کارش درسته...

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۱۱:۳۸
  • ۰ نظر

■ دوستت دارم مواظب خودتم باش اوه راستی نماز یادت نره!

● نماز یادم بره؟!مگ آدم نماز یادش میره!!!؟؟؟

عند شعور باشه...

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۱۳:۳۳
  • ۰ نظر
● تو شیعه هستی یا سنی؟
■ شیعه!
● شیعه ی واقعی؟
■ (با لبخند) ایشالله...❤

عند نجابت

  • ii elvomin
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵
  • ۰۹:۴۴
  • ۰ نظر

یه مدل آقایونی هم خلق شدن ک خانمشون اجازه نداره حتی ب خودش اجازه بده چشمای پاک آقاشون رو ب اندام خانم دیگه ای هدایت کنه!

بله دیگ...

هستن از این آقایون مال تو کتابا هم نیستن...

من ی دونه واقعیشو از نزدیک دیدم :)


از هرجای راه ک باشی تو مختار خلق شدی انسان

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵
  • ۱۱:۴۶
  • ۰ نظر

دیروز بعد از ظهر ک داشتم میرفتم کلاس زبان ب فرشته گفتم سوپر مارکتی نگه دار خودکار بگیرم گفت چرا از لوازم تحریریه نمیگیری؟

گفتم باش دعوام شده...

گفت خااااک تو سرت چرا با مردم اینطور برخورد میکنی اون از کارمندای بانک این از مغازه دارا....

گفتم بانکیه ک حقش بود اینم ### میخاست بش ندادم بام دعواش شد!

دهنش باز مونده بود فقط نگام میکرد...

گفتم والا بقران!

تعجبش بیشت شد گفت جدی چی بوده؟

گفتم میخاست بش بدم منم پاچه گرفتم...

گفت چرا از من نمیخاد؟

گفتم چون شماره موبایل تو رو نداره ک بخاد!!!

پیاده شدم سوپری بسته بود رفتم کلاس با ماژیک نوشتم... دیگ بماند ک چطور شمارمو گرفته خیلی مفصله...

ب بعضی مردا سلام کنی خودشون رو تو لباس دامادی تصور میکنن!

والا!!!


شبش م.ق همراه مادرش اومده بود جلو زبانکده دنبال آبجیش منتظر ایستادن تا من برم جوری نگا میکرن انگار فیلم سینماییه میم کلش رو مث غاز چرخونده بو سمتم منم برگشتم سر کلاس ز زدم فرشته تا بیاد تو کلاس موندم کمتر وجبم کنن...

فرشته ک اومد اونام رفتن...

شبش ب فرشته گفتم ب رضا بگو مگ اینا رو ج نکرده ک لشکر کشی کردن جلو کلاسم؟

گفت رضا ک گفته بود ج میکنم...

سر شام ب رضا گفت رضا گفت ندیدمش ک جوابش کنم هنوز...

فرشته هم پی نگرفت و یه بحثایی پیش اومد ک گفتن نداره ولی منجر شد ب ی تصمیم بزرگ.شاید بزرگترین تصمیمی ک تا به همه ی عمرم گرفتم.

رضا خیلی مهربونه خیلی مرده اگ ب من بود از عمر خوم میدادم بهش...لامصب خیلی سیگار میکشه قندشم ۲۰۰ دیشب برام ۵ تا پیراشکی خریده اومده تو اتاق میگ بیا ببین چی برات گرفتمممم با ذووووووق!!!

رفتم تو آشپزخونه فرشته با خنده نگام میکنه اشاره میکنه ب کابینت!

تا دیدم گفتم واااااااای پیراشکی!

متنففففففرم ازش نمیدونم حکایتش چیه ک هربار امید و آقا زاده و الانم رضا خاستن برا من چیزی بگیرن ک ذوق کنم پیراشکی گرفتن!

باباااااا دوست ندارررررم...

فرشته گفت یدی بت گفتم دوس نداره...

طفلی ناراحت شد یکمی بعد گفت خودم میخورم اصلا!

شیرین و چرب و فست فود خیلی هم براش خوبه!!!

اینجور ک پیش میره خیلی برا آیندش نگرانم...

گاااااوه اصن سیگار با سیگار روشن میکنهههه!!!!

پووووووف.

پر رنگ ترین آدم زندگیه من قبل از فرشته همین رضا بوده رضا چنان خودشو برای من وقف کرده تو زندگیش و برای تربیت و تحصیل و خوشحالی من جون داده ک انگار نه انگار تعلق ب آدمای دیگه ای هم داره...انحصارا مال من بود نه همسرش و باقی بچه هاش...

من نیمه ی دوم رضام....

من اصلا شبیه فرشته نشدم خوب و بدش رو کار ندارم ولی اگ بخام صادقانه نگا کنم منو رضا تو ۹۰ درصد موارد بی نهایت شبیه همیم....

بارز ترین ویژگیمون اینه ک تظاهر ب قدرت و سرسختی میکنیم در عین ضعف و احساسات.

و خدا نکنه لج بیفتیم....

عصبانیتای وحشتناکمون...

دلسوزیا و محبت های بی دریغمون نسبت ب هرررررر کسی از آدم تا حیوون!

همیشه خونمون پر از آت و آشغالاییه ک رضا یه جا از دستفروشا میگیره تا زودتر برن خونه...از شرت و جوراب گرفته تا گلدون خالی و کوزه!!!

محبتم ب رضا رفته...

دست و دلبازی و ولخرجیمم صد در صد ب رضا رفته...

برا منو رضا بی اهمیت ترین چی دنیا پوله...

سیگارو عااااشقانه دوست دارم مثل رضا...

خیلی دنبال دردسرم مثل رضا...

حتی شغل مورد علاقمم در وهله اول مشاور املاک بود مثل رضا...

۵ سال پیش ک بش گفتم بذار بیام پیشت کار کنم گفت کاش تو جای امید بودی...و اون روز آخرین باری بود ک راج بهش حرف زدم مخالف بود کار کردنمو ب عنوان ی دختر تو اون محیط...

من عاشقانه شغلشم دوست داشتم و دارم حتی!

وحشی بازیامونم شبیه همه...

دماغامونم شبیه همه :-)))

ابروهامونم...

کچلیمونم...

رضام مثل من عاااااشق خاننده های زن و قدیمیه مثل جواد یساری!

جفتمون دهن لقیم :)

همه جوره کپی پیستیم...

من رفتارای فرشته رو بیشتر میپسندم اهل حساب کتاب و منطقه!

ب طرز شگفت آوری تو خرج کردن محبتش ب اطرافیانش هم چرتکه میکنه تو همه این سالا خیییییلی سعی کردم شبیه فرشته بشم و ماحصلش شد همون تفاوت ۱۰ درصدی با رضا...

من واقعا نیمه ی دیگه ی رضام اینو همه بهش معتقدن...شاید برای همینه ک رضا اینطور وحشتناک نسبت ب بقیه دوستم داره...


صبح مامان داشت میرفت بیرون گفت خونه رو جمع کنید من مادر م.ق رو میشناسم پررو بازی در میاره سرشو میندازه میاد تو خونه هااااا آبرومون نره تا ج نکردیم ممکنه سرزده بیان...

دکترو صدا کدم بیا جمع کنیم تموم ک شد گفت ای مرده شور تو رو ببرن با خاستگاراتو!


با رضا و فرشته جدی صحبت کردم و تصمیمون قطعی شد

گفتم من تحت هیچ شرایطی با مردی ازدواج نمیکنم ک بهم حق طلاقو نده...

فرشته و رضام گفتن مام پسرمونو ب کسی نمیدیم ک از روز اول حق طلاق بخاد...

گفتم مهرو کم کنید چطور؟

خلاصه خیلی کش و قوس رفتیم تا توافق بر این شد هر خاستگاری برای من اومد اصول و کلیات اولیه اینه...

سکونت توافقی بین من و همسرم.

حق طلاق.

مهریه ۷۲ سکه.

حداقل یک و دویست درآمد ثابت.

گفتم هر کس با این شرایط موافقت کرد هر زمان تمایل داشت میتونه بیاد من آمادگی ازدواج دارم.

دلیل جواب کردن میم.ق صرفا اصرارش ب سکونت تو محل تولدش بود و نه چیز دیگه.

#

آی الو امین آدمه ۶ ماه پیشه...

#

روزی سه بار با خودت تکرار کن هیچ کاری از هیچ کسی بعید نیست.

#

ناپلئون میگ قطعا و حتما خیانت تنها در اوج اعتماد اتفاق میفته!

#

برای تصاحب هیچ مردی نجنگ...جنگیدن یه کاره مردونه ست دختر.


ولنتاین معمولی قسمت اول و آخر

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۵۱
  • ۰ نظر

+ آ سد محمد عااااشق این عکس میشه خودم میدونممممم :-)


و اما اندر حکایته ولنتاین

محمدم کنارم نیستا...

ولی چنان کنج کنجه قلبم سفت مستقر شده ک انگار از خودم ب من نزدیک تره...

اولین ولنتاینی هست ک عشق محمد تو قلبم خونه کرده...

الهی شکر ک امروز تولدش نیست وگرنه دق میکردم از این حجم غربت و دوری...

این شب تقدسه خاصی نداره ک خدا رو بهش قسم بدم برای آرامش و خوشبختیمون...

خدای مهربونی ها خدایی ک شبای طولانی تو اتاقم خابیدی خدای خوبم ک تو تنهایی هام پناه دلتنگی هام بودی...خدایی ک یه موقع هایی هیچ ماوایی جز تو نداشتم تو رو به تقدسه چشمای محمدم قسم میدم ک پناهش باش هواشو داشته باش آرامش باش ب قلب پر مهرش و دوستش داشته باش خدایا ب نجابت نگاهش قسمت میدم تمومش کن این دوری ها رو...

ولنتاینت مبارک حاضره غایب 

ولنتاینت مبارک محمدم عشقم جیگر گوشه این دختره دیوونه :)

بهترین ها سهم قلب پاکت...

الا زنه بهترین؛این ی مورد رو دیگ ب کمش ک حقیر باشم قناعت کن :-))

#

شوخی کررررررردم دعوام نکنیااااااا اصلا هرکس خانمش رو دعوا کنه خر است. 

پناه قلبمی نبض زندگیمی بفففففههههههم دیووووونه

:)

#

میاد سالی ک اونقدر فارغ باشیم از مشکلات دنیا ک باشکوه تین ولنتاین دنیا رو برای هم رقم بزنیم.

من

مطمئنم.

غصه نداره هاااااا 

ما

تلافی 

میکنیممممم

ب وقتش :-)

از این ولنتاینا دیگ تکرار نمیشههههه :-)

عنوانه پست بیانگر همین امره...

دوستت دارم جیگر گوشه دوستت دارم.

ا

یه عکسی دارم ک طراحش برای منو سید محمدم کشیده...

یعنی فرقش شاید این باشه ک محمد ساکت نمی ایسته همینجور ک میخنده هعی میگ یه بوس بده یه بوس بده جاااان محمد ی بوس بده بعد یهوییی بغلت میگیره :-)

حدس و گمان نیستااااا ب چشم دیدم ک میگمممم :-)

برای عکاس باشی

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۵۳
  • ۰ نظر
گفتم شاید دوستش داشته باشی...


دریافت

عجب صبری خدا دارد...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۲۳
  • ۰ نظر

   عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .


 #

در حین نگارش مقاله به خودت بیای ببینی کل صفحه ها پر شده از یه اسمه ۴ حرفی و یه بیت ک درشت طراحی کردی بالای بالای صفحه...عجب صبری خدا دارد...

وقتی کم بیاری...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۱۹:۱۰
  • ۰ نظر
یه وقتایی تو زندگی هست ک بدون اینکه بفهمی برای چی و برای کی بلند میشی میری تخم مرغ میریزی و اونقدر غرق یه آدم میشی ک اصلا یادت میره چ غلطی کردی!
میخام ب دکتری جدی تر فکر کنم.
میخام کمی عوض بشم.
میخام کس دیگه ای باشم.
میخام یه سری تصمیماتم رو تغییر بدم...
شجاعانه.
مریم وار :|
میخام یادم بره حماقتام...
میخام یه عالمه مسکن بخورم یه عالمه یه عالمه یه عالمه یه عالمه یه عالمه یه عالمه...
دلم برای آدمی تنگ شده ک جرات ندارم اسمشو ب زبون بیارم فقط میدونم کمش دارم.
کمش دارم...
چرا نیست ک لبامو خنده ای کنه؟
آها...
خودم گفتم بره!
خودم غلط کردم کاش نفسهاش بود کاش بود کاش بود خدا کاش بود کاش بود کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش....
دوستت دارم حاضری ک غایبی دوستت دارم و داشتم همه روزهایی ک فکر میکردی ندارم.
مجبور بودم پست بزنم مجبور بودم دیوونه اینا رو نمیگم ک برگردی...
نه بذار همینجوری بمونه...
اومدن و دیدن حال فعلیم برات جالب نیست قطعا :)
دور بمون آقای محترم.

اولین رزمایش آقا شاهین :)

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۱۸:۰۸
  • ۰ نظر
چ درشت شده نسبت به اون روزایی ک میگفت تو ملکه باش من میشم شاهینت تا صدام بزنی پیشتم...
از همین حالا چقد دلتنگشم برای روزایی ک نیستم بند کفشاشو گره بزنم و شال دور گردنشو ببندم...
احمدم دوستت دارم عزیزم اونقدری ک گفتن نداره...
خوب بمون.انسان باش.دنیا رو بفهم...
دوستت دارم شاهینکم💋
#
سه رو پیش وقتی میره بدل یه فنی رو روی استادشون پیاده کنه تو محاسبه خطا میکنه و بشدت پاش صدمه میبینه شبش کلی از درد گریه کرد رضا میگفت داره شلوغش میکنه آسیبش جدی نیست...
کلید رو ک زدم بخابیم پاشو ندیدم بش لگد زدم چنان دادی ز ک رضا پرید تو اتاق!
خخخخخخخ
انقد اذیتش کرد ...
طفلی صبح ساعت ۵ بیار شده بود برا اینک فرشته میخاست نذاره جودو بره گریه میکرد...
فرشته منو فرستاد برم تو پذیرایی متنبهش کنم نباید بره...اونقدر سرشو گذاشت رو شونم و گریه کرد ک آبجی تو میدونی چقدر زحمتشو کشیدم تو رو بخدا برو فرشته رو راضی کن اونقدر تو بغلم زار زد ک دست آخر رفتم فرشته رو راضی کردم...
گفتم تو ک از خودت نمیدیدی حق نداشتی از اول بفرستیش...نباید وابستش میکردی ظلمه...
خیلی گفتم تا نهایتا قبول کرد بذاره بره...
چ خوشحالم ک دارمش...
ب جرات میتونم بگم یکی از گنجینه های زندگیمه و نبودنش = با نبودنمه.
ماااااااه منه عاششششششقشممممممم🤗

از این داداشا دیدی؟😅

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۴۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کی دلت تنگه نفس؟

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۵۷
  • ۰ نظر

اگ میدونستم دقیقا راس چ ساعتی سرش خلوته و دلش میخاد گوشیش زنگ بخوره...

یعنی اگ میدونستم ساعت اوج دلتنگیش کی میشه؟

همون ساعت یه بوسه محکم میذاشتم رو لپش.

دقیقا همون ساعت.


امید میپره قسمت اول

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵
  • ۱۴:۱۴
  • ۰ نظر

امروز برای امید با فرشته رفتیم خاستگاری.

خاستگاریه خاستگاری ک نبود...

دکتر دیشب یه دختری رو پیشنهاد داد اسمش زینب.ح بود.

از همکلاسی های دبیرستانش بود ک الان ظاهرا حوزه درس میخونه...

خلاصه امروز با فرشته رفتم حوزه ک شماره یا آدرسش رو از مسئولین بگیریم.

امید یکی از معیاراش اینه ک سطح مالیه خانواده همسرش تقریبا با خاک یکسان باشه ک زنش قناعت کنه.

(درست و غلطش رو کار ندارم معیارشه)

القصه این زینب خانمه ظاهرا وضع مالیش یکمی زیره خط فقره!!!

امیدم میگه هرچی پایین تر بهتر.یعنی خوشش اومده از این خانم.ندیده و نشناخته.

فرشته ک صبح گفت با هم بریم حوزه قبول کردم یعنی حس نمیکردم مشکله خاصی باشه خب طبیعیه زن میخاد دیگ...

خدا میدونه چ حالی شدم تو حوزه جلو در حوزه صورتم گل انداخته بود فرشته ضعف رفته بود از خنده میگفت چ جوری آخه تو یه لحظه تا این حد رنگت برگشت؟!

نمیدونم تصورش هم تنمو تکون میاره!

مسئولین گفتن همچین نامی ثبت نشده...

حالا دکتر قراره ی جور پیداش کنه...شاید پرونده دبیرستانش.

 برگشتنی ب فرشته گفتم دیگ دیگ دیگ تو این مراسما همرات نمیام دکتر رو ببر تو مراسمایی ک ضرورت داشت حضورم و اگ نبودم نمی شد بالاجبار شرکت میکنم تو این مراسما فقط استرس میخورم!

خیلی گفتم تا فرشته قبول کرد کارا ک تموم شد برای جلسه قبل از خاستگاری من ی جلسه ببره تا ببینم اگ از دختره خوشم میاد جلسه بعدش امید رو ببره.

غلط نکنم تا تیر ماه قطططططعا امید ازدواج میکنه.

این اولین باری بو ک جدی براش دنبال همسر مناسب بودیم.

#

چند شب پیش اومد تو اتاقم رو بخاری نشست بی مقدمه گفت تو فقط لاف میزنی زنت میدیم زنت میدیم کو زن؟

رفتم ب فرشته گفتم دلش میخاد دیگ از این مستقیم تر بگه؟

فرشته هم رفت بش گفت مریم میگ میخای راست میگه؟

گفت نه بابا شما میگین زن میدیمت!

از کوره در رفتم صدامو بردم بالا گفتم خجالت بکش یه ذره مر باش من با همه دختر بودنم ایستادم میگم سیدمحمدو میخام تو با همه مردونگیت بت میگه زن میخای زیر میزنی؟!

گفت میخام.

گفتم اینه! ی جور نشه دو روز دیگ تا کوچکترین فشاری بهت آورد زندگی بگی من نمیخاستم مریم برام کرد.

پس میخای!

گفت آره بابا آره!!!

#

تصویره پست سقف حوزه ست یادگاری از قسمت یک


خرفت نبودم ک شدم بحمدلله...

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
  • ۱۴:۳۴
  • ۰ نظر

با اقازاده داشتم غذا میخوردم وقتی سالادو آوردم میگ:

همه چیزو تحریم میکنن الا فلفل دلمه ای و گوجه!

(متنفره از این دو تا تو سالاد-منم فلفل دلمه ای دوست ندارم برای خاصیتش ریختم تو سالادمون مجبورش کردم هر یه تیک من میخورم ی تیکه هم او بخوره؛خیلی ب حرفمه طفل معصوم بش بگم برات خوبه میگه چشم میخوره)

همینجور داشتیم غذا میخوردیم برگشته میگه تو تا کی میخای همینجور بمونی؟

یه وقتی بذار بهت جودو یاد بدم مثله خرفتایی!!!

گفتم کجام!؟

گفت همین ک از داداش کوچیکت کتک بخوری یعنی خرفتی دیگ...

گفتم باشه میرم بذار بعد از عید.

همینجور ک داشت سالاد میخورد ادامه داد ولی اگ از شانسه منه زرشک رو تحریم میکنن!

(عاااااشق زرشک پلوست منم بدم نمیاد ولی عاشقشم نیستم خو)

دو روزه میخام یه چیزه باحال راج ب رضا بنویسم وقت نمیشه...

اگ بشه تا شب مینویسمش...

بروم نماز عصر...

فعلا.

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد💝

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
  • ۱۱:۱۹
  • ۰ نظر


صدای خنده ات مرا به انحراف می کشد،

و روح خسته ی مرا به انعطاف می کشد!


ببین چگونه عاشقم که با امید دیدنت

دلم دو پای خسته را به کوه قاف می کشد،


کجای رشته گم شدی که من کلافه مانده ام 

و دل عذاب دیگری از این کلاف می کشد!


خدای من تو می شوی و یک اشاره ات مرا

دوباره پیش مردمان به اعتراف می کشد!


مرا فقط پرستشت و اشتیاق سجده ای

به کعبه ی نگاه تو به این طواف می کشد


همین خدا همین خدا، مرا به عشق ذات خود 

سه روز نه، که سالها به اعتکاف می کشد 


دوباره کفر گفته ام، دوباره توبه می کنم

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد !


| مریم صفری |




دریافت

خوب باش لطفا هستیه من⚘

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
  • ۰۰:۰۶
  • ۰ نظر

امشب با فرشته و امید و دکتر رفتیم بیرون...

چند تایی گلدون خریدیم برای گلخونه همینجور دور دور بودیم ک امید یه جا ایستاد گفت برم عطاری کار دارم...

تقریبا شیش هفت ماه پیش امید ک دید من تنها چیزی رو ک به شدت با لذت میخورم انبه ست گفت سرچ کنیم ببینیم چ خواصی داره خلاصه سرچ زدیم بارز ترین ویژگی انبه افزایش قوای جنسی بود!

از اون روز ب بعد هر موقع من انبه مبخوردم این عوضیا منو دست مینداختن ک فلانی امروز انبه خورده نباس تو اتاقش خابید...یا دستشون میزدم میگفتن نکن نکبت منظور داری!!!

خلاصه از عطاری ک اومد ی پاکت دستش بود گفتم چیه؟

گفت انبه خشک شده دمنوش میشه مث چای دم کن هر شب بخور خواب سدممد رو میبینی کلی حال میکنی تا صبح...

انقد خندیدیم اندازه نداشت...

یه ساعتی خرید کردیم و خیابون گردی خسته ک شدیم برگشتنی یادشون اوند برا حاجی اینا دستگاه قند خون نخریدن...

خلاصه اینم خریدن اومدیم خونه...

حالا نوبته تسته دستگاه بود!

چون من از همه ضعیف تر بودم گفتن بیا ببینیم تو مریض نباشی...

خلاصه خیر سرش امید دکتر شده بود.

سوزن اول رو با کلی گریه زاری زد رو انگشت اشارم...

یهو دید یادش رفته چطور دستگاه کار میکنه حالا انگشت منم خون میومد...

رفتم شستم اومدم گفت اینبار بخدا درست میزنم.

سوزن دوم رو ک آماده کرد گفتم بی خیال بده من جونه سوزنه سوم ندارم.

خودم خوندم دستورالعمل رو و سوزن رو اجازه دادم بزنه...

قندم بود ۵.۱ نوشته بود از ۵.۷ شروع دیابت...

من نرمال بودم.

امید ۶ بود آقازاده ۵.۹ فرشته ۱۲.۸ رضا ۱۵ دکتر ۵.۸

من یکی قسر در رفتم.

بعد از من الین نفر فرشته تست کرد خاستم براش بزنم میگ سوزنو عوض کنیا!

گفتم لامصب مگ من ایدز دارم؟

بیا بزنم با سوزنه خودم!

 (شوخی میکردما)

میگفت عمرا بذارمممم

گفتم تو روحت من ب خودم مطمئنم گفت مصیبت اینه ک من ب تو اعتماد ندارم انقدررر دستم انداختن...

گفتم خیلی خب پس من ایدز ارم دیگ...

آقازاده میگ آبجی ناراحت نشو ایدز ک فقط از اون راه منتقل نمیشه شاید توالت فرنگی آلوده باشه...

دهنمون وا مونده بود!!!

گفت تو انقد جون نداری ایدز بگیری ته ته تهش اسهال میشی ب کمپلکس ۱۲ میخوری خوب میشی!!!

دهن سرویس ی حرفایی میزنه انگار ما ک بچه بودیم عقب موندگی داشتیم کلا!

#

نتیجه نوشت:

حال ما خوب است...حال محمدم چطور؟

#

سوال مهم نوشت:

بابا دیگ چیزی نمیگه؟عشقم آرومه؟اعصاب جیگر گوشه م خورد نیست؟زیاد میخنده؟

#

تو رو خدا نوشت:

مواظب محمدم باش غم ب دلش راه نده.

#

حواست باشه نوشت:

کوچکتین اتفاق بدی بیفته موظفی حصر رو بشکنی...بی خبرم نذار لطفا...دلنگرانم بخصوص بعد از....

حواست باشه ب نفسم

چقد قابلیته دوست داشته شدن دارن این دوتا...

  • ii elvomin
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵
  • ۱۶:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دنیا اومده ک دوستش داشته باشن...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۵۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عشق یعنی بفهمیش وقتی دنیا میخاد نفهمیش...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۱۳:۴۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چند بار ببوسم یادت میره؟

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۱۲:۳۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میخای کجا بری آخه؟

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۰۷:۲۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
صرفا
جهت
اطلاع!
دخترم قراره یه
دونه از این ژستا
با باباجونش بگیره :)