برای مخاطب خاصم

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵
  • ۱۴:۱۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خدایا بزرگمون کن لطفا

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵
  • ۲۳:۳۰
  • ۰ نظر


امشب با آقازاده رفتم نونوایی سنگکی این صحنه رو دیدم...

تمام راه داشتم به بدبختی این ملت فکر میکردم و به اینکه تا جایی ک سران مملکتی ب فکر پر کردن شیکمای کارد خوردشون و روز ب روز فربه تر شدن هستن این ملت برای بقا راهی جز این نداره ک خودش ب فکر هم خلقش باشه...

دلم کبابه برای این ملت...

اگ یه روز ایران جنگ بشه و سید محمد بخاد بره به وحدانیت خدا نمیذارم.

خیلی چیزا ارزش داره آدم جونشو فدا کنه الا خاک این مملکت دزد و گردنه گیرا...

#

خدایا انقدر ب زندگی منو سید محمد برکت بده ک بتونیم عیدا برای یه عالمه دختر بچه عروسک،برای پسرام توپ فوتبال بخریم خدایا ب دلمون اونقدر وسعت بده ک بتونیم شب و روزامون سفره های ساده پهن کنیم ولی این سفره ی ساده کشیده بشه تا پیاده رو ها و گوشه چهار راه ها و خرابه هایی ک بچه ها تو خودشون از گشنگی جمع میشن تا بخابن...

خدایا انقدر فهم و پاکی به دلمون عنایت کن ک بشیم دستای تو برای سیر کردن اونایی ک شکم سیر رویاشونه...

آمین بدم الحسین یا الله.

بچه های من اینطوری نشن صلوات :))

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ نظر

دیشب برای آقازاده اولین کت زندگیشو خریدیم...

خییییلی کت دوست داشت بهش گفته بودم تا لاغر نشی کت برات نمیخریم چون زشت میشی تو کت...

دیشب ک رفتیم براش پیرهن بگیریم تو گوشم میگ آبجی من رفتم جودو خودت گفتی هیکلم خشگل شده برام این کتم بگیرررر

(عکس کتشو فردای عروسی میذارممم)

دلم سوخت مخ فرشته رو زدم راضی شد کت بگیره :)

دهن سرویس کت رو ک گرفتیم میگ تیپم کامل شد کروات کم دارم نمیگیری آبجی؟؟؟

دهنم وا مونده بود!

گفتم ب فرض بگیرم روت میشه بزنی؟

گفت چرا ک نشه کلاسه کاره!!!

چند روز پیشم ک میخاست بره عکس بگیره با بازیگرا بعد از یه آرایش کامل سایه هام رو آورده میگه آبجی برام از این آبرنگام میزنی؟

دهنم وا مونده بودااااا کلی خندیدممممم

حالا امید باس التماس کنم بذاره ب موهاش تافت بزنم برا عروسیا حتی!!!

واقعا نسلا عوض شده!!!

:))

#

یه خانم خوب قهراش به ساعت نمیکشه...

چون...

آقاشون انقده ماهه ک دل خانمه طاقت نمیاره :)

چرا محمد؟

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵
  • ۰۹:۵۶
  • ۰ نظر
چن شب پیش فرشته و رضا دعواشون شد...
فرشته اومد تو اتاق من ک از رضا گلایه کنه...
بهش گفتم من مث تو نیستم...
من بین عشقم و کسی ک موقعیت مالی بهتری داره عشقمو انتخاب میکنم...
داشت گریه میکرد...
گفتم یه دونه از این اشکا نمی ارزه به کل این خونه ای ک زیر پات باشه به کل طلاهایی ک تو کشوت باشه...
من از زندگیم فقط دل خوش میخام.
تو تو خونه بابات فقر داشتی برای همین با حسرته پول ازدواج کردی با رضا.
من بقدر کافی پول دیدم...
من دنبال مردی میرم و پای مردی می ایستم ک طاقت نداشته باشه اشکامو ببینه چ برسه خودش اشکمو دراره....
من میتونم نون و ماست بخورم...ولی بلد نیستم صدای بلند رو تحمل کنم.
برا همین بود ک محمدو انتخاب کردم.
من تو محمد محبت و حرارت زیادی دیدم.محمد پسر موبیه.پای بند به اخلاقیاته.صبور و مهربونه....
اگ یه روزی برا محمد سوال ش ک چرا دوستش دارم...
بد نیست ک این پست رو بخونه...
من ازش درامد بالا نمیخام.
این ب این معنا نیست ک درامد بالا برای اوایل زندگیمون نمیخام و کم کم باید پیشرفت کنه وضع مالیش.
ابدا!
من دوست ندارم ساعات کاریشو زیاد کنه تا روز ب روز دارا تر باشیم...
خونه کاهگلیمون با شمعدونیا رو ک خریدیم ایشون فقط در حد قوت روزانمون اجاه داره کار کنه...
من نمیخام سید عمرشو پای برگه های کاغذی بذاره ک رو هم انباشته بشن و بهمون بگن پولدار!!!
چ فلسفه بی معنایی پیدا میکنه چنین زندگی...
و آدم چقدر باید احمق باشه ک عمرش رو با پول تاخت بزنه!!!
محمد بخاد حماقت کنه جلوش می ایستم.
ترجیح میدم بعد این ک ب ی استقلال نسبی اقتصادی رسیدیم تو بغل هم باشیم نه اینک مدام در حال حرص زدن برای پول جمع کردن باشیمو یادمون بره ک میتونیم چقدر خوش بگذرونیم با سفره های کتلت شبانمون تو پارک.
من سید رو درست انتخاب کردم.
من دوستش دارم چون طاقت نداره غمم رو ببینه و این بهترین دلیل برای یه ازدواجه.
این یعنی آرامش.
تمام.

فیلمبرداری

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵
  • ۱۳:۳۷
  • ۰ نظر

خونه کنار خونه ما فیلمبرداریه.

اسم فیلمه هست جاده های لغزان...

دیشب آقازاده رفت با آقای کاسبی عکس گرفت...

بازیگرای باحالی هستن تو فیلمه ولی احمد آقامون با اقای کاسبی حال کرده صرفا :)


بستنی زمستونی و حقوق جنگ یهویی

  • ii elvomin
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵
  • ۰۲:۱۳
  • ۰ نظر

با اینا این ساعتو درس میخونم :)

آهای خدای مهربونی هااااااااا محمدمو ببوس جای من...امشب نمیتونم بخابم ک تو خاب ببوسمش....

یادگاری نوشت ۲

  • ii elvomin
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵
  • ۱۶:۰۹
  • ۰ نظر

داشتم درس میخوندم آقازاده چند بار صدام زد(فردا امتحان زبان داره منم مخاصمات مسلحانه دارم)

ج ندادم گفتم هیس.

برام اینو نوشت گذاشت رو کتابم نگاش کردم چشماشو ی حالتی کرده بود انگار زن میخاد...

خندیدم گفتم برو بخاب بیدارت میکنم.

الان خابه عزیزم.

خطشو گذاشتم کیف کنین!

:))



حالا دوبله خطش :)

پیشرفت من چشم گیر بوده می ذاری بخوابم بیدار شدم بخونم؟

یه خاب ناموسی دیدم دلتون بسوزه :))

  • ii elvomin
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵
  • ۰۸:۳۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم؟

  • ii elvomin
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵
  • ۰۱:۰۲
  • ۰ نظر

نمیدونم اسم این مرض چیه ک میدونی کامنت نداری ولی بی جهت مدام چک میکنی...

و وقتی وارد میشی ته دل خدا رو صدا میکنی ک ی کامنت کوچولو باشه فقط...

این مرضه اسمش چیه؟

#

تا ۱۲ و ۵ دقیقه درس میخوندم تف ب ریا تا الانم نماز شب و حدیث کسا.

صبحم باید ۶ بیدار بشم بخونم.

شنبه امتحان آخرمه اگ ۲۰ بشم معدلم میشه ۱۷ و نیم.

#

خیلی دلم خاست امشب چند خط برای امام زمان بنویسم دفتر نامه هاش رو یادم نیست بار آخر کجا قایم کردم...

آقا مهدی از اینجا قبوله؟

سلااااااام شبت بخیر نبینم غمتو...بخدا بگو درداتو با ماها نصف کنه ما پاییم نفس.

اوه ما خودمون دردیم؟

دیگ ی چی گفتی ک جواب نداره...

پس ب خدا بگو ما رو آدم کنه دردای شما کم شه...هوم؟بهتر شد؟

تصدقت سالار

خدا پناه دل خستگیات...

#

حرف زیاد داشتم یاد چشمای گریون هر شبه مهدی فاطمه افتادم کوفتم شد.

شب خوش دنیاااا...

#

معرفت بذارین تو نمازاتون برای فرجش دعا کنید چ تو دعای دست نماز شباتون چ تو دعای دست نمازای واجب...

تنهاست اماممون...

تنهاست ب مولا....

عنوان ندارم خو...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵
  • ۲۰:۴۴
  • ۰ نظر

امروز آقا زاده داشت بام حرف میزد منم بشدت مشغول مطالعه حقوق جنگ بودم...یعنی توی کتاب بودماااا!

ج نمیدادم ب حرفاش...حواسم ب کتاب بود.

اینم شاکی میشه از پشت دستشو میندازه دور گردنم با ساعد دست داشت خفم میکرد.

منم ب حد کبودی رسیدم دست و پا میزدم کثافت خوشش اومده بود میخندید.

داشت منو میکشتااااا!

خلاصه خودکار دستم بود فرو کردم تو دستش ک ول کنه محکم تر فشار میداد.نفسم در نمیومد فشار بیشتر کرد منم محکم تر زدم.

خلاصه ول کرد...

ولی دستش این شکلی شد...

(عااااااشق خال رو آرنجشم)

هیچی دیگ بعد گفت آبجی داره خون میاااااااد!!!!

خیلی از خون میترسه از منم بیشتررر!!!

گفتم چسب بزن.

پیدا نکرد...

گفت بیا پانسمانش کنننننن...

منم دستمال کاغذی رو خیس کردم ک خنک بشه جای زخمش هرچی دنبال چسب نواری گشتم پیدا نکردم...

اینجوری بستم:

و اما اند حکایت دوم:

امید ظهر رفته خونه حاجی اینا

رو بخاری حاجی اینا یه قابلمه بوده توش لبو...

امید داد زده گفته بابا اینا رو بریزین دور سگ نمیخوره والا بس ک مونده ست!

حاجی خیلی جدی گفته حرف نزن برو ی پلاستیک بیار بریز برای مریم میخوره!!!

هیچی دیگ الان دارم میخورم خیلی هم خوشمزه ست...

گام اول از چهل گام

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵
  • ۱۱:۴۳
  • ۰ نظر

این تیکه باید اصلاح میشد:

دیگ اینکه چله رو شروع کردم.

دوباره اینترنت و تلگرام اکیدا ممنوع فقط روزانه میام اینجا پست میذارم.

پستای اینجا کمکم میکنه تحملم بیشتر بشه.

من دیشب رفتارایی از خودم دیدم ک خودم حس کردم هنوز خودمو نشناختم.

نمیدونم اگ پسری با خصوصیات اخلاقی خودم عاشقم میشد من بهش ج مثبت میدادم یا نه؟

میگن سینوسی هستم...

خوب و بدش رو نمیدونم فقط میدونم چ خوب شد ک با این اخلاقم زن سید محمد نشدم.

تغییر دادنه رفتارهایی ک ۲۳ سال با من بوده کار بسیار دشواریه...

من بعد سید تغییرات خوب و بد زیادی داشتم ک همه اطرافیانم بهش اذعان دارن.

میخام دو تا چیزه بزرگ رو تو این چله یاد بگیرم.

با خاهر برادرم و دوستام شرو میکنم.

مهارت اول اینه ک وقتی از چیزی ناراحت میشم بجای فریاد زدن لبخند بزنم.و هرچی طرفم منو تحریک ب بحث کرد من فقط سکوت کنم و بعد از گذشت یه خاب شبانه فرداش راج ب اون مشکل صحبت کنم.

مهارت دوم

وقتی کسی از دستم ناراحته سعی کنم بخندونمش و بحث رو به خنده بکشونم...زندگی اونقدرام جدی نیست ک من فکر میکنم.ما دنیا نیومدیم ک همه چیز رو طبق ضوابط قراردادی بنا کنیم.

اومدیم ک خوشحال باشیم و برگردیم "راضیه مرضیه"

هیچی تو دنیا ارزش غمگین کردن عزیزانم رو نداره ب خصوص ک اون عزیز کسی باشه ک چیزایی رو بهم داد ک تا قبل او برام مفهومی نداشت.

داد زدنای من تا حدود زیادی هم بی ارتباط با رشته تحصیلیم نیست حقوق واقعا یه رشته ی مردونه ست...ک البته رضا هم تقصیر کاره،مشوق اصلی رفتارهای پسرونم شخص این آقا بوده...

ب من یاد دادن حسامو گردن بزنم و مرد باشم...و وقتی آدمی تظاهر کنه ب چیزی ک نیست...شاید نتیجش بشه یه آدم سینوسی...

مرد تنهای شب همیشه بهم میگفت تو آدم احساساتی هستی ولی وانمود میکنی نیستی...

انگار منو خوب شناخته بود....

خدایا کمکم کن ک این دو تا مهارت رو خوب یاد بگیرم.

ازم مریم بهتری بساز برای محمدت.

خدایا منو توانمند ترین آدم رو زمین بساز برای خندوندن محمد و ناتوان ترین بشر در کل دنیا برای غمگین کردنش.

آمین.

بر سر آن عهد که بستیم نشستیم...

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۲۱:۳۴
  • ۰ نظر

امشب دلم طاقت نداد...

امان از دل بی طاقته من...

این همه پرهیز و خویشتن داری یه شبه همش ب باد رفت...

دوباره از فردا شرو میکنم چله رو.

دور اول ک شرو کرم نیت ختم قران و چله رو با مداد صفحه آخر قرانم نوشتم.

تو ۵ خط.

با مداد نوشتم چون فکر میکردم وسطش نظرم عوض میشه...

از همیشه بیشتر باور دارم ک میخام همسر محمد باشم.

میخام به خودم اجازه بدم کشفش کنم.

بشناسمش.

محرمم باشه.

یکی باشیم.

پاک کردم نیتمو.

اینبار با خودکار نوشتم...ریز و مو به مو.



من باور دارم ک خدا تا ته هر ختم حاجتای بنده هاشو میده آقای قاضی رضوان الله تعالی ضمانت کردن.

همینو میخام خدا.

تا ته ختم همینو میخام نظرمم عوض نمیشه.

خوشبختیه ما رو با هم رقم بزن.

مگ نه اینکه آقا سید بچه پرروست؟

همینو میخام.خوشبختمون کن.

بعد از چله یه نامه مینویسم برای امام زمان میدم به یکی برام بندازه تو چاه.

تو چله مخ خدا رو میزنم بعدشم مخ امام زمان تهشم ان شا الله مخ سید محمدو.

دقیقا یکسال و دو ماه و ۷ روز مونده تا عید سال ۹۷...

تموم میشه این روزا.

مثل کل این ۵ ماه و چند روزی ک تموم شد.

خدایا تنهامون نذار.

تو خستگیا تو کم آوردنا تو بریدنا بغلمون کن.بوسمون کن.نازمون کن.ما رو برای هم پرورش بده...خدایا بهمون افتخار کن.

آمین یا رب العالمین.


#

تقصیر شما نیست اگر دل بتو بستیم

 ماییم که بی اذنِ شما عاشق و مستیم

 تو عاشقِ آنی که ز دامم بگریزی

برعکسِ تو ما عاشقِ چشمان تو هستیم

 تا مستِ نگاهِ غزل انگیز تو گشتیم

هم ساغر و هم ساقی و پیمانه شکستیم

 گفتم ز لبِ لعلِ شما توبه نماییم

 تا بوسه گرفتیم ز هر توبه گسستیم

 دانیم که بر عهد نمانید ولیکن :

ما بر سرِ آن عهد که بستیم نشستیم

 یک عمر اسیرِ غمِ عشاق نبودیم

تا اینکه ز دام غمِ عشق تو نَرَستیم

 ای شیخ نصیحت چه کنی مهدیِ ما را

از من به خدا گوی که ما عشق پرستیم


اینم گناه بزرگه ی شب قبل شروع چله :))



دریافت


ی سری اتفاقایی داره تو قلبم میفته...

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۱۵:۵۰
  • ۰ نظر

از یه سال پیش تا حالا خیلی عوض شدم...

چیزایی ک از دنیا میخام مثل یه سال پیشم نیست...

این تابلو تا دو ساعت پیش پر از خاسته های من بود...

الان این شکلی شده...


بیشترشون رو کندم.

اع راستی این تابلو بهترین گواهه علاقه ی من به خونه های کاه گلی هستش :)

یادم رفته بود...خیلی وقته نگاهش نکردم شاید آخرین بار زمستون پارسال بود...

میخام دوباره بسازمش...

کاملش میکنم...یواش یواش.

یه جور بدی خرش شدم...

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۱۳:۲۱
  • ۰ نظر


فک میکنم بهترین تعریف برای عشق بشه اینکه:

۶ تا دونه ی آجیل داشته باشی و دلت نیاد بدون او بخوری؛ببخشیش ب داداش کوچیکت...

خدا نگهت داره برا زن و بچت

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۰۳:۲۸
  • ۰ نظر

برو باباااا

عشقی ک فکرش نذاره آدم بخابه ببین خودش با آدم چ میکنه...

خودش ک باشه دهنم آسفالته رسما والا!

تنهام بذار با خودم...

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۰۳:۰۰
  • ۰ نظر

یه ماشین میخام و یه جاده بی انتها

سیگار پاور کنت و بیشتر از ۱۸ ساعت دکلمه علیرضا آذر

و سکوت

و سکوت

و سکوت

و سکوت

و سکوت

و سکوت

و سکوت

و سکوت

هیچ توجه کردی ک چقدر بدی تو!؟

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۰۲:۰۹
  • ۰ نظر

یه حقیقتی تو این جدایی و دوری من و آقا سید محمد هست ک بهش توجه نکریم...

شوخی شوخی داریم به هم یاد میدیم بدون هم میتونیم زنده بمونیم...

#

تقریبا دو روز پیش تلفنی با فاطمه حرف میزدم...

فاطمه میگفت قسم بخور از اون روز تا حالا باهاش حرف نزدی!

با خنده گفتم بجان خودش باهاش حرف نزدم...

گفت چطور دلت طاقت داد؟

تو دلم گفتم دله من چیکاره ست؟

اصل دل آقامونه ک طاقت میده...

باز خندیدم گفتم خو خیالم ازش راحته...

گفت نمیترسی وقتی تو نیستی عاشق یکی دیگ بشه؟

خندیدم گفتم همین من برا هفت پشتش بسم...طفلی سرش تو درس و بحثشه تو این وادی ها نیست عشقم آخونده الکی مثلا :)

گفت کارتون اشتباهه......

میون کلامش پریدم گفتم دهنتو میبندی تو؟

گفت بمیر بابا خوشبخت بشین.

خندیدم خداحافظی کردم.

#

برای اولین بار از روزی ک چشمای سید محمدو دیدم تا حالا...دارم با خودم فکر میکنم ک:

سید حتی خودش نمیدونه ک اسم حسش ب من عشق نیست....

حس میکنم ی دروغی گفتو خودش باور کرد...

اگ من ب اندازه او بی تفاوت باشم دنیاش چ رنگی میشه!؟

حس میکنم دوستم نداره...

حس میکنم قابل چشم پوشی هستم.

حس میکنم باختم.

چ جوری تا این حد ساکته؟

چ جوری؟؟؟

دلش تنگ نمیشه؟

دل داره اصن؟

میخام باش قهر کنم...

حتی

نیست ک بتونم باهاش قهر کنم...

دستم سوخته...

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵
  • ۲۳:۲۱
  • ۰ نظر


دلم میخاد انگشتمو بگیرم تو دستم بگم اوخ اوخ آقا سید محمد دستم سوخته(الکیاااا)

بعد انگشتمو ببوسه،نازمو بکشه،قربون صدقم بره...

بگه چی شده خانم گلم؟

بعد مثلا او هم بدونه نسوخته هاااا فقط نازمو بکشه...

دلم میخاد نازمو بکشه...

خدایا دلم میخاد نازمو بکشه...

خدایی ک انقدر همه چی تمومی...ی کاری کن امشب خابشو ببینم...

یه کار کن تو خاب نازم کنه...

دلم داره پر میزنه برای بازی با صداش...

برای تن صداش...

برای نگاهش از کنج عینک...

برای لبخندش...

خدااااااا خدا بیارش تو خابم.

یکم با هم حرف بزنیم...

نمیخام ک دستش بزنم نمیخام ک بوسش کنم...

بذار ی کوچولو با من حرف بزنه.

هووووی عشقم...

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵
  • ۲۲:۱۳
  • ۰ نظر

دلتنگشم 
دلتنگمه
ولی
نه اونقدرا
ک 
من
دلتنگم.

کاش خدا بهش بگه به مریم زنگ بزن نمیخام پیش من باشی...
خدا اطلاعیه بده هرچی آقای مغرور ک پیش منه برن پیش خانماشون.
چقدر تو عجیبی عشقم...
چقدر تو سرسختی عشقم...
چقدر جلوت شکننده ام عشقم...
چقدر بی تو ملتهبم عشقم...
چقدر بهت وابسته ام عشقم...
ای کاش مرد بشم عشقم...
یه چیزی تو مایه های خودت عشقم.
تو هنوز همون مردی هستی ک چای هیئت رو بهانه کرد برای قایم کردن بی توجهی هاش...
و من
هنوز همون دختری ک حرفی برای گفتن نداشت و از کل زنانگیش لرزیدن رو بلد بود...
ما چقدر عوض نشدیم...
تو همونقدر 
زمخت
من همونقدر 
دل نازک
+
دروغ چرا؟
یه جور عجیبی همه چی رو از چشمای مظلومش میبینم...
همه چی رو
از
چشمای مظلومش...

دلتنگ باباشم...

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵
  • ۲۰:۴۰
  • ۰ نظر

صرفا 
جهت
اطلاع!
دخترم قراره یه
دونه از این ژستا
با باباجونش بگیره :)
صرفا
جهت
اطلاع!
دخترم قراره یه
دونه از این ژستا
با باباجونش بگیره :)