیگ الان فهمیدم چرا توهم زده بود فارسی حرف نمیزد!
بس ک فکرو ذکرش روسیه بود!
راستی اسمش علی بود...
بچه حیفی بود خیلی حیف.