اگه درست یادم بیاد با امروز سومین روزیه که نمازامو با تاخیر و فاصله از اذان میخونم....

بماند که این تاخیر دیشب به ساعت11 رسید!!!

اصن نمیدونم اوقات شرعی بود یا نه!

خلاصه نمیدونم به کدامین گناه!!!

واقعا نمیدونم واقعا واقعا واقعا نمیدونم....

من که خیلی حواسم بود به خودم به دلم به نگاهم به دستام به خدام به قول و قرارام!

پس چیه چه مرگمه که ساعت اذان از دستم در میره و بعد نیم ساعت یادم میاد اذان شده!!!

دیشب که دیگه نمازم افتاد ساعت 11 شب یه دنیااااااااااااااااا دلم گرفت وضو گرفتم نمازمو خوندم و دو تا آیه از قران خوندم....

با یه دنیا غم پتو رو کشیدم رو سرم و هنذفری رو گذاشتم تو گوشم که مث همیشه با صدای سخنرانی بخوابم...

دیشب سر درد بدی بودم قبل نماز یه ژلوفن خورده بودم که خوابم ببره...

فک میکردم تا صبح راحت بخوابم....

ولی انقدر اعصابم تحت شعاع نماز بی موقع شب قبلم بود که ساعت 1 و سی بیدار شدم و سجاده رو بغل گرفتم برم تو راهرو نماز بخونم (اتاقم سرد بود) یبارم ساعت 3 یه بار ساعت 4  و هربار از جام بلند میشدم تا برم وضو بگیرم برای نماز صبح و میدیدم هنوز اذان نشده....

زیر لب خودمو فحش میدادم و میخوابیدم خلاصه دیگه ساعت 4 و ربع که بیدار شدم گفتم احمق بمیر تا گوشی هم زنگ نخورده دیگه از تو پتو نیا بیرون!


ساعت 5 و نیم نماز صبحمو خوندم...

بخاطر شب بدی که گذرونده بودم صبح ساعت 10 بیدار شدم....

با دل پر رفتم پیش فرشته تو آشپزخونه....

بهش گفتم دیشب چه شب بودو چرا تا دیروقت خوابیدم...

یادم نیست چی گفت خیلی حالم گرفته بود اون از دیشب اینم از ساعت بیدار شدنم!!!!


ظهری پیش هم نشسته بودیم فرشته گفت میخواد عصری بره طلافروشی گفتم خو چرا الان نمیری؟

گفت دیگه الان ساعت دو شده همه جا بستس!!!

یهو از جام پریدم با تعجب گفتم دو شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم ساعت اذان از دستم رفته بود!

بغضم گرفت رفتم وضو گرفتم برگشتم تو اتاقم که نماز بخونم فرشته هنوز نشسته بود...

حالم خیلی بد بود گفتم حالم از خودم بهم میخوره چرا آخهههههه؟؟؟؟

بازم یادم نیست چی گفت...داشت میرفت بیرون از اتاق منم داشتم با یه عااااااالمه بغض سجاده رو پهن میکردم...

هنوز نایستاده بودم به نماز که برگشت تو چارچوب در ایستاد و گفت:

یه روز شیطون کاری میکنه که یه مرده که همیشه نمازاشو میخونده برای نماز خواب بمونه...خلاصه ده دقیقه مونده به اذان از خواب بیدار میشه و میبینه باید بره غسل کنه تا بتونه نمازشو بخونه...

وسط بغض و غم خندم گرفت از تعریف کردن فرشته...

گفتم تو روحت او هم خندید و ادامه داد:

خلاصه با همون بدن کثیف شروع میکنه نماز خوندن نمازش که تموم میشه دو دستی محکم میزنه تو سر خودش و میگه ای خاااااااااااااک تو سرت با این نماز خوندنت!

خلاصه خدا خییییییلی حال میکنه که مرده شرمنده ی این نحوه ی نماز خوندن خودش شده...شیطون که این صحنه رو میبینه فردای اون روز نزدیکای اذان صبح که میشه میره طرفو از خواب بیدار میکنه میگه پاشو پاشو برو نماز صبحتو بخون که نخوندنت برای من گرون تر تموم میشه


کلی خندیدم و نمازمو بستم ولی هنوز ته دلم غم داشتم...

نماز ظهرم که تموم شد سجده کردم و یواش یواش بهش گفتم: (پست رمزدار بعدی مال خودمو خدام)


هیچی دیگه اونا رو که بهش گفتم اشکامو پاک کردم و نشستم...دیگه الان حالم خوبه


خدا جون مچکریم.