امشب موقع نماز یهو دلم پر کشید برای رضا!

برای فرشته عجیب نیس ولی چیزی که حتی یه بارم تو همه عمر تجربه نکرده بودم این بود که دلم بخواد برای رضا تنگ بشه!

دلتنگی ساده رو که خب خیلی دروغه بشه انکار کرد شبائی که خیلی دیر میومد خونه دلم تنگش بود شاید بیشتر شبیه نگرانی...

ولی امشب بین دو نماز به طرز فجیعی بغضم گرفت که زود خودمو جمع و جور کردم و اون لحظه بود که فهمیدم چقدر بدون رضا خودمو ضعیف می بینم!!!

انگار همین که نفس بکشه نفسای من محکم تره!!!


زودتر برگرد رضای عزیز و مهربانم.



بودن بعضی ها تو زندگیت شبیه فحشه و نبودنشون شبیه نفرین!خدایا این بعضیا رو بکش مارو خلاص کن آمین!

چقدر شنیدن قرآن رو ترجیح میدم به هر خزحولی که به جای آرامش هجمه ای از وحشت به قلبم روونه میکنه!
چقدر خوشبختم که بعد از گذران یک سوم میانگین عمر عادی ایرانی ها از زندگیم اینطوری شناختمش!این از لیاقت من نیستکه قران تو دستامه این از عظمت خدای تبارک و تعالی ست.

دیگه خیلی از آینده نمی ترسم مطمئنم دست خدا رو شونه هامه!


دنبال خنده های راس راسکی بچگیامم....بلند و از ته دل فارغ از کون و مکان!