سوپرایز همینجاست

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵
  • ۱۱:۲۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ولنتاین معمولی قسمت اول و آخر

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۵۱
  • ۰ نظر

+ آ سد محمد عااااشق این عکس میشه خودم میدونممممم :-)


و اما اندر حکایته ولنتاین

محمدم کنارم نیستا...

ولی چنان کنج کنجه قلبم سفت مستقر شده ک انگار از خودم ب من نزدیک تره...

اولین ولنتاینی هست ک عشق محمد تو قلبم خونه کرده...

الهی شکر ک امروز تولدش نیست وگرنه دق میکردم از این حجم غربت و دوری...

این شب تقدسه خاصی نداره ک خدا رو بهش قسم بدم برای آرامش و خوشبختیمون...

خدای مهربونی ها خدایی ک شبای طولانی تو اتاقم خابیدی خدای خوبم ک تو تنهایی هام پناه دلتنگی هام بودی...خدایی ک یه موقع هایی هیچ ماوایی جز تو نداشتم تو رو به تقدسه چشمای محمدم قسم میدم ک پناهش باش هواشو داشته باش آرامش باش ب قلب پر مهرش و دوستش داشته باش خدایا ب نجابت نگاهش قسمت میدم تمومش کن این دوری ها رو...

ولنتاینت مبارک حاضره غایب 

ولنتاینت مبارک محمدم عشقم جیگر گوشه این دختره دیوونه :)

بهترین ها سهم قلب پاکت...

الا زنه بهترین؛این ی مورد رو دیگ ب کمش ک حقیر باشم قناعت کن :-))

#

شوخی کررررررردم دعوام نکنیااااااا اصلا هرکس خانمش رو دعوا کنه خر است. 

پناه قلبمی نبض زندگیمی بفففففههههههم دیووووونه

:)

#

میاد سالی ک اونقدر فارغ باشیم از مشکلات دنیا ک باشکوه تین ولنتاین دنیا رو برای هم رقم بزنیم.

من

مطمئنم.

غصه نداره هاااااا 

ما

تلافی 

میکنیممممم

ب وقتش :-)

از این ولنتاینا دیگ تکرار نمیشههههه :-)

عنوانه پست بیانگر همین امره...

دوستت دارم جیگر گوشه دوستت دارم.

ا

یه عکسی دارم ک طراحش برای منو سید محمدم کشیده...

یعنی فرقش شاید این باشه ک محمد ساکت نمی ایسته همینجور ک میخنده هعی میگ یه بوس بده یه بوس بده جاااان محمد ی بوس بده بعد یهوییی بغلت میگیره :-)

حدس و گمان نیستااااا ب چشم دیدم ک میگمممم :-)

برای عکاس باشی

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۵۳
  • ۰ نظر
گفتم شاید دوستش داشته باشی...


دریافت

عجب صبری خدا دارد...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۲۳
  • ۰ نظر

   عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .


 #

در حین نگارش مقاله به خودت بیای ببینی کل صفحه ها پر شده از یه اسمه ۴ حرفی و یه بیت ک درشت طراحی کردی بالای بالای صفحه...عجب صبری خدا دارد...

اولین رزمایش آقا شاهین :)

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۱۸:۰۸
  • ۰ نظر
چ درشت شده نسبت به اون روزایی ک میگفت تو ملکه باش من میشم شاهینت تا صدام بزنی پیشتم...
از همین حالا چقد دلتنگشم برای روزایی ک نیستم بند کفشاشو گره بزنم و شال دور گردنشو ببندم...
احمدم دوستت دارم عزیزم اونقدری ک گفتن نداره...
خوب بمون.انسان باش.دنیا رو بفهم...
دوستت دارم شاهینکم💋
#
سه رو پیش وقتی میره بدل یه فنی رو روی استادشون پیاده کنه تو محاسبه خطا میکنه و بشدت پاش صدمه میبینه شبش کلی از درد گریه کرد رضا میگفت داره شلوغش میکنه آسیبش جدی نیست...
کلید رو ک زدم بخابیم پاشو ندیدم بش لگد زدم چنان دادی ز ک رضا پرید تو اتاق!
خخخخخخخ
انقد اذیتش کرد ...
طفلی صبح ساعت ۵ بیار شده بود برا اینک فرشته میخاست نذاره جودو بره گریه میکرد...
فرشته منو فرستاد برم تو پذیرایی متنبهش کنم نباید بره...اونقدر سرشو گذاشت رو شونم و گریه کرد ک آبجی تو میدونی چقدر زحمتشو کشیدم تو رو بخدا برو فرشته رو راضی کن اونقدر تو بغلم زار زد ک دست آخر رفتم فرشته رو راضی کردم...
گفتم تو ک از خودت نمیدیدی حق نداشتی از اول بفرستیش...نباید وابستش میکردی ظلمه...
خیلی گفتم تا نهایتا قبول کرد بذاره بره...
چ خوشحالم ک دارمش...
ب جرات میتونم بگم یکی از گنجینه های زندگیمه و نبودنش = با نبودنمه.
ماااااااه منه عاششششششقشممممممم🤗

از این داداشا دیدی؟😅

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۴۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کی دلت تنگه نفس؟

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۵۷
  • ۰ نظر

اگ میدونستم دقیقا راس چ ساعتی سرش خلوته و دلش میخاد گوشیش زنگ بخوره...

یعنی اگ میدونستم ساعت اوج دلتنگیش کی میشه؟

همون ساعت یه بوسه محکم میذاشتم رو لپش.

دقیقا همون ساعت.


امید میپره قسمت اول

  • ii elvomin
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵
  • ۱۴:۱۴
  • ۰ نظر

امروز برای امید با فرشته رفتیم خاستگاری.

خاستگاریه خاستگاری ک نبود...

دکتر دیشب یه دختری رو پیشنهاد داد اسمش زینب.ح بود.

از همکلاسی های دبیرستانش بود ک الان ظاهرا حوزه درس میخونه...

خلاصه امروز با فرشته رفتم حوزه ک شماره یا آدرسش رو از مسئولین بگیریم.

امید یکی از معیاراش اینه ک سطح مالیه خانواده همسرش تقریبا با خاک یکسان باشه ک زنش قناعت کنه.

(درست و غلطش رو کار ندارم معیارشه)

القصه این زینب خانمه ظاهرا وضع مالیش یکمی زیره خط فقره!!!

امیدم میگه هرچی پایین تر بهتر.یعنی خوشش اومده از این خانم.ندیده و نشناخته.

فرشته ک صبح گفت با هم بریم حوزه قبول کردم یعنی حس نمیکردم مشکله خاصی باشه خب طبیعیه زن میخاد دیگ...

خدا میدونه چ حالی شدم تو حوزه جلو در حوزه صورتم گل انداخته بود فرشته ضعف رفته بود از خنده میگفت چ جوری آخه تو یه لحظه تا این حد رنگت برگشت؟!

نمیدونم تصورش هم تنمو تکون میاره!

مسئولین گفتن همچین نامی ثبت نشده...

حالا دکتر قراره ی جور پیداش کنه...شاید پرونده دبیرستانش.

 برگشتنی ب فرشته گفتم دیگ دیگ دیگ تو این مراسما همرات نمیام دکتر رو ببر تو مراسمایی ک ضرورت داشت حضورم و اگ نبودم نمی شد بالاجبار شرکت میکنم تو این مراسما فقط استرس میخورم!

خیلی گفتم تا فرشته قبول کرد کارا ک تموم شد برای جلسه قبل از خاستگاری من ی جلسه ببره تا ببینم اگ از دختره خوشم میاد جلسه بعدش امید رو ببره.

غلط نکنم تا تیر ماه قطططططعا امید ازدواج میکنه.

این اولین باری بو ک جدی براش دنبال همسر مناسب بودیم.

#

چند شب پیش اومد تو اتاقم رو بخاری نشست بی مقدمه گفت تو فقط لاف میزنی زنت میدیم زنت میدیم کو زن؟

رفتم ب فرشته گفتم دلش میخاد دیگ از این مستقیم تر بگه؟

فرشته هم رفت بش گفت مریم میگ میخای راست میگه؟

گفت نه بابا شما میگین زن میدیمت!

از کوره در رفتم صدامو بردم بالا گفتم خجالت بکش یه ذره مر باش من با همه دختر بودنم ایستادم میگم سیدمحمدو میخام تو با همه مردونگیت بت میگه زن میخای زیر میزنی؟!

گفت میخام.

گفتم اینه! ی جور نشه دو روز دیگ تا کوچکترین فشاری بهت آورد زندگی بگی من نمیخاستم مریم برام کرد.

پس میخای!

گفت آره بابا آره!!!

#

تصویره پست سقف حوزه ست یادگاری از قسمت یک


خرفت نبودم ک شدم بحمدلله...

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
  • ۱۴:۳۴
  • ۰ نظر

با اقازاده داشتم غذا میخوردم وقتی سالادو آوردم میگ:

همه چیزو تحریم میکنن الا فلفل دلمه ای و گوجه!

(متنفره از این دو تا تو سالاد-منم فلفل دلمه ای دوست ندارم برای خاصیتش ریختم تو سالادمون مجبورش کردم هر یه تیک من میخورم ی تیکه هم او بخوره؛خیلی ب حرفمه طفل معصوم بش بگم برات خوبه میگه چشم میخوره)

همینجور داشتیم غذا میخوردیم برگشته میگه تو تا کی میخای همینجور بمونی؟

یه وقتی بذار بهت جودو یاد بدم مثله خرفتایی!!!

گفتم کجام!؟

گفت همین ک از داداش کوچیکت کتک بخوری یعنی خرفتی دیگ...

گفتم باشه میرم بذار بعد از عید.

همینجور ک داشت سالاد میخورد ادامه داد ولی اگ از شانسه منه زرشک رو تحریم میکنن!

(عاااااشق زرشک پلوست منم بدم نمیاد ولی عاشقشم نیستم خو)

دو روزه میخام یه چیزه باحال راج ب رضا بنویسم وقت نمیشه...

اگ بشه تا شب مینویسمش...

بروم نماز عصر...

فعلا.

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد💝

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
  • ۱۱:۱۹
  • ۰ نظر


صدای خنده ات مرا به انحراف می کشد،

و روح خسته ی مرا به انعطاف می کشد!


ببین چگونه عاشقم که با امید دیدنت

دلم دو پای خسته را به کوه قاف می کشد،


کجای رشته گم شدی که من کلافه مانده ام 

و دل عذاب دیگری از این کلاف می کشد!


خدای من تو می شوی و یک اشاره ات مرا

دوباره پیش مردمان به اعتراف می کشد!


مرا فقط پرستشت و اشتیاق سجده ای

به کعبه ی نگاه تو به این طواف می کشد


همین خدا همین خدا، مرا به عشق ذات خود 

سه روز نه، که سالها به اعتکاف می کشد 


دوباره کفر گفته ام، دوباره توبه می کنم

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد !


| مریم صفری |




دریافت

خوب باش لطفا هستیه من⚘

  • ii elvomin
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
  • ۰۰:۰۶
  • ۰ نظر

امشب با فرشته و امید و دکتر رفتیم بیرون...

چند تایی گلدون خریدیم برای گلخونه همینجور دور دور بودیم ک امید یه جا ایستاد گفت برم عطاری کار دارم...

تقریبا شیش هفت ماه پیش امید ک دید من تنها چیزی رو ک به شدت با لذت میخورم انبه ست گفت سرچ کنیم ببینیم چ خواصی داره خلاصه سرچ زدیم بارز ترین ویژگی انبه افزایش قوای جنسی بود!

از اون روز ب بعد هر موقع من انبه مبخوردم این عوضیا منو دست مینداختن ک فلانی امروز انبه خورده نباس تو اتاقش خابید...یا دستشون میزدم میگفتن نکن نکبت منظور داری!!!

خلاصه از عطاری ک اومد ی پاکت دستش بود گفتم چیه؟

گفت انبه خشک شده دمنوش میشه مث چای دم کن هر شب بخور خواب سدممد رو میبینی کلی حال میکنی تا صبح...

انقد خندیدیم اندازه نداشت...

یه ساعتی خرید کردیم و خیابون گردی خسته ک شدیم برگشتنی یادشون اوند برا حاجی اینا دستگاه قند خون نخریدن...

خلاصه اینم خریدن اومدیم خونه...

حالا نوبته تسته دستگاه بود!

چون من از همه ضعیف تر بودم گفتن بیا ببینیم تو مریض نباشی...

خلاصه خیر سرش امید دکتر شده بود.

سوزن اول رو با کلی گریه زاری زد رو انگشت اشارم...

یهو دید یادش رفته چطور دستگاه کار میکنه حالا انگشت منم خون میومد...

رفتم شستم اومدم گفت اینبار بخدا درست میزنم.

سوزن دوم رو ک آماده کرد گفتم بی خیال بده من جونه سوزنه سوم ندارم.

خودم خوندم دستورالعمل رو و سوزن رو اجازه دادم بزنه...

قندم بود ۵.۱ نوشته بود از ۵.۷ شروع دیابت...

من نرمال بودم.

امید ۶ بود آقازاده ۵.۹ فرشته ۱۲.۸ رضا ۱۵ دکتر ۵.۸

من یکی قسر در رفتم.

بعد از من الین نفر فرشته تست کرد خاستم براش بزنم میگ سوزنو عوض کنیا!

گفتم لامصب مگ من ایدز دارم؟

بیا بزنم با سوزنه خودم!

 (شوخی میکردما)

میگفت عمرا بذارمممم

گفتم تو روحت من ب خودم مطمئنم گفت مصیبت اینه ک من ب تو اعتماد ندارم انقدررر دستم انداختن...

گفتم خیلی خب پس من ایدز ارم دیگ...

آقازاده میگ آبجی ناراحت نشو ایدز ک فقط از اون راه منتقل نمیشه شاید توالت فرنگی آلوده باشه...

دهنمون وا مونده بود!!!

گفت تو انقد جون نداری ایدز بگیری ته ته تهش اسهال میشی ب کمپلکس ۱۲ میخوری خوب میشی!!!

دهن سرویس ی حرفایی میزنه انگار ما ک بچه بودیم عقب موندگی داشتیم کلا!

#

نتیجه نوشت:

حال ما خوب است...حال محمدم چطور؟

#

سوال مهم نوشت:

بابا دیگ چیزی نمیگه؟عشقم آرومه؟اعصاب جیگر گوشه م خورد نیست؟زیاد میخنده؟

#

تو رو خدا نوشت:

مواظب محمدم باش غم ب دلش راه نده.

#

حواست باشه نوشت:

کوچکتین اتفاق بدی بیفته موظفی حصر رو بشکنی...بی خبرم نذار لطفا...دلنگرانم بخصوص بعد از....

حواست باشه ب نفسم

چقد قابلیته دوست داشته شدن دارن این دوتا...

  • ii elvomin
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵
  • ۱۶:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دنیا اومده ک دوستش داشته باشن...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۵۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عشق یعنی بفهمیش وقتی دنیا میخاد نفهمیش...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۱۳:۴۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چند بار ببوسم یادت میره؟

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۱۲:۳۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میخای کجا بری آخه؟

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۰۷:۲۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آدم نیستم امشب...

  • ii elvomin
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵
  • ۰۱:۳۱
  • ۰ نظر
امشب باید زودتر میخابیدم چون فردا روزه مهمیه...
نمیدونم چ مرگمه ک نمیتونم آرو بگیرم...
شاید دلیلش همینه ک فردا روزه مهمیه...
حس آدمی رو دارم ک منتظره فرداست تا نتایج کنکورش اعلام بشه...
خیلی بی نهایت نگرانم...
دیشب هم نگران بودم یعنی از وقتی ک فهمیدم نگرانم... ولی از وقتی فهمیدم امکانش حتی ب ی درصد هست ک فردا خبر بدتری بشنوم نگران تر شدم...
خیلی سعی کردم ک بخابم تقریبا سه ساعته تو پتو هستم ولی چشمام اصلا دنبال خاب نیست...
زمان اصلا نمیگذره...
ب ساعت نگا میکنم ۱ نصف شبه دوباره نگا میکنم یک و دو دقیقه ست!
دوباره نگا میکنم هنوز یک و دو دقیقه ست...
بعد از ده دقیقه نگاه میکنم یک و ۵ دقیقه ست!!!
خیلی ملتهبم...
کاش تعبیر نداشته باشه این وسعت از دلشوره...
یعنی محمدم خابه؟
بعدا نوشت:
از پارک سیمرغ
از اخمای محمد
از ناراحتی های محمد
از حرفای دکتر
از مسافرت تو جاده تنها
میترسم...
بعدا نوشت ۲:
از خدا هم میترسم...
بعا نوشت ۳:
از امام زمان هم میترسم...
بعدا نوشت ۴:
از چله گرفتن و بی خبری هم میترسم...
بعدا نوشت ۵:
از خودم هم گاهی...
آخر نوشت:
یعنی سید محمد از چیا میترسه؟
خاک بر سرم نوشت:
چرا خابم نمیبره؟
فردا خاب بمونم باید بمیرم از بی غیرتی...
تمام.

یه خانم خوب باس حواسش ب سلامتی آقاشون باشه...

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵
  • ۰۷:۴۹
  • ۰ نظر

امروز گلو درد فجیعی داشتم...

یاد دندون دردش افتادم...

دیشب لیلا بم گفته بود آب نمک معجزه می کنه تنبلیم اومد قرقره کنم تا صبح ک بیدار شدم دیدم وعضم بدتره.

النهایه همینجور ک آب نمک قرقره میکردم با خودم ب سید محمد فکر میکردم و به خودم میگفتم بعد از اینک رفتیم سرخونه زندگیمون وقتی دارم میز صبحانه رو میچینم حتما حتما یادم باشه یه لیوان آب نمک هم درست کنم و قبل ا رفتن سر کار مجبورش کنم جلو خودم قرقره کنه...

بشدت آنتی میکربه و باعث میشه جلوی خیلی از بیماریها گرفته بشه...

خلاصه بعدش مسواک و بعد تازه شااااید اجاه داشته باشه بره حوزه...

میگم شای چون اگ سیب داشته باشیم تو خونه حتما حتما باید یه نصفه سیب هم بخه.

ب دو دلیل میگم نصفه سیب.

اول اینک ما اونقدر پل نداریم ک روی یه سیب بخویم  سیب باعث میشه پوست جون بمونه و انتی میکروبه.برا امین نصف من نصف محمد.

حالا چرا همشو نمیدم ب محمد!؟

چون خودش دوست  نداره من بیشتر از او زنده بمونم بلکم آرزو داشته باشه تو بغل هم بمیریم.

واسه این میگم نصف از سیب.

هیچی دیگ عسلم ک گرونه بیخیال آبلیمو عسل صبح ب صبح میشیم.

همینجاشم از کل ثروتمندا جلوییم...

ثروتمندا اونقدر درگیری دارن ک یادشون میره این کارا رو بکنن.

ولی من بعنوان همسر آسد محمد حتما باس این کارا رو یادم بمونه.

حتما.

#

الان خوبم.

شب عشق ۶

  • ii elvomin
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵
  • ۰۰:۱۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خرگوشای جهازیه م :-)

  • ii elvomin
  • شنبه ۹ بهمن ۹۵
  • ۲۱:۰۷
  • ۰ نظر
اینی ک آدم چله بگیره و هیچ کار بدی نکنه تاااا تیغش میبره...اوایل ب نظرم خیلی سخت بود بخصوص ک احساس عاشقی هم ی لحظه بهت امان نده!
ظهر خیلی یاد آقاسید محمد بودم...هرچی بیشتر میگذشت این افکار شدت بیشتری میگرفت.
داشتم مقاله مینوشتم.
ظهر دکتر بابایی گفت برام بفرست هرچی نوشتی.
بهش گفتم بهم وقت بده یه هفته.
خلاصه در حین نگارش مقاله احساس دلتنگیه عجیبی بهم غالب شد...قبلا ی بار دیگ اونطوری شدم و تهش خیییییلی پشیمون شدم.
رفتم ب فرشته گفتم میای بریم دور بزنیم؟
بیرون برف میومد...
امید گفت ماشینو بردم تعمیرگاه.
فرشته گفت بریم.کجا؟
گفتم فقط دور بزنیم مهم نیست!
گفت کاش از خدا چیز دیگه ای خاسته بودم ظهر از خدا خاستم ی فرصتی بشه تو رو ببرم ی جایی...(من اصلا از خونه بیرون نمیرم-در حقیقت اصلا ا اتاقم بیرون نمیرم؛خانوادم خودشون شب نشینی میان اتاقم!!!واقعا میگم خیلی شبا فرشته ظرف میوه یا آجیل یا هرچیزی رو بر میداره سه تایی با امید و آقازاده میان تو اتاق من یه ساعتی میگیم میخندیم بعد میرن میگن ب درست برس :-) من بهترین خانواده دنیا رو دارم اینو مطمئنم،یقین دارم)
کنجکاو شدم نگفت کجا!
تا رسیدیم ب مغازه مجسمه فروشی...
گفت میخاستم برا پذیرایی مجسمه بگیرم دیدم همش داری درس میخونی دیگ مزاحمت نشدم مجسمه انتخاب کن برای پذیرایی عید شلوغ میشه...
یه مجسمه اسب بزرگ گرفتم برا پذیرایی...
یه نردبون تزیینی برای گلخونه...
دو تا خرگوش برای جهازیه م :-)
تا خرگوشا رو دیدم چشمم گرفت بش گفتم اینام برا جهازیه ام خب؟
قیمتی نداشتن جفت با هم ۳۶ تومن.
گفت جهیزیه ت سبک میشه میخام بهترین چیزای دنیا رو برات بگیرم...
با خنده گفتم نخیر اون موقع ک منو سید محمد بخایم ازدواج  کنیم تو از سید محمد خوشت نمیاد حوصله خریدنه همینم نداری یادم نرفته چ کردی!
کلی خندید.
گفت این بار بذار بیاد فرق میکنه فقط دعوامون نکن :-))

#
وقتی اومدیم خونه امید گفت جون میدن برا سر ستونای خونه!!!!
جهیزیه ام رو نصف کردن نامردا :-)
خرگوش بزرگه رو گذاشتم سر ستون.
خرگوش کوچیکه رو دادن ب من :-))
خودم کوچیکه رو انتخاب کردم مظلوم تره ♡ 
:-)
#
نتیجه اخلاقی:
تو دلتنگیا ب جای گناه کردن غصه خوردن و فکرای ناجور کردن فقط سرتو از پنجره اتاقت بیرون کن و از هوای خنک زمستون کام بگیر همین.
من از خدا حاجتمو میگیرم تا ته چله.
من گناه نمیکنم ب هیچ قیمتی.
تمام.

چطور مقاله مینویسی؟ - قسمت اول

  • ii elvomin
  • شنبه ۹ بهمن ۹۵
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

سلام

قول داده بودم گام ب گام بگم چطور باید مقاله نوشت.

من خودم مقاله نویس قهاری نیستم ولی برا اونا ک مبتدی هستن مطالب خوبی برا یه استارت قوی دارم.

ببینید من خودم دوره ای ک کارشناسیم رو تو انشگاه دولتی روزانه میخوندم برامون یه کارگاه گذاشتن ک سال ۹۰ نفری ۸۰-۸۵ هزار تومن برا شرکت دادیم.

تو کارگاه مثلا بهمون یاد دادن چطور یه مقاله آی ای آی بنویسیم.

کارگاه خوبی بود ولی نه برای من ک مبتدی بودم.

برا مبتدیا کارگاه رفتن جواب نمیده.

حتما باید یه پیش زمینه داشته باشین و در واقع کارگاه بشه جلسه رفع اشکالتون.

من مقالات زیادی خوندم درخصوص نحوه نگارش یه مقاله شاید بالای ۲۰۰۰ صفحه!

کم نگفته باشم زیاد نگفتم.

چکیده کل کارگاه هایی ک شرکت کردم و چیزایی ک خندم میشه این:

در حال حاضر دارم ی مقاله مینویسم.

پس گام ب گام بهتون میگم دارم چ میکنم.

نوشتن یه مقاله ی خوب حداقل ۲۰۰-۱۵۰ ساعت زمان میخاد.

البته برای من این زمان بسته ب اطلاعات عمومی و تخصصی و سرعت عمل افراد و تجربه نگارش متفاوته.

ولی برا آدمای آماتور و امثال من همین زمان مد نظر قرار بدین.

مرحله اول انتخاب موضوع هست.

من میگم سخت ترین مرحله ست دهنتون رو آسفالت میکنه.

موضوع جشنواره و همایش یا کنگره ای ک شرکت میکنید اگ آزاد باشه زحمتتون چندین برابره چون باید بگردین دنبال موضوعی ک تازه باشه.

موضوعاتی ک زیاد کار شده باشه خزه.

از طفی دقت کنید متناسب با نیاز روز جامعه باشه.

حواستون باشه ک ته مقاله باید یه حرفی داشته باشی برا گفتن.

اینجور نباشه ک به تهش ک سیدی خودت ب خودت بگی خب ک چی!!! 

ی جور مضوع رو انتخاب کن ک تهش بتونی یه پیشنهادی یه راهکاری یه حرف تازه ای ک هیچ کی نزده بزنی.

تازه بودن مقاله با تازه بودن عنوان فرق داره.

مثال:

عنوان آسیب شناسی عرفان های کاذب عنان جدیدی نیست ب هیچ جه!

سالهای ساله دارن روش کار میکنن...

چیزی ک باعث میشه یه مقاله با موضوعی به این کهنگی مقام بیاره اینه ک ته مقاله بی برا جلوگیری از رشد این عرفان ها یه پیشنها دارم برا مسئولین ک هزینه کمی داره و عملیه!

ببینید پیشنهادتون نباید غیر قابل اجرا ب نظر برسه!

مثلا پیشنهاد اردوهای عقیدتی با استفاده از طلاب یه راه خوبه عملی بدون صرف هزینه و تاثیر گذاره!


در واقع میخام بگم وقتی موضوع رو انتخاب میکنید فقط جلو پاتون رو نگا نکنید...

مهمه ک راحت باشه منبع داشته باشی برا مطالعه ولی تهشم خیلی مهمه...

همن اول با خودت اتمام حجت کن.

بگو میخام بنویسم ک به چی برسم؟حرفی دارم برا گفتن یا همش میخام از این مقاله و ان مقاله بدزدم؟

یا حداقل دلت خوش باشه ک این موضوع موضوعیه ک درسته الان حرف تازه ای ندارم ولی دو تا منبع ک بخونم تا برسم به تهش یه چیز تازه پیدا میکنم برا گفتن.

حالا اگ تو همایشا و جاهایی ک میخای مقاله بدی موضوع رو داده باشن دیگ کارت راحت تره.

ولی اگ سه تا موضوع  دادن گفتن یکی رو انتخاب کن تو برا انتخاب باید حواست ب سه چیز باشه بعد انتخاب کنی:

۱- موضوع منبع مطالعاتی داشته باشه (تو اینترنت و کتابخونه بگردین ببینید راج ب اون موضوع مطلبی هست یا نه)

ببینید شاید مستقیما مطلبی نباشه ولی ممکنه غیر مستقیم باشه.

مثلا تو موضوع بررسی ماهیت حقوقی برجام مسلما نه کتابی چاپ شده نه ب اون شکل مقاله ای ارائه شده ک این خودش باعث میشه کارت ب چشم بیاد.

برای اینک دنبال منبع باشی اول دنبال منابعی باش ک مستقیم ب موضوعت مربوط باشه یعنی بگرد دنبال عناین کتاب ها و مقالاتی ک زده : آسیب شناسی عرفان های کاذب!

هرچی پیدا کردی بذار یه گوشه.

حالا بریم سراغ منابعی ک بصورت فرعی بهش مربوطه یعنی:

آسیب شناسی چی هست؟

تعریف عرفان چیه؟

عرفان راستین؟

عرفان از منظر شیعه.

عرفان های کاذب کدومان؟

راج  ب عرفان حلقه کاستاندا اوشو و ...

ببین حالا چقدر منبع داری :)

فقط ک نباید مستقیم عنوانت باشه خودت باید زرنگ باشی هرچی ک مربوط ب عنوانته جدا کنی...

همه رو ک جمع کردی از طریق اینترنت تو سایتهای

نور مگز

و 

سیویلیکا

و 

گوگل

(مقالاتی ک مربوطه رو بریز تو یه پوشه چون باید همشون رو ببری برا پیرینت.)

کتابخونه

(میری تو کتابخونه بخش دین-از اول شرو میکنی ب خوندن عنوان ها با چشم هرچی ک دیدی یه ذره ب عنوانت مربوطه بر میداری ورق مینی تو فهرست نگا کن ببین چیزی هست ک ب تو مربوط بشه؟یک درصدم ک حس کردی مربوطه برش دار.)


مرحله اول انتخاب موضوع و گرداوری منابع بود تموم شد.

الان تو یه عالمه چیز داری برا خوندن این مرحله ساده ترین مرحله بود :)

این مرحله ی من به روایت تصویر میشه این:


#

دیشب مامان ک دید خیلی نگران مقاله هستم و ب دفعات بغض کردم حین توضیح دادن پیرامون روند کند پیشرفت مقاله...

در حالی ک هیچ حرفی از آقاسید محمد نبود گفت تو ک داری دعا میکنی بیاد خاستگاری دعا کن یکی دو تا مقاله هم نوشته باشه :-)


دیشب مامان اومد تو اتاقم داشتم آزمون وکالت رو میخوندم...رو تختم دراز کشید...نمیدونم ک چی شد ک حرف آقا سید محمد شد بهم گفت من آرزو دارم سید محمد بیاد خاستگاریت ببینم تو واقعا عاشقشی و باش قصد ازدواج داری؟حس میکنم بیاد تو میگی نمیخام!

گفتم چرا نخام؟تو و بابا اگ دست از شتر کشتن بردارین من میخام!

:-)

سری قبل ک خاستگاری آقا سید داشت جدی میشد بابا گفت دیگ جون و دل و دماغ رفتن و رسیدگی ب شترا رو ندارم اگ مریم بخاد بره منم جفت شترا رو میدم قصابی...(بابا خیلی دامداری دوست داره بخاطر عشقش و لذت بردن از اوقات فراغتش این دو تا رو خریده بود)

منم دلم براش سوخت گفتم نمیخام ب قیمت اینک این قدر تحت فشار روحی بری نمیخام...

خیلی تو فکر و خیال رفته بودن...

من هیچ باری نگفته بودم قصد ازدواج دارم اینا تصور نمیکردن یه روی منم میخام برم...

الان دیگ بارها و ب کرات هم دکتر هم فرشته هم رضا اذعان کردن مخالفت دفعه قبلشون با سید از شوکه ناگهانی ای بود ک باسطه شنیدن موافقت من بهشون خورد!

الان ب اتفاق میگن هرچی خودت بخای همون تو هم حق زندگی داری :-)

طفلیا آماده تر شدن...

دیگ من تو خونه نمیگم آقا سید اینطور آقا سید اونطور خودشون سر صحبت راج ب محمدم رو با میکنن.

اون اولا بای دعواشون میکردم ک ال اسمش بگن سید الان خودشون فی البداهه نه از ترس من از احترام بهش میگن سید محمد یا سیده خالی...

اوضاع داره بهتر میشه...

من از خدا فقط خوشبختی کنار محمدم رو میخام آبرو و عزت میخام...

###

خدایا هرچی پول قراره ب ما بدی ازمون بگیر ب جاش بهمون آرامش و آبرو و شعور بندگی عنایت کن.

آمین بدم الحسین یا الله.

صرفا
جهت
اطلاع!
دخترم قراره یه
دونه از این ژستا
با باباجونش بگیره :)