هجدهم از مشهد برگشتیم...
ما ماندیم و خاطرات داد و بی دادهای حاج خانوم سر برگشت و تاکسی های 9 نفره و خنده های گاه و بیگاهمان و انعام هایی که ندادیم، پله برقی ها مثلا و یک بغل شیطنت.
از امام رضا خواستم آبرویم را حفظ کند الی الابد!

+ من تف تو صورت رسول نمیندازم!
+ من از فاطمه متنفر بودم.
+ نمیشه طالاسمی رو درمان کرد؟
+ فاطمه خودش میدونه طالاسمی داره؟
+ من اگه جای لیلا بودم تا بچم میفهمید طالاسمی چی هست بهش میگفتم داره که یه وقت عاشق کسی نشه که طالاسمی داره!
+ آخه تفاوت سنی رسول و فاطمه به هم نمیخوره مگه رسول کوچیکتر نیست؟

دختر جان با لیلا بریم پارک یا با الهه؟
+ یهویی و محکم: بالیلا!
چه طور؟
+ چون من میتونم برای فاطمه داداش بشم!