درگیر آزمون اردیبهشت هستم نشد زودتر بنویسم.

چند شب پیش به فرشته گفتم موقتا آزمون مدارس ابتدائی توصیفی نیست و احتمالا این طرز نمره دادن خوب و خیلی خوب سر بچه های آقا زاده بر میگرده....

فرشته:

چرا؟

من:

خو درسا کاربردی تر میشه داره احتمالا بهشون یاد میدن تو دبستان چه طور ماشین حساب بسازن!

فرشته:

این که خیلی خوبه!

آقا زاده:

خدا رو شکر که سر ما اینطوری نبود!!!!

فرشته:

بیچاره تو که یاد نگرفتی بالاخره بچه هات بایس یاد بگیرن!

آقا زاده:

اون دیگه مشکل مامانشونه!!!!


یک مهر آقا زاده رو حاضر کردیم که بره تا آینده مملکت رو بسازه دم رفتنی واسه بدرقه ایستادم جلو در که دیدم خیلی ملتمسانه میگه تو رو خدا تو هم حاضر شو بیا مام دیدیم طفله از طرفی هم یگانه عشقه...سریع السیر حاضر شدم و دوربینم بر نداشتم دیگه از دیشب قرار نبود باش برم شارژ نداشت قبل رفتنش دو سه تا عکس ازش گرفتم در حالی که دوربین ارور میداد که باتری خالیه از اون سه تا عکس فقط همین خوب شده:



شب قبل رفتن بهش گفتم برنامه رو حاضر کنه بعد بخابه بعد از یک ساعت این دست اون دست کردن گفتم خیلی خب برو بخاب دیگه اون دو سه تا کتاب باقی مونده و جزئیات رو خودم برات میذارم انتظاری که من از برنامه ای که حاضر کرده بود داشتم:



چیزی که واقعا حاضر کرده بود:


قیافه منو داداشش:



به داداشش میگم تو که میرفتی دبیرستان به این لباس عکس داراگیر میدادن؟

میگه آره!

میگم به این پیرهن چی؟؟؟

میگه چه میدونم والا من آبی ساده تن میکردم فقط دیگه خیلی غلط اضافه میخواستم بکنم از این خط خطای عمودی داشت فقط!!!

جلوی در مدرسه با دوربین گوشی ازش عکس گرفتم دوباره میخواست انگشترش حتما معلوم بشه... از مشهد خریده بود.


فعل گذشته استفاده میکنم چون از فردای روز مدرسه دیگه انگشتری در کار نیست و مفقود شده به کل!

اولش نمیخواستیم بریم تو مدرسه گفتیم باعث خجالتش نشه رفقا بگن با خانواده اومده و بچه ننه ست و این حرفا.

دیگه دیدیم چند تا از پدر مادرا رفتن ما هم شیر شدیم برای رفتن البته خودش هم مایل بود....

بعد از یه برنامه صبحگاه مزخرف و فوق العاده مسخره مدیر مدرسه بشارت داد که پارسال برای یکی از درسا تا پایان سال هم بچه ها معلم نداشتن و فعلا هم درگیر معلم برای بعضی از دروس مثل هنر و غیره هستن که این یعنی منتظر برنامه هفتگی نباشین!

میگف این مشکل تو همه دبیرستانای پسرونه هست حتی تیز هوشان و....

آقا زاده تو کلاس رفیقش نیفتاد و بدش نمیومد ما یه حرکتی بزنیم...


رفتم دفتر رو به مدیر:

امکانش هست اسم آقا زاده ما رو تو اون یکی کلاس بنویسید که با رفیقش باشه!

مدیر بی حوصله:

خیر مطلقا اینجوری تا ته سال باید جای دانش آموزا رو تغییر بدیم...

من ملتمسانه:

نمیشه یه کاریش کنید؟

مدیر بی حوصله تر:

خیر

من ملتمسانه تر:

یعنی هیچ راهی نداره؟

مدیر کنجکاو:

شما چه نسبتی باش داری؟

من:

آقا زادمونه عشقمه.

مدیر کنکاوتر:

شما تحصیلاتت چیه؟

دانشجوی ارشدحقوق خصوصی هستم.

مدیر مهربان:

گفتی اسم آقازاده چیه؟

من متعجب:

احمدبووووووق

مدیر خیلی مهربان:

بره تو کدوم کلاس؟

من متعجب تر:

پیش صیدآبادی.

خیلی خب مامعلم کم داریم اگه نیازی شد روی شما حساب میکنیم.

من هول کرده:

بععععله با کمال میل

او خیلی خوشحال:

اتفاقا منم ارشد ادبیات میخونم و میخواستم وکالت بخونم و حقوق سخته و اینا.....

من عرق کرده:

چه خاکی ریختم تو سرم عجب غلطی کردم آقا زاده میمردی تو همون کلاس شاگرد اول بشی؟!!!!؟

کلاسا تشکیل نشد آوردیمش خونه و منتظر شنبه ست جان دل من.


یا علی