دیشب خونه حاجی اینا بودیم...

پیرو گزارشاتی که از وضعیت داغان زانوی هر دو پایشان قرائت کرده بودند فرشته مقداری پوره پسته و بادام و از این جور چیزهای پرخاصیت را با عسل مخلوط کرده و پیشکش کردیم که حاجی جان میل فرمودند و خوششان آمد و دومی را هم بر خلاف غالب موارد امتحان کردند!

بشان که گفتم من خودم قبلا دوره ای را داشتم میمردم و یک هفته که از اینها خوردم هنوز زنده ام با حالتی خیلی جدی گفت:

شما جوان هستید و رو به ترقی ما دیگر پیر شدیم و رو به تنزل طبیعیست که در اوضاع تو بهبود حاصل شده باشد!(مثل آقا خمینی بم حرف میزند)


+

هیچی دیگه...

کفم بریده بود دیگه...

حاجی ترقی رو از کجا آورده بود؟بعد اونوقت از کجا میدونست مخالفش میشه تنزل؟!


+

یک قصه ای هم تعریف کرد که باشه برای دفعه ی بعد مینویسم...

+

به حاج خانوم گفتم طلاقتو از حاجی میگیرم غصشو نخور.

جلو حاجی چنان ایشـــــــــــــالله غلیظی گفت بیا ببین!

طفلک حاجی فقط خندید...

چند روز پیش میگفت: همه مثل من باشند آب از آب تکان نمیخوره!

راست میگه از بس که مظلوم ، موجه و موقر و آقاست.

گفتم بله حاجی مثل منم باشن آب از آب تکون نمیخوره!!!فقط خندید یعنی آره جون عمت


دوست ندارم بمیری حاجی جان بفهم