شعور یک ریشه

إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ

من آمدممممم :-)

سلاااااااام

اوووووه بالاخره یه فرصت خالی برای شرح وقایع این مدت!

از آخرین بار تا حالا اینجوریا که من نگاه میکنم باید مطالبی در خصوص

سفرم با خانوادم به کاشان

حضور سید محمد جان برای بار اول به تنهایی به سمنان برای آزمایش گروه خون

حضور سید محمد جان و خانوادش برای خرید بله برون و دریافت گواهی مشاوره پیش از ازدواج به اتفاق ایشون

و در نهایت

حضور سید جان به مناسبت اولین سالگرد دیدارمون به تاریخ 8 شهریور 96

درج نمااااااایم.

امااااااا

چون میترسم جزییات بهترین روز از یادم بره ترجیح میدم کههههه

اول از سالگرد بنویسم...

هرچند که در نوع خودش روزی که سید برای مشاوره و خرید اومدن خودش یه روز منحصر به فرد و یه اولین باره بی نظیر تو زندگیم بود.

و اماااااا

سالگردمون بزن بریم :)


+

از ظهر حلقمو دست کردم برا دل خودم... خیلی دوستش دارم و چقدم باش حال میکنممممم

الان که دارم تایپ میکنم میبینم لامصب چه خشگلههههه تو دستم :-))))



۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۳ ۰ نظر
ii elvomin

دلت جهانو تو خودش جا داده سید

امشب داشتیم عکس خاستگاری دوم رو میدیدیم...

این عکس دست محمد رو شونم  بود و منو چسبونده بود ب سینش منم دستم رو سینش...

اندازه دستی ک رو شونم بود با اندازه کل صورتم ب راحتی برابری میکرد...

هر دو ذوق عکسو داشتیم...

با خوشحالی ب سیدمحمد گفتم دستت از صورتمم بزرگتره ❤

یهو دیدم ۷ هشت تا استیکر غم اومد

جا خوردم گفتم چی شده؟

نکنننن چی شد ی دفعه؟

گفت دست بزرگ صورت کوچیک... یاد سیلی حضرت رقیه افتادم....

قبلش ب اردلان تعریف میکردم ک قبل از اینک بابایی بیاد تو زندگیم ی شب ک نماز شب نمیخوندم فرداش گریم میگرفت و با کل خونه قهر بودم بعدش دیگ بگیر نگیر داره...

خلاصه فک کردم غمای از این جنس با بوس و بغل من حل نمیشه... خودمم خیلی دلم لرزید بغض گلومو گرفت....

چ فکرایی میکنی شمام آقا سید 😙

دلمم برا اون حال و هوای وصل شدن تنگ شده بود خیلی...

ب خصوص بعد از شهید حججی خیلی اوضاع دلم ب هم ریخته تر شد...

سر و سامونش فقط نماز شب و قران بود.

سید میگ اگ قران نخونه نمازش تنظیم نمیشه...

ولی برای من اگ نماز شب نخونم نماز اول وقتم تنظیم نمیشه...

کلا کل گناه های من با نماز شب محو میشن حتی دروغ از مصلحتی ترین نوعش...

با نماز شب حس سبکی میکنم...

انگار رو آب شناور باشی مث ی تخته چوب... دیگ برام مهم نیست اب کجا ببره منو مهم اینه ک رو آبم و از هوا لذت میبرم.

خلاصه برای اینک حال جفتمون بهتر بشه گفتم میای با هم نماز شب بخونیم؟

عهد کنیم ب دل کوچیک حضرت رقیه ب دردی ک از اون سیلی کشید دیگ نیاد شبی ک عمدی از نماز شب غفلت کنیم؟ خب؟

دو بار نوشت قول قولللللل

خدا ب دلامون رحم کنه پای قولمون بمونیم.

چقدر حالم بهتره شبایی ک نماز شبمو میخونم... انگار برا همه کارای بدم تو طول روز ب خدا رشوه دادم...

چقدر محمد دلش عجیبه...

محمد در عین سادگی خیلی پیچیده ست... یعنی شاید همه فک کنن آدم پیچیده ای نیست همونطور ک من تو ماه های اول آشناییمون فکر میکردم... اما واقعیتش آدمیه ک الان بهت میگه ی لبی ب ما بده لامصب...

هنوز چند لحظه نگذشته از عکسی ک تو آغوش هم روز خاستگاری گرفتیم میرسه به کربلا و سیلی حضرت رقیه...

شاید بخاطر اینه ک هر جور حساب کنیم نسبش ب امام حسین میرسه... محمد خیلی از من ب خدا نزدیک تره.... گفتن نداره ولی من تقریبا دو روزه ک فقط نماز صبح خوندم...

میگم ک نماز شب نخونم هیچیم درست نیست...

استغفرلله برای این سستی ها و بی غیرتی ها...

محمد اینطوری نیست تا حالا نشنیدم از لبش کاهل نماز باشه...

خدایا ما ازت چی خاستیم تو ختم قبلی یادت نره تو رو خدا 😅

حواست بهمون باشه رنگ و بوی تو رو داشته باشیم ب من شعوری اندازه محمد عنایت کن آمین یا رب العالمین

۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۳ ۰ نظر
ii elvomin

دو تایی از رو ابرا

مریم دارم از خوشی پرواز میکنم...

منم ببر با خودت منم میخام برم رو ابرا....

تو بالمی❤

۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۰ ۰ نظر
ii elvomin

خاستگاری - پرده پنجم

قرار بود یه جلسه دیگه آ سد محمد و مادرش بیان خونمون تا یه سری سو تفاهماتی که جلسه قبل در خصوص وضعیت رفت و آمدمون پیش اومده بود مرتفع بشه...
سید و مامان اومدن یه شاخه گل خشگل رز با ربان نباتی برام آورده بود البته هنوز نرفته پیش اون یکی شاخه گلا چون کامل خشک نشده....
این بار با سید دوباره که رفتم تو اتاق اوضاع با دفعه قبلی فرق داشت
برام یه بروشور آورده بود با یه سالنامه...بروشور شهیدعباس دانشگر بود.
سالنامه شهدا.
سالنامه بی نهایت زیبا بود اصلا شبیه این سالنامه تبلیغاتی ها نیست خیلی شکیله آدم نمیدونه توش چی بنویسه!
هرجور که حساب کنیم حیفه.
بروشور وصیت نامه شهید عباس دانشگر بود شهید مدافع حرمی که سمنانی بود و دست بر قضا تصادفی محمد تو کاشان تو بزرگداشت این عزیز حاضر شده بود و فکر میکرد من نمیشناسمش خونه شهید دانشگر کوچه رو به روی ما بود دبیرستانی که بودم با خاهرش دوست بودم اما مث همه دوستی های دبیرستانم تموم شد.
بگذریم...
قرار بود قولامون رو مکتوب کنیم هر دو زیرشو اضا کنیم انقد کار رو سرم ریخته بود که فرصت نشد مکتوب کنم چیزی رو...
ان شا الله باشه برای دفعه بعدی.
نگاه شهید دانشگر حرف داره.... نگاه شهید حججی که دیروز شهید شد.
میخاستم طرح چهره محمد رو بزنم.
از وقتی صحنه اسارت شهید حججی رو دیدم دستم به چهره محمد دراز نمیشه...
بهم میگفت به شهید دانشگر قبطه میخورم... خوب نمیفهمیدم حالشو.
میگفتم شهید دانشگر که منو نداره چ غبطه ای آخه!!!!!!!!! ما که خوشیم خوشبختیم...
اصلا درک نکردم اون شب که از بزرگداشت شهید دانشگر اومد...
ولی اداشو در آوردم که مثلا حالتو میفهمم ولی نفهمیده بودم...
امشب که محمد رو خابوندم تا الان بیشتر از 400 بار صحنه قدم زدن شهید رو جلو عقب کردم اون 5 ثانیه رو بیشتر از یک ساعت و نیمه دارم پشت سر هم جلو عقب میکنم... چرا یادم میره این چشما؟
چرا تا ابد تو ذهنم نمیمونه؟
چرا؟
میگن علی قران ناطق بود...
به من باشه میگم وجود این مرد سر تا پاش جز به جز اندام و حرکاتش صلابتش وای بارالها این انسان قران ناطق بود...
من با محمد سر چه مسائلی چه بحثایی که نمیکنم!
سر اینکه یه پیرهنو دو بار نپوشه مثلا تو دو جلسه از خاستگاری...
سر اینکه سبز روسریم با سبز مانتو خیلی ست نیست!
من به چیا فکر میکنم و شهید دانشگر و محسن حججی فکرشون کجاها بود؟
من یه جورایی کم آوردم امشب.
کم آوردم از اون چشما...
باختم.
قشنگ زمین خوردم از چشماش.
از شعورش....
امشب معنی غبطه خوردنو فهمیدم...
محمد میخاست یه ختم قران برداریم به نیت اینکه امام زمان هم سفره ما باشه تا پایان یکی از ختما...
همون شبی که از بزرگداشت شهید دانشگر اومد...
من ترسیده بودم حالم خیلی بد بود میترسیدم که ته دلش نیت شهادت باشه...
محمد تو این یه سال حتی یه دروغم بهم نگفت دعوای آخرمون سر این بود که من فکر میکردم محمد بهم دروغ گفته...طفلی هرچی گفتم به جون خرید ولی میگفت بهم نگو دروغ گفتی که نگفتم بهت...
خیلی بهش ظلم کردم طفل معصوم...
بم گفت نیت شهادت ندارم خیالت راحت باشه...
میخام یه ختم بردارم با این نیت:
بسم الله رحمان رحیم
سپاس درگاه لطف بی کران راستگوترین وجود عالم امکان حضرت حق تعالی که چون گفت خلف وعده نمیکند نکرد هرچند بندگان کوچکش فراموشکار، گناهکار و بد عهد بودند. مادر بود به هنگام نیاز به آغوش و عشق و پدر بود به هنگام حاجت شانه برای اتکا.
در پایان ختم کتاب شریف علاوه بر میزبانی حداقل یک شب از وجود با خیر و برکت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه صاحب فرزندی باشیم که مثل عباس و محسن جسم و روحش نذر ائمه (علیه السلام) و ادامه دهنده راه ایثار و مردانگی عباس ها و محسن ها باشد.
قلب من و اقیانوس قلب محمدم لبریز از عشق ائمه(ع) و وجود بی منتهای قطب عالم امکان حضرت مهدی(عج) باشد تا آنجا که جرات کنم آرزوی شهادت خودم و باشکوه ترین لطف خداوند به زندگیم آقا سید محمد رو تو قلبم بپرورانم.
هیچ آنی، احساس پشیمونی از انتخاب هم نداشته باشیم و این زندگی دو نفره تا ابد و حتی بعد از مرگ، در نهایت خوشی، آرامش، سعادت دنیا و آخرت و همچنین بی نیازی از دنیا و متعلقاتش ادامه داشته باشه.
روحمون هر روز بزرگتر از دیروز بشه و در این مسیر عقب نشینی بی معنا باشه الی الابد.

متن فوق به همراهی محمدم تا روز عقد قابل اصلاح و بازنگریه.

۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۴ ۰ نظر
ii elvomin

عشق من ❤❤❤




مدت زمان: 3 دقیقه 48 ثانیه 

۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۰ ۰ نظر
ii elvomin

خاستگاری - پرده چهارم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۵
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت نهم

سلام

تا یکی دو ساعت دیگه آقامون به اتفاق خانواده تشریف میارن منزلمون جهت امر خیر...

تقریبا یک ساعتی تاخیر دارن دلم شور افتاده...

یاسین خوندم اومدم اینجا حواسم پرت بشه مثلا...

چون خاستگاریم افتاد صبح مامان دیشب گفت روشون ک نمیشه خونمون صبحونه بخورن... براشون کیک میگیرم با کیک و شربت پذیرایی میکنیم...

ی نیم ساعتی ک گذشت من با چایی وارد میشممم...

ترسیدم چادر از سرم بیفته با سوزن ب سرم چسبوندمش مثلا :-)

اینم پشت صحنه پذیرایی

دریافت

دریافت

دریافت

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۵ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت هشتم


چند دقیقه است از مهمونی میام
دو تا قرعه های امشب اولی ب نام منو آقامون دراومد :)))

+
دایی مرتضی ب شوخی گفت: ناکس شانس کی رو امشب با خودت آوردی؟
:-)
بعدیش ب نام خودش در اومد.

+
جواب دایی نوشت:
قدم آقامون مبارک :-)))

+
فردا صبح ۴۵۰ تومن ب حساب مشترکمون واریز میکنم
جناب از برج بعدی قسطا با شخص شماست کادوی امید امشب تموم شد 
انگاری ک خدا گرفت از این ب بعد مخارج با شخص آقامونه :-))

+
قرعه مهمونی ماه آینده به نام حسین در اومد...
۲۷ مرداد.
۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۱ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت هفتم

تازه روز قبل خاستگاری قول دادیم خنده از لبامون نره :|

کجاست خنده های یارم؟ :))

اینو نگا کن محمدممممم


دریافت
حجم: 1.08 مگابایت



تا روزی که تو اتاقم بگم چ خشگل تر شده آقامون مبارکت باشه خانمت :) تااااااااا اون روز اینو گوش میدم...

قول مردونه که مثل کوه محکم بایستم

قول مردونه که به عشقمون شک نکنم

قول مردونه که برسم به حس دختری که این روزا بهترین روزای عمرشه... بر خلاف طبیعت همه دخترا :)

کی گفته من مثل همه دخترام وقتی آقامون نجیب زاده ست :)

اونا ک این روزا غصه غربت و نگاه اقوام شوهرشون رو میخورن آقاشون معمولیه...

محمده من با واژه معمولی، بیگانه ترین آدم دنیاست...

آدمی که

بوسه هاش

بازی هاش

عکساش

حرفاش

اخماش

قولاش

آرزوهاش

و خیلی چیزای دیگش

غیر معمولی ترین موارد ممکنه!

من

بی نهایت

خوشحالم که عروس

غیر معمولی ترین

پسر دنیام.

+

از قول ایشاع نوشت:

بابایی این زنت باز دید شما دو روز نیستی دیوونه شد آخه مامان قحطی بود؟

+

یه اسم دیگ برای دخترمون به ذهنم رسیده :)

اولی بیاد دومی رو میگم :))

دخترا با من پسرا با شما

الاااان میگم دلم طاقت نمیده تا روزی صبر کنم که اولی بیاد

اســـــــــرا سادات

چطوره؟

+

آقا سید جان ببخشم ک حالتو بد کردم...

خیییییییلی ب دلم غصه نشست دل نجیبت رو غصه ای کردم....

اگه بگم به جون شما قسم  تا روزه بغلت اخم به صورتم نیاد و فکرای بد نکنم.... به جون من قسم میخوری که این روزا بشه بهترین روزای عمرت و تااااااازه یه کمم غم تو دلت نیاد؟

هوم؟

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۰ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت ششم

همینی که بگه حالم خوب نیست حال یوزی رو پیدا میکنم که جفتم آسیب دبده باشه...

به هر قیمتی باید حالش خوب بشه به هررررر قیمتی.

وضعیت طبیعیه من و افکارم (به قول مامان) نباید حالت طبیعیه شادی تو دل محمدو تغییر بده...

من مال محمدم و این اصل، اصل الاصول زندگیمون بود.

هیچکس حتی خوده محمد حق نداره این اصلو زیر سوال ببره.

+

حالم بهتر از کل این چند روزه... خیلی بهترم.

+

انگار طفلک همیشه باید باشه که سرش غر بزنم... یه چی تو مایه های مسافرت رفتنش شده :)

+

سایه ت مستدام همه وجودم، سایه ای که خنک تر از سایه درختای بیده اشعار سعدی و گوارا تر از مستیه بعد از یه عیش طولانی تو اشعار حافظه.

سایه ت مستدام حضرت آقا

بوس محکم و آبدار به گونه ت چون تمام انرژیمو جمع کردم تا انرژی داشته باشی...

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۰ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت پنجم

اومدم پستای دیشبو پاک کنم که دیدم سید خونده و کار از کار گذشته...

+

مثل کوه و حتی محکم تر از کوه پشتشم.

+

مامان میگه حالم طبیعیه همه دخترا اینطوری میشن... طبیعیه انگاری...

کل من به فدای، یه آن از نگاه نجیبه نجیب زاده ی قلبم.

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۶ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت چهارم

کل خاطرات این یکساله هر شب جلوی چشمامه...

جمکران

دعواها

قانونا

قولا

قسما

عکسا

فیلما


صبح که بیدار شدم زانوی غم بغل گرفتم...

مامان گفت چته؟

گفتم هر روز صبح که بیدار میشم انگار کمتر دوستش دارم.... انگار پشیمونم... انگار نمیخام.... انگار گووووووه خوردم!

گفت طبیعیه...

طبیعیه؟


+

قران هنوز صفحه 260

انگار نمیخام تموم بشه... نمیخام که جلو بره...

+

خاطره ها رو که کنار هم می چینم....

محمد ازم دور میشه...

+

قبلا قاطی دعواهامون یه بار فکر کردم به اینکه اونقدر آرامبخش بخورم که بیدار نشم...

دیشب برای اولین بار قبل خاب تصور میکردم با طناب دار حتمی تره و تازه راه برگشتم نداره!

تقریبا بیس دقیقه ای صحنه مرگ خودمو تصور کردم بعد به خودم اومدم گفتم چ فکرایی میکنی دیوونه!

نفس عمیق کشیدمو خابیدم!

+

حال خوبی ندارم در برابر نگاه پدر محمد به خودم در برابر نگاه مادر محمد به خودم... کاش میشد از ایران رفت.

+

دلم برای مریمه قبل از محمد به حدی تنگ شده که حاضرم قطع نخاع بشم ولی برگرده...

+

خوب

نیستم

ابدا

۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۴ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت سوم

دیروزا که تو خودم بودم مامان بهم گفت به من میگی چی حالتو بد کرده؟

گفتم:

حس میکنم حالا که دارم بهش میرسم نمیخامش ...........................

بهم گفت: طبیعیه!

طبیعیه؟!


+

چرا محمد فکر میکنه این روزا روزای قشنگی هستن؟

سخت از این روزهای به او رسیدن فراری ام.... کاش می شد ک چشمامو ببندم و باز کنم برگردم به روزی ک مامان محمد خاست زنگ بزنه به مادرم و به محمد میگفتم: دست نگه دار زوده.

۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۲ ۰ نظر
ii elvomin

خاستگاری - پرده سوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۴
ii elvomin

خاستگاری - پرده دوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۶
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت دوم

همش کمتر از سه ساعت مونده تا تماس مادر سید محمد؛ از شدت استرس قلبم یکی در میون میزنه!!!

یه ساله احدی به گوشی فرشته زنگ نزده...

راس ساعت 10 صبح امروز یکی از رفقای امید زنگ زد و حوالی ساعت 1 یکی از دوستای خییییییییلی قدیمی مامان که شاید میشه گفت دو ساله حتی به هم سلامم نکردن!

یعنی تنه درخت نخل تو شانس من!

قلبم

یک قدم

تا

توقف کامل!


+دستم به دامن کل دنیا نوشت:

دعا کنید برامون دعا کنید رفقا دعااااااا  :|

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۱ ۰ نظر
ii elvomin

پشت پرده خاستگاری - قسمت اول

امروز آقازاده که مشاجره منو مامان رو سر طاهری و سید محمد جانم ناظر بود اومد تو اتاقم دست گذاشته به کمرش نگام میکنه میگه :

کوروش آسوده بخاب که دختران وطنت خود را به اعراب تقدیم میکنند!!!

و یه دکلمه طولانی به همین ترتیب... برگشتم دمپاییمو پرت کنم سمتش در حین فرار میگه به خدا تو اگه زن سید محمد بشی من انتقام بمباران یمن رو از سید میگیرم!!!

من 0_0

بمباران یمن :|

مردم سومالی :/

احتمالا سید محمد D:


مشهد که بودیم فاصله بین صحنا رو با اتوبوس شارژیا میرفتیم...

منو دختر دایی جان و مامان و دکتر و زن دایی و همین تحفه آقازاده ی ما :)

همه نشسته بودن یه روحانی با خانومشم نشسته بودن جلوی من و مامان و دختر دایی...

آقا زاده جا نداشت با دست اشاره کردم گفتم بیا اینجا بشین (یعنی کنار روحانیه) نگام کرد...

با خنده جوری که حالت گرفته شد؛گفتم خیلی هم خوشت میاد :)))


القصه نشست کنار آخونده نمیدونم چه کرمی ریخت که آخونده با صدای بلند بهش گفت همین که کنار من نشستی یعنی خدا بهت عنایت داشته!

آقازاده هم کم نیاورد بلندتر گفت: اوه مگ بردپیتی؟

طفلی برا اینکه جلو زنش کم نیاره گفت برو بالاتر!

آقازاده با صدای بلند که همه بشنون گفت آها سیندرلایی پس!!!

:))

اتوبوس رفت رو هوا... خلاصه رسیدیم به صحن...

پیاده که شدیم فرستادیم معذرت بخاد اگ شوخیش اذیتش کرده... هرچند یارو خودش خییییلی حال کرد و خندید...

معذرت که خاست طرف گفت: ان شا الله داماد بشی...

این تحفه هم سریع برگشت گفت خودت بشی انگار فحش ناموس بهش دادن!

اون بدبخت خندید گفت ما یه دونه داریم... دست خانومشو گرفت انگار که تازه عقد کرده بودن...

احمدم لامصب نه برد نه آورد گفت انشا الله یکی دیگش!!!

وااااااای که قیافه هاشون دیدنی بود ترکیدیم از خنده مثلا رفته بود معذرت بخاد! :))


خدایا محمدمونو ک گذاشتی تو دامنم بعدش یه عنایتی بفرما شر آقا زاده رو از عبای آقامون کم کن طوری که چیزی که باقی میمونه همش خیر و شادی و خنده به لبای هر دوشون باشه :)

آمین یا رب العالمین.


۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۶ ۰ نظر
ii elvomin

خاستگاری - پرده اول



بالاخره بعد از 11 ماه و تقریبا 15 روز انتظار و به تعبیر زیباتر صبر، فردا دو شنبه ساعت 19 مادر سید محمد تماس میگیره با مادرم...
اون ختم و اون چله ها رو یادتونه؟
هیچ چله ای تا تهش نرفت...
و هیچ ختم قرانی هم تا این لحظه حداقل از جانب من که صورت نگرفته و میدونم متقابله یعنی برای سید هم تموم نشده...
چله ها هر بار با یه عنوانی می شکست..
مثلا سید تو یه شغل جدید وارد می شد و میخاست نظر بپرسه دلمون تنگ هم میشد و مسافرتی پیش میومد که بی اطلاع هم نمیتونستیم بریم مثلا این اواخر داعش خاست بره مشهد رو بترکونه که دستگیر شد سید جان تو راه برگشت از مشهد بودن و فردای اون روز بنده عازم مشهد بودم...
خو شما بودین چله میگرفتین؟
دلتون طاقت می داد؟
سید گفت من آخوندم من حکــــــــــــــــــــــم میدم چله متاهلی ثوابش بیشتره و و و...

خلاصه دیدیم به صورت تصادفی ولادت امام رضا 12 مرداد ماهه.
من و سیدم که حدودا هفته پیش جفتمون با فاصله دو روز مشهد بودیم و هر یک جدا جدا رفتیم دخیل بستیم واسه وصلمون تا روزی که با هم بریم پابوسش و دخیلامون رو باز کنیم...
سید میگه دعای بنده ها در حق هم بهتر میگیره من برای او دعا کردم که خدایا منو بده بهش خوشبخت بشه گناه داره دلش میخاد منو :))
اوشون هم برای من دعا کردن که خدایا مرد رویاهای مریم منم منو بده بهش بذا خستگی این روزای دوری از تنش بره :))
با امام رضا عهد کردیم که اگه به هم برسیم ماه عسل میریم پابوسش و نذر کردیم اگه تو تولدش اون خبر خوب وصل برامون بیاد و چه بسا عقد کنیم (که نور علی نوره) هر سال به نشانه تشکر تولد امام رضا دل چند تا نیازمند واقعی رو به هر ترتیبی که شده شاد کنیم..
سید چون به حضرت زهرا ارادت خاصی داره و از طرفی به واسطه نسبش و خوابی که قبل از آشناییمون از حضرت زهرا دیدم یه نذر هم به حضرت زهرا کردم... نذر کردم اگه بشه از امسال تا هر سال هرچه که در توانمون باشه یه ظرف دو ظرف هرچی که وسعمون بشه از بهترین غذاها که خیلی از اونا که در رفاه بودن نخوردن هنوز برای خانوادذه هایی ببریم که خیلی شبا گشنه خابیدن....
البته از فروردین یه گروه تلگرامی هم راه انداختیم که تو اون گروه هم هر ولادت که میرسیم یه کار فوق العاده میکنیم در حد وسعمون هرچی که جمع بشه 60 تومن تا 400 تومن تا اون ولادت رو به نوبه خودمون به اون امام تبریک بگیم...
برای ولادت امام رضا با پولایی که جمع شده میخایم یه طلبه حدودا 30 ساله رو که تا حالا مشهد نبوده بفرستیم مشهد :)
کار بزرگی نیست ولی کرم امام جواد بزرگه دل باباش از شادی اون طلبه شاد میشه نمیشه؟

ان شا الله که تا 12 هم مرداد مام عقد کنیم...
چون 12 هم تاریخ آشناییمونم هست الان ما 11 ماهه که 12 هر برج ماهگرد میگیریم... 12 مرداد امسال هم میشه سالگرد آشناییمون هم سالگرد عقدمون هم 12 همین ماهگردمون هم تولد واسطه وصلمون آقا امام رضا...
کاش که بشه.

قرار شد سیدمحمد رسید به صفحه 500 زنگ بزنه... یعنی 100 صفحه میمونه تا ختم...
منم به شدت دارم میخونم ولی روزی بیشتر از 80 صفحه جلو نمیره...فعلا صفحه 250 هستم... نمیدونم اگه تا فردا ساعت 7 عصر یه سر بخونم به 500 میرسم یا نه...
دعا کنید ختممون تموم بشه تا قبل خاستگاری...
آیه الله قاضی گفت اگه تموم بشه خدا ناممکن رو ممکن میکنه به شرطی که هنوز دلت اون نا ممکنو بخاد...
دل من که سهله ذره ذره وجودم سیدمحمدو میخاد...
تمومش میکنم هرطور شده...
تا روزیکه بیان خونمون تمومش میکنم.
خدایا نقاط ضعف محمد رو در نظر والدینم محو و نقاط قوتش رو عظیم تر از اون چیزی که هست در نظر والدینم آشکار بگردان.آمین.

+ مصیبت دختری تو شرایط من اینه که:
مادر پدرش به شدت با ازدواج تو شهر دور مخالف باشن و...
یه خاستگار از شهری داشته باشه که حداقل 6 ساعت راهه.
یه خاستگار معرفی شده از خانواده ای که یه خونه باهاش فاصله داشته باشن.
یه خاستگار نسبش به حضرت زهرا برسه...
یه خاستگار نسبش به تجاره سرشناس شهرشون...
یه خاستگارش محمد جونش باشه...
یه خاستگارش اون طاهریه گوه :/

و هر دو دقیقا به فاصله یک هفته سرو کلشون پیدا بشه :|

+حتما نوشت:
حتما بی حکمت نیست...
چون قراره منو محمد به این بود که ته همه مصائب لبامون بخنده و بگیم دمت گرم خدا یه رازی توش هست که به صلاحمونه... خدا که بدمونو نمیخاد خاست حال بده :)
+توضیح نوشت:
مامان طاهری زنگ زد به مادرم بگه زیارت قبول... که ظاهرا حرف به حرف میشه میگه چرا پسرمو رد کردین بذارین بیاد خودشو نشون بده و معرفی کنه حداقل
مادر اینجانب هم از اون روز قفل کرده که آبرومو بردی پسره خوبه الان میگن دخترشون ایرادی داره :/
آره من عقیمم :/
لا اله الا الله
+گوربابای طاهری نوشت:
خودمو محمدمو یوزفودمونو 14 تا توله هامونو عشـــــــــــقه به اضافه ایشاع سادات :))))

+ تذکر نوشت:
از فردا همه پرده های خاستگاری با رمز نوشته میشه و رمزش به کسایی داده میشه که خواسته باشن به جز
شرمنده ی روی مثل ماااااااهتم
ولی به جــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

آقا سید محمد جـــونم.

چون قراره همه چیز عادی برگزار بشه و تا عقد هیچ کمکی به هم نکنیم.
مینویسم تا عقد با هم بخونیمشون
فعلا رمز میدم برای اونایی که دل پر مهرشون دعاگومونه و لحظه شمار خبرای خوب برای ما...
خدایا زندگیشونو غرق کن از خبرای خوش.
دعاگوی دلای پر از محبتتون هستم ثانیه به ثانیه قبل از اون که برای خودم و محمدم دعا کنم.همیشه و هر لحظه.
یا علی
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۳ ۰ نظر
ii elvomin

هوووووی نمرود

سلااااااااام

یه اصلی هست که میگه وقتی میخای از کسی بازجویی کنی برای اینکه صادقانه حرف بزنه و نتونه به جملاتی ک میگ فکر کنه...

باید روحش رو تحت فشار بذاری رو این حساب شکنجه بدنی ضعیف ترین نوع شکنجه ست!

الان آ سد محمد منو گذاشته تو وضعیت شکنجه درجه یک

ازت متنفرررررررررررررررررررم عشق نازنینممممممم

یه چیزی تو مایه های بی خوابی! :))

1 ساعت مونده به حرکتم به سمت مشهد...

هنوز برای امید و رضا غذا درست نکردم.

چادرم رو اتو نکردم کیف خودمو نبستم موهامم شونه نزدم لعنتی...

باید اینجا در حکم یه سرباز صفر بشینم بفرمان سردار توضیح بدم کی از ته دل احساس کردم عاشقش شدم!!!

ای لعنتتتتتتت نمیدونم بخندم گریه کنم؟ تو رووووووحت...

:))))))

خب خب خب

بار اول ک حس کردم عاشقشم...

عکسشو دیدم حس عاشقی بهم دست داد...

بعد رفتم دوش آب سرد بعد قطع ارتباطو خیلی کارا ولی فایده نداد...

:)

بعدش قول چفیه رو بهم داد به عنوان کادوی ویژه عقد...

 وطرز حرف زدنش جلو دوربین اول باری که دیدمش :)

خنده از لبام نمی رفت... همش بهش میگفتم دیووووونه... لغت دیگه ای به ذهنم نمی رسید...

بار بعدی وقتی فلاکسمو آب جوش پر میکرد تو جمکران و بهش میگفتم مواظب باش نسوزی :)))

بعدیش دردت اومد یا....؟

:)))

بعدیش شعر یه دیواره رو برام خوند...

بعدیش تو فکر کن قهرمان شناست :))

بعدیش بوسه های مداوم وقتی تو راه تهران بود وقتی صدا به صدا نمی رسید...

بعدیش 3 بار تو یه ساعتا :))

بعدیش مربا و شکلات صبحانه...

این بعدیای لامصب زیادن...

من کدومو بگم آخه؟

یکی هست که خیلی موثر بود تو ریشه دووندن این عشق تو اعماق قلبم... نمیدونم گفتنش صحیحه یا نه. شاید ناراحت کننده باشه اما

ازم حقیقت خاستی.

علی رغم همه عصبانیتا و اولین دعوای وحشتناکمون...

قضیه بردی که گفتی شهریور قبول شدم ولی شدم....

خیلی بهم فشار آورد...

خیلی عذاب کشیدم...

ولی هرچی از اون روزا میگذره بیشتر احساس غرور میکنم و بهت می بالم که قبول شدی.

بیشتر اون قبولی رو درک میکنم و از یاد آوریش نه تنها احساس درد نمیکنم که به خودم و تو می بالم.

به خودم می بالم که مختو زدم و حضور مجازیم بیش از حضور های واقعی برات ارزشمند بود :)

به تو می بالم که تا خدا تا بیکران نجابتت ادامه داره...

عوضی از چی بگم آخه؟

تا صبح که اینجا بشینم و بنویسم این روزایی که باعث شد تا عشقم بهت هر روز عمیق تر بشه تموم نمیشه...

اگ حرفت فقط بار اول بود...

بار اول که عکستو دیدم و دعوات کردم که دیگ نمیخام ببینمت :)

اونجا احساس عاشق شدن کردم

احساس حس مثبت بهت داشتن از اونجا شد که

میخاستی جلوی کمیته امداد بایستی... اونجا که گفتی تو گوشیت صفرو ذخیره کردی... اونجا که گفتی تنها رفتی واسه عملت...اینا همه حس مثبتو ساخت مثل هیزمی که جمع کنن یه جا و منتظر جرقه باشن تا آتیش بگیرن...

جرقش عکست شد....

وقتی آتیش گرفتم که برای بار اول صداتو شنیدم...

الو؟

اونقددددددددددددر با صلابت بود و جدی که گوشی داشت تو دستم خورد میشد از ترس...اونجا گفتم چ مرد محکمی...

اونجا حس کردم تکیه گاهی برای ضعفام

دلت خنک شد؟

دقیق 45 دقیقه دارم چشماتو می بوسم :)

آقای آقا محمد خان قلبم برای با تو بودن پر کشید... چه خوشحالم و چ حس عجیبی دارم از داشتنت.. از خاطراتت... از بودن سایت بالا سرم...

از اینک توی زندگیمی... از اینک مجبورم کردی قبل رفتن اینا رو بنویسم...

با انرژی میلیاااااااااااااااارد میرم که بگیرمت از امام رضا.

ان شا الله.

11 ماه ازش میگذره ولی به خدا که انگار همین یه ساعت پیش بود برام عکستو فرستادی و گفتم کچلی :) گفتم ریشات خشکله چشمات مظلومه بعدشم زدیم به تیپ و تاپ هم :)))

اووووووووه قسم ممنوع بود :))))))))

ولی انگار دیروز بود.

مرسی که خوشبختم...

مرسی که اون روز قبول شدی تا امروز احساس قدرت کنم...

ارزشمند ترین ارزشمند ترین ارزشمند ترین هستیه منی دین و دنیام دار و ندارم :)

می بوسم روی ماهتو از راه دور...

سفارشا یادم نمیره خیالت راحت :)

از مواظبت از خانمت شرو میکنم تا ختم قران.

برات زیارت نامه هم میخونم تااااااااازه :)

عزیزمی

مراقب وجود پاک و نجیبت باش ماه شب تارم

دادمت دست خدا یا علی.

۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۴۱ ۰ نظر
ii elvomin

عاجزانه التماس دعا دارم...

سلام.

یه سریا بودن ک همیشه تو این روزا و شبا دعا گو بودم براشون.

یعنی وسط در وسط نماز شب وقتایی ک گیج خاب بودمو میخاستم بپرم تو تخت می ایستادم تا اسمشونو نمی بردم نمازو تموم نمیکردم.

عکاس باشی

لیدی کیان

دختر خوب

همه اونایی ک تولد آ سد محمدو تبریک گفتن 

و بقیه ک شما نمیشناسین از بچه های اینجا نیستن....


هفته دیگ اگ خدا بخاد آ سد محمد تشریف میارن خونمون برای امر خیر :))

یادم نمیاد هیچوقت اینطور ب کسی التماس دعا کرده باشم ولی عاجزانه التماس میکنم از ته دلتون برای ما دعا کنین یکسال انتظار زمان کمی نیست...

اینو اونایی میفهمن ک ی ساعت منتظر موندن تو مطب دکتر!

برامون دعا کنید ک تا ولادت امام رضا عقد هم بشیم حلال هم بشیم و خوشبخت و عاقبت بخیر بشیم.

ب حرمت همه اون شبایی ک ب یادتون بودم این چند شب رو ب یادمون باشید رفقا...

یا علی

۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۰ ۰ نظر
ii elvomin

کمکم کن مثل همیشه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۳۹
ii elvomin

ثابت تا ته چهل روز

۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر
ii elvomin

تو اون چشمات چیا داری؟

سلااااام.

نبودم، نظرامم بسته بودم، اما هیچ وقت ان شا الله اینجا تعطیل نخواهد شد چنان که تا کنون با وجود هممممه ی فراز و فرودها تعطیلش نکردم.

اما، دست پر اومدم.

این پستمو بخونید داشتم پستایی رو که مسدود کردم آزاد میکردم پیداش کردم...چیز جالبیه

http://ii-elv-omin.blog.ir/?page=47

چله رو یادتونه؟

چند روزی دووم آورد اما بعدش طبق روال کل این 6 ماه که قصد چله کردم با شکست مواجه شد.

دلیل شکست هم دلیلیه که کل این 6 ماه وجود داشت دلتنگی + یه ارتباط کوچولو با حضرت یار.

گفتم حضرت یار یاد یه جمله ای افتادم یکی از دوستای وب نویس یه بار بهم گفت بابا تکلیفت رو باسید مشخص کن چرا همچین میکنی؟!

اون روز ناراحت بودم از سید...

بدم اومد قضاوت شدم. بدم اومد قضاوت شد. بدم اومد به بقیه اجازه دخالت دادم. رفتم وبش نوشتم کسی از شما نظر نپرسید من بعد نظر نده لطفا با تشکر. طفلی دنبال کننده وبم بود منتظر بودم از لیست دنبال کننده هام خارج بشه اومد نوشت چشم.و الان داره در حالت سایلنت این وبو میخونه.

حلال کن دختر خوب :)

واقعیت اینه که قدیمی ترا میدونن منو آ سد محمد بالا پایین زیاد داشتیم...

کدوم خوش انصافیه که بگه پایین بودنمون بیشتر از بالا بودنامون بود؟

کدوم خوش انصافیه که بگه پایین بودنا حتی یک چهارم بالا بودنا بود؟

یا یک پنجم؟

یا یک ششم؟

یا یک دهم؟

من دروغ میگم خدا سنگم کنه حتی یک بیستم هم نبود!

دعواهای ما کلا ماهی ی بار بود که خود خدا بالای سر شاهده هیچ دعوایی به 12 ساعت بی خبری نکشید...تو کل این 10 ماه هیچ شبی نبود که تو اووووج ناراحتی نگران آرامش اون یکی نباشیم و به هر قیمتی شده آرومش کنیم تا بخابه.... خدا شاهدمونه که نشد یه بار حتی یه بار بدون بوسیدن هم خداحافظی کنیم...گپی که تو دوجمله خلاصه میشد با بیشتر از سه تا جمله برای بیان احساسات ختم می شد:

 

- سلام فایلا رو فرستادم

+ سلام عزیزم نگاه میکنم خسته نباشی.

 

+ دورت بگردم مراقب خودت باش.

- دردت به سینم خودت مراقب باش.

+ استیکر بغل

- استیکر بغل و بوسه

+ استیکر بوسه

- استیکر بوسه و هیششش

+ هیشششششششش مراقب خودت باش... استیکر بوسه ی محکم.

- استیکر بوسه محکم تر.

 

و عجیب تر این که تو داغوووووون ترین دعواها ک فکر میکردیم هیچی سر جاش نیست ته ته دره ک بودیم:

 

- فقط ساکت باش همین

+ خداحافظ

 

- یا علی ایموجی بوس

+ یا علی ایموجی بوس.

و خدا نمیکرد تو اووووج دعوا جمله ی آخرت جز ایموجیه بوس بود...

+ هوی بوسمو بده بعد گم شو

- خودم حواسم بود لازم نکرده بود بگی... ایموجی بوس.

 

شاید بگین این دعواها ادا بازی بوده ناز کردن بوده و ... که می تونستیم تهش تو اوجججججج خشم ایموجی بوس بدیم.

خیر

ایموجی بوس واسه این بود که بگیم هر چی بشه تو صاحب وجودمی بگیم اوضاع بهتر میشه بگیم هیچی جدامون نمیکنه...

 

آدم بدش میاد وقتی همچین عشقی قضاوت بشه.

من اگ نظرام بازه به این معنا نیست که به کسی حق قضاوت وجود پاک سید محمدو بدم. خیر خیر خیر. این نظرا بازه برا اینکه یه سریا مخاطبای دو کلام حرف حسبن برای اینکه یه سریا شرف حضور دارن اینجا...برای اینه که یگانه مخاطب خاص اینجا خوده آ سد محمده....

خانواده ای که بعد از محمدم مقدس ترین آدمای زندگیم بودن هیچ وقت و هیچ وقت حقی بر قضاوت سیدمحمد پیدا نکردن، فقط احمق ها میتونن به خودشون جرات قضاوت اون حجم از بکارت و خدایی رو بدن.و عده ای که فراتر از حماقت پا می ذارن و فکر میکنن نظرشون میتونه حائز اهمیت باشه!!!

دوستای خوبی بودن که همیشه با خوندن مشکلاتمون ابراز همدردی کردن و برامون دعای خیر داشتن دعای وصل...دعای آرامش و دعاهایی ک مستحق زندگی خودشون بود... از همشون ممنونم.

اما این وسط روی صحبتم به اوناییه که فکر میکنن آدمای مهمی هستن.

آقایون خانما شما واقعا کم اهمیت ترین اشخاص زندگی منو سید هستین ما کل زندگیمون 10 ثانیه هم بهتون فکر نکردیم پس لطفا خودتون رو قاطی آدمایی نکنید که حتی حاضر نیستن بهتون فکر کنن.

 

سید محمد، وجودی نیست که قابل قضاوت باشه. این یه اصله.

 

نمیگم دعواهامون تموم شد خیر...این دعواها تا ابد ادامه داره...

ب قول آقا سید ما وقتی دعوا نمیکنیم اونقدر خوشیم و احساس خوشبختی یقمون رو میگیره که انگار رو قله ی کوه ایستادیم... اگه گاهی با دعواها نریم پایینه پایین و از اونجا به جایی ک بودیم نگاه نکنیم هیچوقت وقتی رو قله ایم لذتش رو درک نمیکنیم و شکر نعمت یادمون میره.

خدا رو صد هزار بار شکر که تو دره بودنامون یک سی ام قله بازی هامون بوده به حکمی که میگه شکر نعمت نعمتت افزون کند.

این از یه قضیه.

پس

به شعورتون بفهمونین این زوج خیلی بیشتر از اون که شورترین چشم دنیا شور باشه شیرینی وجود همدیگه رو مزه کردن و اون شیرینی رو با عالم و آدم تاخت نمیزنن.

 

و اما مطلب دوم.

چله ی جدید رو شروع میکنیم از امشب ساعت 12 مهم نیست تا حالا بیشتر از دهبار نیت چله کردیم و زمین خوردیم خدا که بخاد یه روز میرسیم به فتح روز چهلم و شرفی که شخصیتمون به واسطه اون 40 روز میگیره...

آدمای موفق آدمایی نیستن ک زمین نخورن!

زمین خورده هایی هستن که هر بار بلند شدن...و مگ میشه همسفرت و یار و همسرت آقایی به شعور و شرف سیدمحمد باشه و رو زمین بمونی؟ مگ میشه منتظر نباشی که بیاد دستتو بگیره و ادامه بدی... مگ شدنیه؟

 این بار قراره نواقص همه ی چله ها رو برطرف کنیم از هر راهی که تا حالا زمین خوردیم وسط چله...

قرار شد تا ته چله پستی قرار ندیم رو وبمون.

قرار شد موبایل و تلگرام من (چون تنها مخاطبم سید بود و با موبایل کار نمیکنم) تو کارتن گذاشته بشه و تا ته چله حنی لمسش نکنم.

قرار شد 3 کیلو چاق تر بشم :)

قرار شد تا موقعی که محرم بشیم یعنی تا خود بعله ی سفره ی عقد به هیچ نامحرمی نگاه نکنیم حتی برنامه های تلوزیونی...سرمون پایین باشه تا خدا سربلندمون کنه.

البته مزایای دیگه ای هم داشت... من ته دلم بیشتر به این نیت بود که بعد از 40-50 روز چشم پوشی از هر نامحرمی آب تنی کردن تو دریای چشمای آ سد محمد چه طعم بکری میتونه داشته باشه...

قرار شد روزه ی چهل روزه ی چشمامون رو با دیدن صورت هم سر سفره عقد ( و نه حتی تو خاستگاری) افطار کنیم...

و اون شب چه شب خارق العاده ای میشه شبی که دو جفت چشم باکره، بکارتشو ارزشمند ترین هدیه ی عقد زناشوییش به همسرش کنه....

و خدا میدونه چه حالی بودم وقتی به حکم شرع می بایست محمدی رو که محرم تر از خودم بهم هست رو تو صف نامحرما قرار بدم... و با وجود اینکه از خود محمد بهش محرم ترم برم تو صف نامحرمایی که فرسنگ ها فاصله دارن از حریم ملکوتیه وجود مثل چشمه، زلال و مثل نسیم، خنکش...

+

بعد از افطار با وجود اینک صبح حمام بودم رفتم برای دوش و غسل... نیت غسل صبر حضرت زهرا کردم و هرچی غسل ک به گوشم خورده بود تا حسابی مهیای این سفر 40 روزه پا به میدون بذارم.

زیر دوش داشتم فکر میکردم چ بده که از این 40 روز نمیشه هیچی تو وب بنویسم.... حیف از این جهادی که فراموش بشه... حیف از این نبرد برای به آغوش کشیدن وجود محمدم که ثبت نشه.... چقدر مشتاق شنیدن ماجراهای این 40 روز از زبون محمدم هستم و اینکه این روزها چی گذشت و چی شد؟کجاها ترسید که عهدمون شکسته بشه و جلو چه حوادثی ایستاد تا علم چلمون این بار زمین نیفته...

یاد چفیه ای افتادم که قرار شد هدیه ی ویژه ی عقدمون باشه... میخام فردا یه دفتر 40 برگ بخرم. هر شب بلا استثنا یه برگش نه یه خط بیشتر و نه یه خط کمترش پر میشه تا روزی که برگ چهلم تموم بشه و اون روز روزیه که خدا ما رو به هم هدیه میکنه.

اون دفتر رو شب عقدمون بهش هدیه میدم... اگه محمدم همچین دفتری داشت شب عقدمون به هم میدوختیمشون و می شد رنجنامه یا گنجنامه یا رهنامه ی وصلمون... چه یادگاری ارزشمندی می شد از کل این ده ماهه ی بی نظیر... میخام از همه چیز بنویسم از خاطراتی که اون روز بهش فکر میکردم از اتفاقایی که افتاد از دلتنگیا از دوست داشتنا از تصمیماتم برای غرق خنده کردن لبهاش. از کارهایی که نباید تا ابد یادم بره براش بکنم... از همه چیز از همه چیز مینویسم و شب عقد تو بغلش براش میخونم تا بخابه... سید دوست نداره کتاب بخونه دوست داره کتاب بشنوه...

خدایا درد هاش رو به جون میخرم خنده رو از لب هاش نگیر هوای یوز ما رو داشته باش. آمین یا رب العالمین.

 با اینا چلمو سر میکنم (قرآنیه که شب قدر زیر سایش به خدا التماس میکنم برای سلامتی و سایه ی با برکت آ سد محمدم)laugh

دوستان معرفت میذارین تو دعاهای این شباتون اسم آ سد محمد و خانمش رو ببرین.

کل این 40 تا نماز شب و 40 روز قرائت قران اسمتون از دعاهام نمیره چرا که خدا دوست داره بنده هایی رو که برای هم دعا میکنن...

التماس دعا یاااااا علی تا 40 روز دیگ.

 

 


دریافت

۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۱ ۰ نظر
ii elvomin

آدمه ک بگم فرشته؟

دعواهای منو مامان تمومی نداره.

حس میکنم نمیشناسمش...

مشکلم رفتارش با خودم نیست...

رفتاراش با بقیه رو نمیتونم تحمل کنم!!!

با دکتر با مردم با مستاجرا با همه و همه مشکل داره...

این 《همه》 ک میگم دو روز دیگ شامل همسرم و خانواده همسرم هم خواهد شد و این مجوز خیلی خوبیه واسه داغون بودن اعصابم در حال حاضر!

هرچی ب دهنش میرسه ب دکتر میگ انگار ن انگار.......پوف پوف پوووووف

+ ب دکتر گفتم یک کلمه دیگ باش حرف بزنه تو دهنش میارم. تا اطلاع ثانوی ب قبر ببره ک دختر داره... مهر و محبت بی احترام ب ی اتاق یک در یک تو جهنمم نمی ارزه.

+ مفت مفت آبروی دختره رو کف دست گرفت ک جلو رضا شیرین شه بی صفته نامرد. حالم ب هم خورد... این ک دیگ دختره تو ماه عسل نبود دختر خودت بود نفهم. دختر خودت بود...

۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۹ ۰ نظر
ii elvomin

رحمم کن...


اینک بگ عیب نداره نه ک عیب نداشته باشه...

فقط...

دلش سوخته...

همین.

بار آخری باشه ک شرمندش شدم خدایا. بار آخر باشه... دیگ ازم کلمه نمیتونم نشنوه.

این چله ک تموم بشه، چله بعدی رو ب نیت قدرت جسمی و ذهنی بیش از پیش خودمون دو تا بر میدارم...

ان شا الله ک ته دلش ازم غمی نداشته باشه؛ غمی از هیچ چیز و هیچ کسی نداشته باشه ک دلش برای غم خلق نشده.

جبران میکنم

جبران میکنم

جبران میکنم

جبران میکنم.

ممنونم از مهر بی کرانی ک تو قلبشونه خدا ممنونم.



دریافت

۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۳ ۰ نظر
ii elvomin

درد دل نوشت با یه پای معامله


اصلا از چله م راضی نیستم اولا خوب بودا الان اصل بوی چله نمیده چ فرقی داره با روزای دیگم؟

بعدشم یعنی ک چی همش غصه بخورم ک من مثلا شوهر داری بلد نیستم ک ی وقت حامله نشم ک مبادا ی روز دیگ سید دوستم نداشته باشه ک خانواده هامون از ما راضی نباشن...

من ک همه اینا رو تو مفاد چله نوشتم همشم سپردم دست خوده خدا...

یعنی ک چی اصلا نگرانیام؟

من یا خدا رو قبول دارم یا ندارم!یا بهش اعتماد دارم یا ندارم! یا میدونم ک اگ اون بخاد میشه یا نمیدونم!اولین آیه ای ک خوندم چرا یادم رفته؟ "کن فیکون"

فقط کافیه بگه باش تا باشه!

بگه خوشبخت و عاقبت بخیر باشیم تا باشیم.

دختر خوب این غصه ها مال کسیه ک تنهاست نه کسی ک خدا ب اون بزرگی بالا سرشه...

تا حالاشم خیلی غلط کردم استرس تیر ماهو داشتم خدا جون.

از این ب بعدشم خنده از لبم رد نمیشه.

من

تو 

رو 

دارممممم

اگ ی وقتایی هم میگم سید خداست نه از اون خداها ک تو هستی مثلا میخام بگم خیلی همه چیزش عالیه میگم خداست...

مثلا همون دستت درد نکنه گل کاشتیه خودمونه ک میخام ب تو بگم...

بگم خدایا دمت گرم چی خلق کردی!!!

بعد میگم محمد خداست اینا رو میگم ی وقت قهر نکنی با ما...

ما ک زمین خوردتیم خدا از خاک خلق شدیم ادای با کلاسا و خدا بودنم بهمون نمیاد.

بذا خوش باشیم دمت گرم با معرفت.

خدایا روی خوش روزای زمینی بودنم بهمون نشون بده...

هم من هم سید تنهایی هامون اونقدر بوده ک الان لیاقت با هم بودنو داشته باشیم.

لیاقتشم نداریم خودت لایقمون کن ک دو نفری اومدیم پای معامله.

خودت خدایی دیگ...

تهشی...

نمیتونم بگم اجرت با خدا!

دلم ک نداری بگم دلت شاد!!!

چی بگم خدا؟!

راضیه مرضیه؟؟؟

همون ی کاری کن تهش بشیم مثل این آیه...

هم تو راضی هم ما.

کاری نیس ک پزشو بدیم هرچی هم هست کرامت و عنایت خودتو اولیاته برای کارای ریزی ک آدم روش نمیشه نام ببره حتی!!! حواست به دلامون باشه... بسه خدا بسه هرچی دور بودیم.

بهمون یاد بده عاشق بمیریم.

آمین یا رب العالمین.

۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۲ ۰ نظر
ii elvomin

حضرت یار...


از درد همیشه من دوا می بینم

در قهر و جفا لطف و وفا می بینم

در صحن زمین به زیر نُه طاق فلک

بر هرچه نظر کنم تو را می بینم


نمیخاستم دوباره چیزی بنویسم میخاستم غیب بشم تا ته چله... امروز یه آقایی رو برای ده ثانیه تو خیابون دیدم ک باعث شد دوباره بنویسم...یعنی حالم بقدری منقلب شد ک تقریبا خارج از کنترله...

دیشب نیم ساعت ب افطار دکتر طبق روال داشت ماه عسل میدید...موضوع برنامه پسری بود ک ۱۰ سال میخاست بره خاستگاری یه دختری ولی خانواده دختر اجازه نمیدادن تا نهایتا احسان پادرمیونی میکنه و این وصلت سر میگیره.

دکتر داشت برا فرشته تعریف میکرد منم فقط شنونده بودم ک فرشته گفت دختره باهاش در ارتباط بوده اینا رفیق بودن مگ میشه تو بگو حتی دو سال!

پسره دلش گرم بوده ک دختره میخادش...اینا رو ک گفت حس کردم داره ب در میزنه دیوار بشنوه بدون اینک چیزی بگم ب حالت قهر بلند شدم رفتم تو حیاط...

خیلی دلم گرفت گفتم اگ سید تیر ماه بیاد بازم این حرفا هست؟ میگن در ارتباط بودن؟

بغض بدی گلومو گرفت...ب آسمون خیره شده بودم چنان خودمو ب نرده های حیاط زنجیر کردم ک انگار پنجره فولاده...

خیلی غصه داشتم نمیخاستم بذارم اشکام بیاد دلم میخاد همه رو جمع کنم برای شب قدر...

افطار صدام زدن چون چله ترک گناه دارم نخاستم مادرمو اذیت کنم با اینک از عصری سرگیجه داشتم دیگ احساس گشنگی نداشتم و نمیتونستم چیزی بخورم بغض راه گلومو بسته بود...اگ نمیرفتم مامان ناراحت میشد...

رفتم سر سفره بابا آناناس و توت فرنگی گرفته بود گفت واسه مریم گرفتم...من دو سال پیش خیلی آناناس دوست داشتم اما الان دیگ نه...نمیدونم چطور بهش بگم ک ناراحت نشه...هنوز فکر میکنه میوه مورد علاقم آناناسه...

از میوه های سر سفره بر نداشتم مامان سوپ درست کرده بود گفت برات بریزم بغض گلومو گرفته بود حرفم نمی اوند سرمو بردم بالا یعنی نه.

سه تا لقمه پنیر خوردم تشکر کردم رفتم واسه وضو گفت من کاری کردم؟ گفتم نه خوبم برم نماز...

ظهر ب امید گفتم واسه افطار بامیه بگیر، سر رسید؛ جعبه دستش بود میلم نمیشد بی اعتنا رفتم تو اتاق تقریبا همه فهمیدن ی مرگیم هست بابام شیرینی گرفته بود اونم موند رو کابینت....

نماز و واقعه رو خوندم....

ماما اومد تو اتاق بغض داشت گفت هرچی شده بعد از سالاد شده...من کاری کردم بگو معذرت بخام.

گفتم اگ بگم و بگی حق داشتم حالم بدتر میشه...خودم خوب میشم.

گفت نه نمیگم اشک تو چشماش جمع شد...

گفتم ب خودم مربوطه من خرابم عیب از منه...

قسم داد گفتم مادره من تا حالا ده بار بهت گفتم ملاحظه نمیکنی بعضی رفتارا رو نمیشه تغییر داد دارم یاد میگیرم عادت کنم دست خودت نیست.

هزار بار بهش گفتم پشت مردم غیبت نکن. از کجا میدونه دختر پسر ارتباط داشتن؟! چرا تو این جور مسائل مثل آب خوردن بلا تشبیه مث خدا حرف میزنه و قضاوت میکنه؟ ی جور با اطمینان میگ ک انگار متن پیاماشون رو خونده!!!

خب ی روز ی نفرم راج ب دختر خودت میگ خوبه؟!

خلاصه نگفتم رفت بیرون تا شب دو سه بار دیگ اومد گفت بگو میرم...گفتم خستم بس ک گفتم چیز تازه نیست برو.

هنوزشم نگفتم...

خیلی دلم میخاست برای محمد درد و دل کنم خیلی هم دلتنگ بودم چ خوب میتونست آرومم کنه زانوهامو بغل گرفتم و سعی کردم گریه نکنم تا شب قدر... دلتنگیه شدیدی داشتم و از طرفی دلم سینه محمدو میخاست برای گریه کردن آروم شدن و بخاب رفتن...

تلگرامم رو نگا کردم چشمه های مخفی............

بلاک کردم و سرمو تو بالش فشار دادم همه قدرتمو جمع کردم برا گریه نکردن و چ زیبا بود پروردگارا تو چ کردی؟ چ طور خالق اون همه جمال شدی؟ ب حق فتبارک الله احسن الخالقین.

دل نگران اون لبها بودم و اون چشم ها و رنگ صورتش چرا؟؟؟

روز آخر یادم رفت بگم اونجا ک مجاز دونسته کم از هیچ جا نداره...

و چ بسا چ آتیشی ب خرمن دلتنگیم انداخت....

الان ب حمد الله خوبم بهترم و سرگیجه ندارم فقط یکمی استرس امتحان پس فردا رو دارم...

دلم تنگه وجودشه خیلی بی نهایت...

اون آقاهه ک اول حرفشو زدم ایشون هستن... تو کافی نت منتظر بودم تا پیرینت بگیرم.. شباهت تا حدی ک ی لحظه نیم خیز شدم برم سمتش...

۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۹ ۰ نظر
ii elvomin

خب دیگ یا علی

تا ۴۰ روز تموم شه سکوته محض و دیگر هیچ.

دلم خلوت میخاد و بازم هیچ.

یا علی

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۴ ۰ نظر
ii elvomin

سجاده عشق


بی هوا وب دوستای قدیمی رو سر میزدم رسیدم ب این پست از یکی از رفقای قدیمی و چقدر دلم لرزید...

خدایا صبر بده به صاحبش صبری انداره دردش...

منم ی تسبیح دارم ی تسبیح رنگی رنگی..........

از امشب تا شب چهلم برای صاحب این پست تو نمازای شبم دعا میکنم براش از خدا شادی میخام و خوشبختی و آرامش.همینا کافیه برای اینک دیگ هیچ تسبیحی دلشو نلرزونه....

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۲ ۰ نظر
ii elvomin

مثلا هوا سرد باشه...


امروز برا آقازاده یه عبای قهوه ای خریدم ب مناسبت اولین سالی ک روزه بش واجب شده...

نمیدونه هنوز.

وقتی تن کردم بی هوا دلم خاست ی جای سرد خابم ببره و سید محمد عبای خودشو بندازه روم....

ن برای اینک سید میندازه ن برای اینکه بعدش بغلم کنه فقط برای بوی تنش ک تو عبا پیچیده....و من عبا بیشتر ب خودم بچسبونم ن برای اینکه عبای محمدمه و عطر تنشو داره...برای اینک هوا سرده :)

+ اصلا انگار ن انگار روزه ام یه کوچولو سرم درد میکنه ک بخاطر اینه دیشب گردنم بد رو بالش بود....

+ میخام حلوا دو رنگ درست کنم :)

+ کادو رو ب رضا نشون دادم گفتم ب مناسبت اینک سال اوله روزه میگیری انقده ذوق کرد کشیدم کنار گفتم خجالت بکش مرد گنده تو سال اولته روزه میگیری؟!

هرچی رضا عاااااااشق کادوست فرشته در این زمینه خنثی ست ‌

+ امید خیییییلی حسودیش شد گفت این همه سال روزه گرفتم هیشکی برام عبا نگرفت... کلا امید خیلی ب احمد حسودیش میشه ب طرز عجیبی ک در مخیله هیشکس نمیگنجه ی پسر ۲۷ ساله بتونه ب ی پسر بچه ۱۴ ساله حسودی کنه!!!

+ دکتر بهم گفت برام یکم شعر بخون گفتم: 

ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک

خوب بنگر ک گره خورده به هم ریشه ما...

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۱ ۰ نظر
ii elvomin

اصول فقه


اهم اهم با عنایت ب اینک ۷ ترم اصول فقه پاس کردم دارم میگمااااا

آدمایی ک روزه بگیرن بعد حس کنن قند خونشون متعادل نیست باید فوری روزشون رو باطل کنن وگرنه خداشون ناراحت میشه خیلی...

+ از ما گفتن.

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۱ ۰ نظر
ii elvomin

همین ۱۴ تا ازش لطفا


چطور بفهمیم انتخابمون درسته یا نه؟

قدم اول و آخر:

آرزوهات آرزوهاش باشه و آرزوهاش آرزوهات.


+ رژ زدم عطرشو قورت دادم الان روزه باطله یا نه؟ من ک اصلا زبون نزدم چرا دهنم مزه رژ گرفت؟

+ رسما گوه خوردم خدا نمیدونستم خو :(

+ یاد ی جک افتادم میگفت یادی هم کنیم از صدام ک میخاست صبحونه رو شهر اهواز بخوره شام رو تهران ولی در واقع عملا چیز دیگه ای خورد 

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۷ ۰ نظر
ii elvomin

چی خاستنی تر از یگانه بودنش تو کل دنیا؟


یه تراژدی بی نظیر از حال الانم بازگشت به دوران مجردیمه...

الان ک نیت چله کردم انگار یه دختر دبیرستانی شدم و از اون خنده دار تر ک نمیدونم چرا ب طرز خیلی جالبی حس میکنم یک سال شوهر داری کردم خیر سرم الان میتونم مجرد باشم 

کلا چله داره خیلی خوش میگذره

 

همینجور پیش برم شاید کلا پشیمون شدم ک زن سید بشم

چقد دلتنگ حال و هوای وبم بودم...

+ و کی میتونه انکار کنه حضور آ سد محمدو تو هوای اتاقم؟

+ لذت بردنم از اینجای وبمه ک حدودا ی سال پیش حال و هوام اینطوری بود و یه آقایی رو دعوا میکردم ک هوی نیا وبم (مبادا عاشق بشم) بی خبر از اینک عشق خیلی یاغی تر از اونه ک گردن ب قوانین بذاره....

حال ی سال پیشمو دارم و چقدر شیرینه تموم خاطرات یکساله ای ک اینجا ثبت نشد...

ممنون خدا ممنون ک وقتی خاستی شبا بذاریم تو بغل ی نفر دیگ تا ب جای تو برام لالایی بگه... بهترین مرد دنیا رو انتخاب کردی متفاوت ترین لبها و نگاه دنیا رو بهم دادی...مرسی ک میدونستی من از بغل واحد فقط ب بغل واحد میرم و بس!

مرسی ک میدونستی بغل تو رو فقط با بغل یه چیزی شبیه تو عوض میکنم...

مرسی ک همه چی تمومه مرسی ک تکه مرد آرزوهام...

مرسی خدای یک سال پیش و سالهای پیش و خدای هر لحظه...مرسی.

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۷ ۰ نظر
ii elvomin

و چه خواهد شد با دستانش...


دیشب قبل خاب ب این فکر میکردم ک چقدر بدم میاد سید موتوری باشه....

ب این ک دو تا دوچرخه بخریم یه قرمز ی آبی...بعد بیشتر فکر کردم دیدم نچ یه مشکی یه صورتی :)

چ شبایی وقتی کل شهر خابه تو خلوت ترین جاهای شهر ی گرم کن ورزشی تن من یه گرم کن تن ایشون موهامو بالا جمع می کنم ک کسی نفهمه دخترم با کلاه :)

چقدر دوچرخه سواری کنیم تا نزدیکای اذان صبح هر روز هر روز هر روز...

موتور ک باشه این آرزو تا همیشه آرزو میمونه...

دیشب فکر کردم بخابم خابه دوچرخه بازی با محمد رو میبینم...

خاب دیدم تو حجره دراز کشیده داره زبان ایتالیایی حفظ میکنه نمیدونم ب چ مناسبت :/

کاش رو دوچرخه ایتالیایی حفظ میکرد حداقل :(

 + فردا باز هم ب تو خواهم فکر کرد *** مثل دریا به ادامه خویش

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۴ ۰ نظر
ii elvomin

لطفا لجباز نباش خانم


صبح طبق روال هر سال دکتر بیدارم کرد فکر کردم سفره سحری چیده شده مثل هر سال... دیدم همه تو خلسه ان! سفره رو چیدم فکر میکردم سحری سبزی پلو باشه... عاشق سبزی پلو با ماست و سالادم...
بعد ک همه چی رو آوردم ب دکتر گفتم اصن غذا چیه؟
با هم رفتیم سر قابلمه دیدم چلو گوشته انقدررررر ناراحت شدم اگ از اول میدونستم ناراحتی نداشت...از اول فک کردم سبزی پلوست خورد تو ذوقم تازه فرشته هم میدونه از گوشت بدم میاد.
دکتر فهمید سگ شدم... گفت جلو فرشته ب رو خودت نیار بخور ناراحت نشه...
فرشته اومد تو آشپزخونه رفتم سراغ سسه سالاد، دکتر بهم گفت چ خبره مگ چقد میخوری؟ گفتم من اصلا نمیخورم با لحن تند. بعد ک فرشته حواسش پرت شد آروم ب دکتر گفتم پر ب پرم نده دهنتو صاف میکنم.
منتظر بودم ک زودتر بخورم برم برا نماز شب...
رضا حموم بود انگار باس ب رضا مشکوک بودم ن آقا زاده :)
خلاصه فرشته ک برام غذا رو کشید، کنارش گوشت گذاشت منم با لحن مهربونانه حاکی از ناراحتی ی چی تو مایه های استیکر اون دختر شیطونه گفتم ب تبرک این شب شما پیله نکن گوشت بخورم جان مادرت. برش دار...
عصبی شد گفت تو ی لقمه بخور اگ بد بود اونوقت بگو نمیخام!
منم گذاشتمش کنار بشقاب ی تیکه چشیدم ک بش بر نخوره ولی باقیش دست نخورده موند...
فرشته رو ب امید گفت اگ سیر نمیشی برو نون بیار بشقاب دوم نمیرسه...
منم ک دیدم غذا کمه نصفه بشقاب خوردم و نصفشو گذاشتم برا رضا ک از حموم اومد بخوره...
ی جورایی سر غذا دلخور بودم عسل و آب و سالادم نخوردم...
طرز صحبتم درست نبود فرشته هم دید من خوب نخوردم خیلی شاکی شد نخورد تقریبا... یادم رفت چله ی گناه نکردنم هست...فقط ب نماز شب خوندن و روزه گرفتن و قران ک نیست :(
بیس دقیقه ب اذان رفتم سر سجاده نماز شبو خوندم بعدشم ۲ دقیقه ب اذان صبح بود ک سوره حشر رو خوندم و الانم ک در خدمتم...
خدا کنه ک دیگ اشتباه نکنم.
الهی العفو.
+ تو قنوت وتر بعد این ک ۳۸ نفر رو دعا کردم سی و نهمی آ سد محمد بود و چهلمی خودم؛ آخری دعا کردم ک مثلا خدا بگ آخی چ مظلومن :)

حدسم در مورد آقا زاده کاملا و یقینا اشتباه بود و نمیتونم وصف کنم چ خوشحالم از این بابت...
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۴۶ ۰ نظر
ii elvomin

به اسم اعظم عشق، بسم الله

کلا بعد از ورود محمد تو زندگیم چند بار نیت چند تا چله کردم ک البته هیشکدومشون به ته نرسید. چله یاسین ک سی روز خوندم و الان تقریبا سه روزه قطع شده...چله قران ک اونم دو بار ناقص موند و چله پرهیز از گناه ک حالا اونم بنا ب دلایلی نشد...
اینبار نیت چله ی قران و چله ی سه تا سوره از قران کردم برای رسیدن بهش. ک البته چله ی پرهیز از گناه رو هم شامل میشه...
صبحا حشر، ظهرا یاسین و شبا واقعه... سی جز قران تو ماه مبارک و البته پرهیز از گناه...
نمیدونم ک اینبار قراره ب ته برسه یا نه!؟ نمیدونم ک چ حکمتی تو نشدنه اون چله ها و چ حکمت و احیانا رحمتی از قبل این چله متوجه حالمون میشه...
من از بعد کنکورم، یعنی سال ۸۹ هر سال مشکل گشا میدادم. شبای قدر ب نیت موفقیتم تو درسا و عاقبت به خیری... امسال میخام اونم نذر تعلق نگاه آقا محمد به خودم کنم... ان شا الله ک امسال تابستون محرم هم باشیم.
اولین روز از چله از سحر امروز شروع میشه...
از ظهر سرگیجه عجیبی اومده سراغم...سرگیجه، حالت تهوع و کمی هم تب دارم...
فرشته میگ ضعیف شدی... از شدت سر درد اومدم اتاقم بخابم خدا بخاد ماه رمضونا از ساعت ۱ تا حوالی ۷ صبح بیدار می مونم، یاد ماه رمضون پارسال افتادم و شب زنده داریا...
خدا عاقبت همه جوونا رو ختم به خیر کنه... اگ دلی از کسی شکوندم به اراده نبوده... خدایا دلمو نشکون.
 این یکسالی ک از ورود آ سد محمد ب زندگیم میگذره...خیلی وقتا پیش اومد ک نخاستم همسرش باشم؛ خیلی زیاد...
بارها دلم خواست فراموشش کنم و جلو خدا می ایستادم ک اع چرا گذاشتیش سر راهم!؟
اوایل فکر میکردم بازیچه ام یا مثلا به هر دلیلی حس میکردم در توانش نیست خوشبختم کنه.تعریفم از خوشبختی مادیات نیست...فکر میکردم شعور خوشبخت کردن یه دختر رو نداره احساساتش برام محل تردید بود و گاها بخاطر اینک طلبه بود... هرچی بیشتر از عشقش تو قلبم گذشت بیشتر حس کردم ک دلیله نخاستنش اینه ک حس میکنم شعور خوشبخت کردنش رو ندارم...
گاها حس میکنم چطور قراره بچه دار بشم و چطور قراره اداره یه خونه دستم باشه!؟
هرچی ب تیر ماه نزدیک تر میشیم بیشتر حس میکنم براش کمم.
کمم ک باشم؛ هیچ دلیل مناسبی برای فرار از اون اتفاق زیبا نیست...
من میتونم بهتر باشم، اونقدر بهتر میشم ک لایق پاکی و صداقتش بشم؛ لایق اینک منو محرم خودش بدونه... لایق حریم پاک وجودش میشم.
من مبخامش خدا... ب قیمت اینک سرنوشتمو پاره کنی و از اول بنویسی...
سرنوشتمو با وجود بیکرانش بنویس.
آمین یا رب العالمین.

+ پروفایل مثل شناسنامه آدم میمونه.
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۶ ۰ نظر
ii elvomin

خبری در راه است :)

سلااااام فک کنم دقیقا یه چهل و دو روز دیگ اینجا منفجر میشه...

خبرایی ک خیلیاتون بی صبرانه منتظر شنیدنش هستین ان شا الله.

امروز تولدم بود.

بهترین تولده عمرمممممم...

اولین تولدی ک عشق کسی تو قلبم شعله می کشید...

وسعت مهر و اشتیاق وصل به کسی قلبم رو تسخیر کرده بود و امروز اولین تولدیه ک بعد از ۲۴ سال باهاش احساس همسر بودن و شاید خنده دار ب نظر برسه حتی مادر بودن دارم!

محمدم، آروم جونم، ممنون از حضورت. ممنون از وجود پاکی که، پیشم نیست ولی یادش، مهرش، نجابتش، شعور والاش و چشمای زیباش دقیقه ای این دخترک سر به هوا رو رها نمیکنه.

بوسه به سر انگشتایی ک شاید ندونی و هیچکس ندونه ک به ولله بین هزار تا دست تشخیصشون میدم... 

متفاوت ترین مزه ی دنیا، دوست داشتنت غیر قابل وصفه؛ خیلی وقته ک دنبال وصفش نیستم...


+ ناهار امروز کوبیده بود. نخوردم. گفتم اشتها ندارم...ساعت ۴ ک بابا اومد از گرگان... غذایی ک ظهر موظف بودم بخورم... همراهش بود:


+ گل سره تازم :)))


+ نیم ساعت دیگ میرم حمام... ی خانم خوب ن تنها صبحا ورزش میکنه و کلسترول تو وعده هاش جایی نداره و و و و و باید بفکر موهاش باشه :))

پیاز رنده شده

تخم مرغ محلی

سیب درختی رنده شده

روغن زیتون

دفعه بعدی حنا هم میزنم...شاید یه خانم خوب موهاش باید قرمز باشه :))

۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۱ ۰ نظر
ii elvomin

لبای پره خنده

● این همه اینترنتیش مگ حساب نیست؟

○ این کجا و آن کجا؟!


۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر
ii elvomin

انگاری زندگیه من مال تنهایی خلق شده

زندگی آهنگای قشنگ و خنده های از ته دل نیست.

زندگی آهنگ پیانو نیست

زندگی مال تنهاییه لعنتی.

کوتاه بیا 

کوتاه بیا

کوتاه بیا

کوتاه بیا 

کوتاه بیا

کوتاه بیاااااا دل لامصب 

بیا قبولش کنیم 

قبول کردنش شکست خوردن نیست عین کم کردن روی زندگیه...

قبولش کن لامصب قبولش کن

۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۷ ۰ نظر
ii elvomin

مدیونتم خنده هامو

بغض این شبا ترکید :)

امشب بالاخره آروم میخابم

خدایا بگیرش تو پناه خودت همه دارو ندارمه‌

از خدا میخام رکزی بیاد ک بتونم عوض همه این خنده ها بهت دو برابرش رو بر گردونم.

از خدا بخاه بتونم.

شب بخیر عزیزدلمممم

۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۰ ۰ نظر
ii elvomin

حکایت پروفایلم :(

چند روز پیش داشتم تقریبا صد تا عکس آخر رو ک فرستادیم تند تند نگاه میکردم...به طرز وحشتناکی حس کردم سید چقدر برای من خوشحالی به ارمغان آورده و در مقابل به جرات میتونم بگم بعد از هر بیست تا عکس یا شایدم بیشتر یه عکس پیدا می شد که حقیقتا لبخند رو لبش باشه و از ته دل بخنده...

این در حالیه که من تو هر عکسی رو لبام خنده های وحشتناکی هست حس خوشبختی از چشمام میباره...اما انگار محمد خوشبخت نیست...خوشحال نیست...خیلی دلم پر شد از خودم...از اینکه چرا نتونستم اون حسی رو ب قلبش ببرم که او با اومدنش به قلبم آورده...

از خودم گرفته شدم...

چند وقتیه تنها میرم تو حیاط میخابم اونقدر به ماه نگاه میکنم تا خابم ببره...اون شب خیلی با خودم کلجار رفتم از شدت غم و درد تو دلم دو دستی پهلوهامو چنگ کرده بودمو تو خودم جمع شده بودم...اصلن گریه نکردم پر از بغض بودم و ترس....مثل دختری که پدرشو ازش گرفته باشن مثل دختری که یتیم شده باشه...

از اون شب تا حالا حسم اونطوریه...ولی فقط همون شب درد کشیدم...بعدش به خودم گفتم تو از اولشم نمیبایست اجازه میدادی عاشق بشی...حالا که اینطور بی هوا عاشق شدی بی هوا زندگی کن تا ببینیم به کجا می رسیم...

من چقدر ترسیدم از اینکه منو ول کنه...از اینکه یه روز ازم خسته بشه... دلم پره از غصه های اینطوریه...از اینکه جذابیت های یه عشقو نداشته باشم براش... چرا ته ته خنده هاش نهایتا لبخنده؟

دو شب پیشم خاب دیدم چند بار حامله شدم هر بار بچم سقط میشد...یعنی کاری نمیکردما...همینطور یهویی ایستاده بودم بچم سقط می شد... دو سه بار همینطور بچه های 2 یا 3 ماهه م رو سقط کردم...محمد بهم میگفت فدا سرت...نازم میکرد دل داریم میداد...ولی خیلی بچه دلش میخاست معلوم بود...

رفتیم دکتر دکتر میگفت خانمت ضعیفه نمیتونه جفتو نگه داره بند ناف نازکه پاره میشه(اینا اصلا تو واقعیت علمی نیستا) من تو خاب با این توجیه غیر منطقی بچه هام سقط میشدن...

ی روز ک محمد از سر کار یا حوزه اومد بهش گفتم من راضی ام بری ازدواج کنی....برو با یه خانمی ازدواج موقت کن بچه دار که شد بچه رو ازش بگیر از اول یعنی با همین شرط ازدواج کنه در مقابل پول...

محمد از خداش بود لباساش رو در نیا.رد دستمو گرفت رفتیم یه روستایی یه دختر انتخاب کرد...تو یه کلبه رفتن من تو جنگل منتظر بودم کارشون تموم بشه...محمد ک اومد بیرون راه افتادیم سمت شهر...تمام راه شهر ساکت بودیم دیگه غریبه شده بودیم...فردا صبحش بچه رو برامون آورد گفت بچتون آقا سید...

حالم از سید گفتنش بهم خورد رفتم بالا آوردم گفتم نکنه حامله ام...رفتم آزمایش...گفتن دیگ حامله نمیشی.

محمد و پسرش و من با هم تو یه خونه بودیم....شبا بیرون اتاق میخابیدم هیچ شبی محمد نیومد دنبالم...روزای وحشتناکی رو تو خاب سپری کردم...

این چند روز خیلی بهم تلخ گذشت...بدون اینکه سید کاری کرده باشه...نمیشه به زور خنده های از ته دل خاست...اگ نمیخنده عیب او نیست عیب از منه ک توانشو نداشتم...

سره همین چیزاس که اصلا دلم به ازدواج نیست...من چقدر وحشت دارم از با او بودن...از همسرش شدن.

میخام یه مقدار طول بکشه انقدر که از انتخابش مطمئن بشه... مطمئن بشه از خاستنم...شاید دو سال سه سال ده سال فقط میخام ازم مطمئن بشه...همین.

۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۵ ۰ نظر
ii elvomin

جهشی در راه است؟

امروز ساعت 12 و نیم زنگ زدم به دکتر ح؛ خاستم ازش بپرسم برای 6 نمره کلاسی باید چ کار کنم و ارائه قبول میکنه یا نه؟!
ترم تحصیلی جاری رو نتونستم سر هیچکدوم از کلاساش باشم...مقطع کارشناسی یه درس باهاش داشتم... یادمه یه پسر کوچولو داشت اسمش محمد حسین بود یه بار که کنقرانس داشتم تصادفا محمد حسینم بود.کنفرانس من در خصوص جنگ ویتنام بود که یه گریزی هم به سردشت زدم و تصاویر واقعا ترسناکی تو پاور بود...
گفتم استاد محمد حسین هست تو کلاس عیب نداره عکسا رو بیارم؟
محمد حسین گفت میمونه...یه پسر 7 یا 8 ساله بود اون موقع ها...یه انگشتر عقیق هم دستش بود با پیرهن و شلوار پارچه ای...تو نگاه اول که خیلی ازش خوشم اومد او هم حس بدی به من نداشت...یه جورایی سخت ارتباط میگرفت ولی فوق العاده مودب بود.
کنفرانس خیلی خوب و جذابی بود من که به شخصه خیلی لذت بردم البته کنفرانس اولم نبود که راضی بودم ولی خب دومین کنفرانس جنجالیه عمرم بود.اجباری هم نبود من اصرار کرده بودم که اجازه بده کنفرانس بدم...ایشون هم پذیرفته بود.

خلاصه اون موقع ها من چادری نبودم فکر میکنم ترم 4 یا 5 کارشناسی بودم شایدم بیشتر...آبجی چادری بود آبجی از همون اول چادریه سفت و سخت بود یعنی از دبیرستانش.
یه بار به آبجی گفته بودم یکی از کلاسای حسین زاده رو همراهم بیاد بشینه اینی که میگم تقریبا مال 3 سال پیشه...
یه بارم این آقای دکتر ساعت 12 و نیم یک شب زنگ زد به گوشیم...یادمه من خابیده بودم گوشی کنار میز کنار تختم زنگ خورد تو اتاق تنها بودم تعجب داشتم شاخ در می آوردم که کی میتونه این ساعت زنگ بزنه!
غریبه جواب نمیدادم.
نمیدونم چطور شد که براش اس ام اس نوشتم که مزاحمت نکن و از این حرفا یه اس ام اس بلند بالا...
که تهش فهمیدم استاده و جواب دادم...اون شب بهم گفت یه مقاله برام بنویس با عنوان ngoها و قرار شد هر هزینه ای در بر داشت بهم بده اون موقع یادمه یه چیزی حدود سی هزار تومن شد مقاله رو ازم گرفت ولی دیگه بهم نگفت چی شد و چه هزینه ای باید پرداخت کنه...

خلاصه همچین مشخصه هایی رو در نظر بگیرید...
امروز بعد از سه سال رفتم دانشگاه گفت ساعت سه و نیم بیا تا 4 ببینمت بهت 6 نمره کلاسی رو میدم.
گفتم یعنی چی فقط ببینی؟گفت آره کفایت میکنه!
منم خوشم نمیومد اینطوری نمره بگیرم حس بدی داشتم گفتم نه استاد همون تکلیفی که باقی بچه ها انجام میدن بفرمایید انجام میدم...
گفت نمیخاد.
گفتم به بقیه گفتین 100 تا سوال و کنفرانس.
کنفرانس که دیگه تا سه ساعت نمیتونم جمع کنم ولی 100 تا سوالو میارم.
چون در حقیقت باید جمعه میومد من کنفرانس رو گذاشته بودم که دیگه جمعه میرم ببرم...منتظر بودم امروز موضوعم رو تایید کنه...
منتها چون کاندید مجلس شورای اسلامی تبریز شده دیگه رو این حساب 4 جلسه از کلاساش کنسل شده.
این آقای ح اون سالا که من میشناختمش رییس بنیاد نخبگان کشوری بود...
استاد شاگردی یه بار ک درد و دل کردم همون سالا بهش گفتم میخام برم خارج از کشور برا ادامه تحصیل.

خلاصه ساعت سه که رفتم گفتن استاد تو کلاس 207 منتظرته رفتم دیدم تیپ کت و شلواری زده(قبلا کت تن نمیکرد) کت و شلوار سفید و ته کلاس رو صندلی شاگرد نشسته.
بهش نمیومد ولی خب خیلی آقاتر شده بود.
بعد سلام و احوالپرسی بهم گفت بشین؛من گارد رفتن گرفته بودم...نشنیده گرفتم برگه ها رو گرفتم سمتش براش توضیح دادم ک اگه جمعه میومد من کار بهتری تحویل می دادم این کار ضرب العجلیه.
خیلی به وجد اومده بود کار بسیار کاملی بود...کاری که تو سه ساعت واقعا تحسین برانگیز بود.
برگه ها رو از کاور در آورد و با تعجب نگاه میکرد با دست به صندلی جلوی خودش اشاره کرد دوباره گفت بشین.
صندلی رو کنار کشیدم جوری که پشتم بهش نباشه.
رو به روش نشستم.
تعریف می کرد و میگفت خیلی عالیه چه ابتکار خوبی به سرت زد ک بتونی کارتو کامل تحویل بدی تو این فرصت...
آخه قرار بود 100 تا سوال 4 گزینه ای طرح بشه من 110 تا نکته نوشتم که به راحتی تبدیل به 4 گزینه ای می شد ولی وقتمو صرف تایپ گینه ها نکردم.
خلاصه برگه ها رو که نگاه کرد تموم شد ایستادم گفتم با اجازه استاد.
گفتم بفرمایید.
داشتم رامو میگرفتم که برم گفت راستی قضیه خارج رفتنت چی شد؟
یه آن گرخیدم!!! من خودم تقریبا یادم رفته بود بعد از ورود سید محمد به زندگیم خیلی چیزا عوض شده بود خیلی آرزوها دیگ واسم هیچ معنایی نداشت و در واقع سید همه اون رویاها رو پر کرده بود.
گفتم خارج؟رو چ حساب می فرمایید؟
گفت اون موقع ها یه بار گفته بودی می خای بری خارج برا ادامه تحصیل؟!
گفتم از پس هزینه ها بر نمیام...فعلا بهش فکر نمیکنم ان شا الله برای دوره دکتری روش فکر میکنم.
گفت چرا دوره دکتری رو داخل نمیخونی؟
گفتم دانشگاه های دولتی خیلی معدودن که رشته بین الملل دارن از طرفی هم اگه بخام هزینه دانشگاه آزاد بدم تو خارج درس بخونم واقعا ارزون تر در میاد.
گفت دولتی بخون.
گفتم مال شهدا و ایثار گراست به من نمی رسه ظرفیتش.
گفت اون موقع ک کارشناسی بودی من به همه می گفتم این دانشجو سال اول ارشد قبوله. الانم دارم میگم تو سال اول دکتری دولتی قبولی. اعتماد به نفس و فن بیان خیلی خوبی داری.وضعیت تحصیلی ممتازی هم داری که با حساب همه اینا
بعد قبولی دکتری داخلی میتونی فرصت مطالعاتی بگیری برای خارج از کشور 6 ماه بری سوئد.نظرمو با حرکت سر پرسید...
منم ن بردم ن آوردم گفتم:
حقیقت امر تیر ماه قراره عقد کنم این مسائل چیزی نیست که بتونم به تنهایی روش اظهار نظر کنم نظر همسرم رو باید بپرسم.
گل از گلش شکفت گفت اعععععع به سلامتی از بچه های همین دانشگاه ست؟
گفتم خیر طلبه حوزه علمیه هستند کاشان.
گفت احسنت! ایشون هم مثل شما اهل تحقیق و پژوهشند؟
گفتم بله دو تا سابقه علمی موثر دارن تا جایی که من در جریانم...
گفت پس به خاطر ایشونه که چادری شدی؟
خون تو صورتم جمع شد سرمو انداختم پایین و لبخند زدم...نمیدونم چرا نتونستم بگم قبل از آشنایی با ایشون چادرو انتخاب کردم...فقط خیلی خجالت کشیدم که منو بدون چادر یادش بود.
گفت حالا من دارم یه سری کارا در سطح ملی میکنم(نمایندگی رو میگفت،فک میکرد من نمیدونم کاندید شده) ان شا الله اگه موفقیتی حاصل شد که احتمال قوی به همین صورته حتما شما یکی از گزینه هایی هستید که براتون زحمات زیادی دارم و روی شما و همسرتون ان شا الله حساب ویژه ای باز میکنم!
همشیره در چه وضعیتی هستند؟
کپ کردم!!!
گفتم ایشون رو از کجا می شناسید؟
گفت یه بار اورده بودی سر کلاس!!!
به زور یادم اومد خییییییییییلی فکر کردم این نامرد مو به مو یادش بود!
گفتم برای ارشد شرکت کردن متاسفانه قبول نشدن منتظر دور بعدی هستن.شما چطور یادتونه؟
گفت من خانواده های خوب رو یادم میمونه... رسالت من استفاده از نخبه های مذهبی و علمی در کشوره.
خلاصه به هر ترتیبی بود خداحافظی کردیم...
انقد ذوق زده بودم که بهم گفت من آدمی نیستم که رو هوا حرف بزنم میشناسمت تو امسال دکتری رو قبولی...همونطور که گفتم ارشدو سال اول قبولی.ولی به روی خودم نیاوردم به هیچ وجه.

+مدرک مترجمی زبانم آبان میاد.آزمون وکالتم آذره.مدرک ارشدم دی ماه.آزمون دکتری هم اسفند...
+ اگه به محمد بگم ارتباطمون به همین صورت تداوم داشته باشه تا سال آینده که هم او در سطح بالاتری از حوزه باشه و سوابق علمی بیشتری به نامش ثبت بشه و به لحاظ مالی در وضعیت بهتری قرار بگیره و هم تکلیف دکتری و باقی موارد من روشن بشه به نظر جوابش چی میتونه باشه؟
+ اگه من واقعا به حساب گفته های دکتر ح و دکتر بابایی انقدر شانس قبولیه دانشگاه دولتیم بالاست و بدون هیچ هزینه ای میتونم دکتری رو بگیرم چرا صبر نکنیم که شرایط بهتری رقم بخوره؟
+ من اگه تیر عقد کنم تقریبا تو تمام مواردی که گفتم توانم نصف میشه...
+ نظر سید محمد چی میتونه باشه؟

* شکرت خدا که مهر سید محمدو دارم، که امید به آینده دارم، که انگار هر روز اوضاع بهتر میشه :) شکر که هستی خدا...


۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۰ ۰ نظر
ii elvomin

بذار همه بدونن خو :)

دیشب بعد مهمونی با لیلا و الهه و فاطمه سادات رفتم ک ظرفا رو بشورم تو حیاط...

بحث سر اونایی شد ک نیومدن...

محمد طاها رو ندیدم تو مهمونی در واقع من مدام تو آشپزخونه بودم حواسم به تزئین غذاها بود... ب الهه گفتم محمد چی اومده بود؟ گفت کدوم محمد؟ (فقط من به محمد طاها میگم محمد بقیه طاها صدا میزنن)

لامصب کااااامل ذهنم درگیره سید بود این سوالم پرسیدم ک نگن چرا حرف نمیزنی اصلا جوابش اهمیتی نداشت برام...

گفتم سید محمد.

یهو ب خودم اومدم آب دهنمو قورت دادم گفتم طاها رو میگم...

همه زدن زیر خنده...خنده ای ک میگم یعنی انفجار حیاط!

لیلا ی جوری نگام کرد ک انگار جواب همه سوالاشو راج ب تصاویر پروفایل تلگرامم گرفته...

ای تو روح همتون!


+

بگذار همه بدانند

چه قدر دلم می‌خواست

روی شانه‌های تو

به خواب روم.

تو آرام بلند شدی
دست‌هایم را از هم گشودی
موهای پریشانم را شانه زدی.

حالا این دختر کوچک
که مدام تو را می‌خواهد
خسته‌ام کرده است.

او حرف‌های مرا نمی‌فهمد
بیا و برایش بگو

تنها سی و چند روز مانده

این کودک دیوانه حرفهای مرا

نمیفهمد تو را میخواهد.

۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۵ ۰ نظر
ii elvomin

کارش درسته...

■ دوستت دارم مواظب خودتم باش اوه راستی نماز یادت نره!

● نماز یادم بره؟!مگ آدم نماز یادش میره!!!؟؟؟

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۸ ۰ نظر
ii elvomin

عند شعور باشه...

● تو شیعه هستی یا سنی؟
■ شیعه!
● شیعه ی واقعی؟
■ (با لبخند) ایشالله...❤
۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۳ ۰ نظر
ii elvomin

عند نجابت

یه مدل آقایونی هم خلق شدن ک خانمشون اجازه نداره حتی ب خودش اجازه بده چشمای پاک آقاشون رو ب اندام خانم دیگه ای هدایت کنه!

بله دیگ...

هستن از این آقایون مال تو کتابا هم نیستن...

من ی دونه واقعیشو از نزدیک دیدم :)


۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۴ ۰ نظر
ii elvomin

ولنتاین معمولی قسمت اول و آخر

+ آ سد محمد عااااشق این عکس میشه خودم میدونممممم :-)


و اما اندر حکایته ولنتاین

محمدم کنارم نیستا...

ولی چنان کنج کنجه قلبم سفت مستقر شده ک انگار از خودم ب من نزدیک تره...

اولین ولنتاینی هست ک عشق محمد تو قلبم خونه کرده...

الهی شکر ک امروز تولدش نیست وگرنه دق میکردم از این حجم غربت و دوری...

این شب تقدسه خاصی نداره ک خدا رو بهش قسم بدم برای آرامش و خوشبختیمون...

خدای مهربونی ها خدایی ک شبای طولانی تو اتاقم خابیدی خدای خوبم ک تو تنهایی هام پناه دلتنگی هام بودی...خدایی ک یه موقع هایی هیچ ماوایی جز تو نداشتم تو رو به تقدسه چشمای محمدم قسم میدم ک پناهش باش هواشو داشته باش آرامش باش ب قلب پر مهرش و دوستش داشته باش خدایا ب نجابت نگاهش قسمت میدم تمومش کن این دوری ها رو...

ولنتاینت مبارک حاضره غایب 

ولنتاینت مبارک محمدم عشقم جیگر گوشه این دختره دیوونه :)

بهترین ها سهم قلب پاکت...

الا زنه بهترین؛این ی مورد رو دیگ ب کمش ک حقیر باشم قناعت کن :-))

#

شوخی کررررررردم دعوام نکنیااااااا اصلا هرکس خانمش رو دعوا کنه خر است. 

پناه قلبمی نبض زندگیمی بفففففههههههم دیووووونه

:)

#

میاد سالی ک اونقدر فارغ باشیم از مشکلات دنیا ک باشکوه تین ولنتاین دنیا رو برای هم رقم بزنیم.

من

مطمئنم.

غصه نداره هاااااا 

ما

تلافی 

میکنیممممم

ب وقتش :-)

از این ولنتاینا دیگ تکرار نمیشههههه :-)

عنوانه پست بیانگر همین امره...

دوستت دارم جیگر گوشه دوستت دارم.

ا

یه عکسی دارم ک طراحش برای منو سید محمدم کشیده...

یعنی فرقش شاید این باشه ک محمد ساکت نمی ایسته همینجور ک میخنده هعی میگ یه بوس بده یه بوس بده جاااان محمد ی بوس بده بعد یهوییی بغلت میگیره :-)

حدس و گمان نیستااااا ب چشم دیدم ک میگمممم :-)

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۱ ۰ نظر
ii elvomin

برای عکاس باشی

گفتم شاید دوستش داشته باشی...


دریافت
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۳ ۰ نظر
ii elvomin

عجب صبری خدا دارد...

   عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .


 #

در حین نگارش مقاله به خودت بیای ببینی کل صفحه ها پر شده از یه اسمه ۴ حرفی و یه بیت ک درشت طراحی کردی بالای بالای صفحه...عجب صبری خدا دارد...

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر
ii elvomin

وقتی کم بیاری...

یه وقتایی تو زندگی هست ک بدون اینکه بفهمی برای چی و برای کی بلند میشی میری تخم مرغ میریزی و اونقدر غرق یه آدم میشی ک اصلا یادت میره چ غلطی کردی!
میخام ب دکتری جدی تر فکر کنم.
میخام کمی عوض بشم.
میخام کس دیگه ای باشم.
میخام یه سری تصمیماتم رو تغییر بدم...
شجاعانه.
مریم وار :|
میخام یادم بره حماقتام...
میخام یه عالمه مسکن بخورم یه عالمه یه عالمه یه عالمه یه عالمه یه عالمه یه عالمه...
دلم برای آدمی تنگ شده ک جرات ندارم اسمشو ب زبون بیارم فقط میدونم کمش دارم.
کمش دارم...
چرا نیست ک لبامو خنده ای کنه؟
آها...
خودم گفتم بره!
خودم غلط کردم کاش نفسهاش بود کاش بود کاش بود خدا کاش بود کاش بود کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش....
دوستت دارم حاضری ک غایبی دوستت دارم و داشتم همه روزهایی ک فکر میکردی ندارم.
مجبور بودم پست بزنم مجبور بودم دیوونه اینا رو نمیگم ک برگردی...
نه بذار همینجوری بمونه...
اومدن و دیدن حال فعلیم برات جالب نیست قطعا :)
دور بمون آقای محترم.

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر
ii elvomin

اولین رزمایش آقا شاهین :)

چ درشت شده نسبت به اون روزایی ک میگفت تو ملکه باش من میشم شاهینت تا صدام بزنی پیشتم...
از همین حالا چقد دلتنگشم برای روزایی ک نیستم بند کفشاشو گره بزنم و شال دور گردنشو ببندم...
احمدم دوستت دارم عزیزم اونقدری ک گفتن نداره...
خوب بمون.انسان باش.دنیا رو بفهم...
دوستت دارم شاهینکم💋
#
سه رو پیش وقتی میره بدل یه فنی رو روی استادشون پیاده کنه تو محاسبه خطا میکنه و بشدت پاش صدمه میبینه شبش کلی از درد گریه کرد رضا میگفت داره شلوغش میکنه آسیبش جدی نیست...
کلید رو ک زدم بخابیم پاشو ندیدم بش لگد زدم چنان دادی ز ک رضا پرید تو اتاق!
خخخخخخخ
انقد اذیتش کرد ...
طفلی صبح ساعت ۵ بیار شده بود برا اینک فرشته میخاست نذاره جودو بره گریه میکرد...
فرشته منو فرستاد برم تو پذیرایی متنبهش کنم نباید بره...اونقدر سرشو گذاشت رو شونم و گریه کرد ک آبجی تو میدونی چقدر زحمتشو کشیدم تو رو بخدا برو فرشته رو راضی کن اونقدر تو بغلم زار زد ک دست آخر رفتم فرشته رو راضی کردم...
گفتم تو ک از خودت نمیدیدی حق نداشتی از اول بفرستیش...نباید وابستش میکردی ظلمه...
خیلی گفتم تا نهایتا قبول کرد بذاره بره...
چ خوشحالم ک دارمش...
ب جرات میتونم بگم یکی از گنجینه های زندگیمه و نبودنش = با نبودنمه.
ماااااااه منه عاششششششقشممممممم🤗
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۸ ۰ نظر
ii elvomin

از این داداشا دیدی؟😅

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۶
ii elvomin

کی دلت تنگه نفس؟

اگ میدونستم دقیقا راس چ ساعتی سرش خلوته و دلش میخاد گوشیش زنگ بخوره...

یعنی اگ میدونستم ساعت اوج دلتنگیش کی میشه؟

همون ساعت یه بوسه محکم میذاشتم رو لپش.

دقیقا همون ساعت.


۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۷ ۰ نظر
ii elvomin

امید میپره قسمت اول

امروز برای امید با فرشته رفتیم خاستگاری.

خاستگاریه خاستگاری ک نبود...

دکتر دیشب یه دختری رو پیشنهاد داد اسمش زینب.ح بود.

از همکلاسی های دبیرستانش بود ک الان ظاهرا حوزه درس میخونه...

خلاصه امروز با فرشته رفتم حوزه ک شماره یا آدرسش رو از مسئولین بگیریم.

امید یکی از معیاراش اینه ک سطح مالیه خانواده همسرش تقریبا با خاک یکسان باشه ک زنش قناعت کنه.

(درست و غلطش رو کار ندارم معیارشه)

القصه این زینب خانمه ظاهرا وضع مالیش یکمی زیره خط فقره!!!

امیدم میگه هرچی پایین تر بهتر.یعنی خوشش اومده از این خانم.ندیده و نشناخته.

فرشته ک صبح گفت با هم بریم حوزه قبول کردم یعنی حس نمیکردم مشکله خاصی باشه خب طبیعیه زن میخاد دیگ...

خدا میدونه چ حالی شدم تو حوزه جلو در حوزه صورتم گل انداخته بود فرشته ضعف رفته بود از خنده میگفت چ جوری آخه تو یه لحظه تا این حد رنگت برگشت؟!

نمیدونم تصورش هم تنمو تکون میاره!

مسئولین گفتن همچین نامی ثبت نشده...

حالا دکتر قراره ی جور پیداش کنه...شاید پرونده دبیرستانش.

 برگشتنی ب فرشته گفتم دیگ دیگ دیگ تو این مراسما همرات نمیام دکتر رو ببر تو مراسمایی ک ضرورت داشت حضورم و اگ نبودم نمی شد بالاجبار شرکت میکنم تو این مراسما فقط استرس میخورم!

خیلی گفتم تا فرشته قبول کرد کارا ک تموم شد برای جلسه قبل از خاستگاری من ی جلسه ببره تا ببینم اگ از دختره خوشم میاد جلسه بعدش امید رو ببره.

غلط نکنم تا تیر ماه قطططططعا امید ازدواج میکنه.

این اولین باری بو ک جدی براش دنبال همسر مناسب بودیم.

#

چند شب پیش اومد تو اتاقم رو بخاری نشست بی مقدمه گفت تو فقط لاف میزنی زنت میدیم زنت میدیم کو زن؟

رفتم ب فرشته گفتم دلش میخاد دیگ از این مستقیم تر بگه؟

فرشته هم رفت بش گفت مریم میگ میخای راست میگه؟

گفت نه بابا شما میگین زن میدیمت!

از کوره در رفتم صدامو بردم بالا گفتم خجالت بکش یه ذره مر باش من با همه دختر بودنم ایستادم میگم سیدمحمدو میخام تو با همه مردونگیت بت میگه زن میخای زیر میزنی؟!

گفت میخام.

گفتم اینه! ی جور نشه دو روز دیگ تا کوچکترین فشاری بهت آورد زندگی بگی من نمیخاستم مریم برام کرد.

پس میخای!

گفت آره بابا آره!!!

#

تصویره پست سقف حوزه ست یادگاری از قسمت یک


۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۴ ۰ نظر
ii elvomin

خرفت نبودم ک شدم بحمدلله...

با اقازاده داشتم غذا میخوردم وقتی سالادو آوردم میگ:

همه چیزو تحریم میکنن الا فلفل دلمه ای و گوجه!

(متنفره از این دو تا تو سالاد-منم فلفل دلمه ای دوست ندارم برای خاصیتش ریختم تو سالادمون مجبورش کردم هر یه تیک من میخورم ی تیکه هم او بخوره؛خیلی ب حرفمه طفل معصوم بش بگم برات خوبه میگه چشم میخوره)

همینجور داشتیم غذا میخوردیم برگشته میگه تو تا کی میخای همینجور بمونی؟

یه وقتی بذار بهت جودو یاد بدم مثله خرفتایی!!!

گفتم کجام!؟

گفت همین ک از داداش کوچیکت کتک بخوری یعنی خرفتی دیگ...

گفتم باشه میرم بذار بعد از عید.

همینجور ک داشت سالاد میخورد ادامه داد ولی اگ از شانسه منه زرشک رو تحریم میکنن!

(عاااااشق زرشک پلوست منم بدم نمیاد ولی عاشقشم نیستم خو)

دو روزه میخام یه چیزه باحال راج ب رضا بنویسم وقت نمیشه...

اگ بشه تا شب مینویسمش...

بروم نماز عصر...

فعلا.

۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر
ii elvomin

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد💝


صدای خنده ات مرا به انحراف می کشد،

و روح خسته ی مرا به انعطاف می کشد!


ببین چگونه عاشقم که با امید دیدنت

دلم دو پای خسته را به کوه قاف می کشد،


کجای رشته گم شدی که من کلافه مانده ام 

و دل عذاب دیگری از این کلاف می کشد!


خدای من تو می شوی و یک اشاره ات مرا

دوباره پیش مردمان به اعتراف می کشد!


مرا فقط پرستشت و اشتیاق سجده ای

به کعبه ی نگاه تو به این طواف می کشد


همین خدا همین خدا، مرا به عشق ذات خود 

سه روز نه، که سالها به اعتکاف می کشد 


دوباره کفر گفته ام، دوباره توبه می کنم

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد !


| مریم صفری |




دریافت

۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۱۹ ۰ نظر
ii elvomin

خوب باش لطفا هستیه من⚘

امشب با فرشته و امید و دکتر رفتیم بیرون...

چند تایی گلدون خریدیم برای گلخونه همینجور دور دور بودیم ک امید یه جا ایستاد گفت برم عطاری کار دارم...

تقریبا شیش هفت ماه پیش امید ک دید من تنها چیزی رو ک به شدت با لذت میخورم انبه ست گفت سرچ کنیم ببینیم چ خواصی داره خلاصه سرچ زدیم بارز ترین ویژگی انبه افزایش قوای جنسی بود!

از اون روز ب بعد هر موقع من انبه مبخوردم این عوضیا منو دست مینداختن ک فلانی امروز انبه خورده نباس تو اتاقش خابید...یا دستشون میزدم میگفتن نکن نکبت منظور داری!!!

خلاصه از عطاری ک اومد ی پاکت دستش بود گفتم چیه؟

گفت انبه خشک شده دمنوش میشه مث چای دم کن هر شب بخور خواب سدممد رو میبینی کلی حال میکنی تا صبح...

انقد خندیدیم اندازه نداشت...

یه ساعتی خرید کردیم و خیابون گردی خسته ک شدیم برگشتنی یادشون اوند برا حاجی اینا دستگاه قند خون نخریدن...

خلاصه اینم خریدن اومدیم خونه...

حالا نوبته تسته دستگاه بود!

چون من از همه ضعیف تر بودم گفتن بیا ببینیم تو مریض نباشی...

خلاصه خیر سرش امید دکتر شده بود.

سوزن اول رو با کلی گریه زاری زد رو انگشت اشارم...

یهو دید یادش رفته چطور دستگاه کار میکنه حالا انگشت منم خون میومد...

رفتم شستم اومدم گفت اینبار بخدا درست میزنم.

سوزن دوم رو ک آماده کرد گفتم بی خیال بده من جونه سوزنه سوم ندارم.

خودم خوندم دستورالعمل رو و سوزن رو اجازه دادم بزنه...

قندم بود ۵.۱ نوشته بود از ۵.۷ شروع دیابت...

من نرمال بودم.

امید ۶ بود آقازاده ۵.۹ فرشته ۱۲.۸ رضا ۱۵ دکتر ۵.۸

من یکی قسر در رفتم.

بعد از من الین نفر فرشته تست کرد خاستم براش بزنم میگ سوزنو عوض کنیا!

گفتم لامصب مگ من ایدز دارم؟

بیا بزنم با سوزنه خودم!

 (شوخی میکردما)

میگفت عمرا بذارمممم

گفتم تو روحت من ب خودم مطمئنم گفت مصیبت اینه ک من ب تو اعتماد ندارم انقدررر دستم انداختن...

گفتم خیلی خب پس من ایدز ارم دیگ...

آقازاده میگ آبجی ناراحت نشو ایدز ک فقط از اون راه منتقل نمیشه شاید توالت فرنگی آلوده باشه...

دهنمون وا مونده بود!!!

گفت تو انقد جون نداری ایدز بگیری ته ته تهش اسهال میشی ب کمپلکس ۱۲ میخوری خوب میشی!!!

دهن سرویس ی حرفایی میزنه انگار ما ک بچه بودیم عقب موندگی داشتیم کلا!

#

نتیجه نوشت:

حال ما خوب است...حال محمدم چطور؟

#

سوال مهم نوشت:

بابا دیگ چیزی نمیگه؟عشقم آرومه؟اعصاب جیگر گوشه م خورد نیست؟زیاد میخنده؟

#

تو رو خدا نوشت:

مواظب محمدم باش غم ب دلش راه نده.

#

حواست باشه نوشت:

کوچکتین اتفاق بدی بیفته موظفی حصر رو بشکنی...بی خبرم نذار لطفا...دلنگرانم بخصوص بعد از....

حواست باشه ب نفسم

۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر
ii elvomin

چقد قابلیته دوست داشته شدن دارن این دوتا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۰
ii elvomin

دنیا اومده ک دوستش داشته باشن...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۲
ii elvomin

عشق یعنی بفهمیش وقتی دنیا میخاد نفهمیش...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۴
ii elvomin

چند بار ببوسم یادت میره؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۶
ii elvomin

میخای کجا بری آخه؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۲۹
ii elvomin

آدم نیستم امشب...

امشب باید زودتر میخابیدم چون فردا روزه مهمیه...
نمیدونم چ مرگمه ک نمیتونم آرو بگیرم...
شاید دلیلش همینه ک فردا روزه مهمیه...
حس آدمی رو دارم ک منتظره فرداست تا نتایج کنکورش اعلام بشه...
خیلی بی نهایت نگرانم...
دیشب هم نگران بودم یعنی از وقتی ک فهمیدم نگرانم... ولی از وقتی فهمیدم امکانش حتی ب ی درصد هست ک فردا خبر بدتری بشنوم نگران تر شدم...
خیلی سعی کردم ک بخابم تقریبا سه ساعته تو پتو هستم ولی چشمام اصلا دنبال خاب نیست...
زمان اصلا نمیگذره...
ب ساعت نگا میکنم ۱ نصف شبه دوباره نگا میکنم یک و دو دقیقه ست!
دوباره نگا میکنم هنوز یک و دو دقیقه ست...
بعد از ده دقیقه نگاه میکنم یک و ۵ دقیقه ست!!!
خیلی ملتهبم...
کاش تعبیر نداشته باشه این وسعت از دلشوره...
یعنی محمدم خابه؟
بعدا نوشت:
از پارک سیمرغ
از اخمای محمد
از ناراحتی های محمد
از حرفای دکتر
از مسافرت تو جاده تنها
میترسم...
بعدا نوشت ۲:
از خدا هم میترسم...
بعا نوشت ۳:
از امام زمان هم میترسم...
بعدا نوشت ۴:
از چله گرفتن و بی خبری هم میترسم...
بعدا نوشت ۵:
از خودم هم گاهی...
آخر نوشت:
یعنی سید محمد از چیا میترسه؟
خاک بر سرم نوشت:
چرا خابم نمیبره؟
فردا خاب بمونم باید بمیرم از بی غیرتی...
تمام.

۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۳۱ ۰ نظر
ii elvomin

یه خانم خوب باس حواسش ب سلامتی آقاشون باشه...

امروز گلو درد فجیعی داشتم...

یاد دندون دردش افتادم...

دیشب لیلا بم گفته بود آب نمک معجزه می کنه تنبلیم اومد قرقره کنم تا صبح ک بیدار شدم دیدم وعضم بدتره.

النهایه همینجور ک آب نمک قرقره میکردم با خودم ب سید محمد فکر میکردم و به خودم میگفتم بعد از اینک رفتیم سرخونه زندگیمون وقتی دارم میز صبحانه رو میچینم حتما حتما یادم باشه یه لیوان آب نمک هم درست کنم و قبل ا رفتن سر کار مجبورش کنم جلو خودم قرقره کنه...

بشدت آنتی میکربه و باعث میشه جلوی خیلی از بیماریها گرفته بشه...

خلاصه بعدش مسواک و بعد تازه شااااید اجاه داشته باشه بره حوزه...

میگم شای چون اگ سیب داشته باشیم تو خونه حتما حتما باید یه نصفه سیب هم بخه.

ب دو دلیل میگم نصفه سیب.

اول اینک ما اونقدر پل نداریم ک روی یه سیب بخویم  سیب باعث میشه پوست جون بمونه و انتی میکروبه.برا امین نصف من نصف محمد.

حالا چرا همشو نمیدم ب محمد!؟

چون خودش دوست  نداره من بیشتر از او زنده بمونم بلکم آرزو داشته باشه تو بغل هم بمیریم.

واسه این میگم نصف از سیب.

هیچی دیگ عسلم ک گرونه بیخیال آبلیمو عسل صبح ب صبح میشیم.

همینجاشم از کل ثروتمندا جلوییم...

ثروتمندا اونقدر درگیری دارن ک یادشون میره این کارا رو بکنن.

ولی من بعنوان همسر آسد محمد حتما باس این کارا رو یادم بمونه.

حتما.

#

الان خوبم.

۱۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۴۹ ۰ نظر
ii elvomin

شب عشق ۶

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۰
ii elvomin

سوپرایز همینجاست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۸
ii elvomin

دیالوگ شبانه های چله :-)

■ توله تو چ خوبی بیا زنه من شو میزنم آ سد محمدو لهش میکنم...

● ببین منم چیزی نمیگم خودت بم نظر داریا...

■ دکتر غفور رو چ کردی؟پیچوندی؟

● آره حس کردم سید محمد راضی نیست ؛ تا آدمو نکنه چیزی بت نمیده!

■ منم باش حال نکردم...حالا چ میکنی؟

● ز زدم ب دکتر بابایی اون منو بکنه :-)

■ خخخخخخخ پس من چی؟

● تو هم باشه روزی ک برا سمینار اومدی سمنان منو بکن!

■ خیلی اوزی ای بخدا :-))

● همینطور پیش بری چیزی برا سید محمد نمیمونه ها :-)))

■ :-)))))

#

فکرای ناموسی طور نکنید مربع فاطمه ست دایره خودم :-)

۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۹ ۰ نظر
ii elvomin

خرگوشای جهازیه م :-)

اینی ک آدم چله بگیره و هیچ کار بدی نکنه تاااا تیغش میبره...اوایل ب نظرم خیلی سخت بود بخصوص ک احساس عاشقی هم ی لحظه بهت امان نده!
ظهر خیلی یاد آقاسید محمد بودم...هرچی بیشتر میگذشت این افکار شدت بیشتری میگرفت.
داشتم مقاله مینوشتم.
ظهر دکتر بابایی گفت برام بفرست هرچی نوشتی.
بهش گفتم بهم وقت بده یه هفته.
خلاصه در حین نگارش مقاله احساس دلتنگیه عجیبی بهم غالب شد...قبلا ی بار دیگ اونطوری شدم و تهش خیییییلی پشیمون شدم.
رفتم ب فرشته گفتم میای بریم دور بزنیم؟
بیرون برف میومد...
امید گفت ماشینو بردم تعمیرگاه.
فرشته گفت بریم.کجا؟
گفتم فقط دور بزنیم مهم نیست!
گفت کاش از خدا چیز دیگه ای خاسته بودم ظهر از خدا خاستم ی فرصتی بشه تو رو ببرم ی جایی...(من اصلا از خونه بیرون نمیرم-در حقیقت اصلا ا اتاقم بیرون نمیرم؛خانوادم خودشون شب نشینی میان اتاقم!!!واقعا میگم خیلی شبا فرشته ظرف میوه یا آجیل یا هرچیزی رو بر میداره سه تایی با امید و آقازاده میان تو اتاق من یه ساعتی میگیم میخندیم بعد میرن میگن ب درست برس :-) من بهترین خانواده دنیا رو دارم اینو مطمئنم،یقین دارم)
کنجکاو شدم نگفت کجا!
تا رسیدیم ب مغازه مجسمه فروشی...
گفت میخاستم برا پذیرایی مجسمه بگیرم دیدم همش داری درس میخونی دیگ مزاحمت نشدم مجسمه انتخاب کن برای پذیرایی عید شلوغ میشه...
یه مجسمه اسب بزرگ گرفتم برا پذیرایی...
یه نردبون تزیینی برای گلخونه...
دو تا خرگوش برای جهازیه م :-)
تا خرگوشا رو دیدم چشمم گرفت بش گفتم اینام برا جهازیه ام خب؟
قیمتی نداشتن جفت با هم ۳۶ تومن.
گفت جهیزیه ت سبک میشه میخام بهترین چیزای دنیا رو برات بگیرم...
با خنده گفتم نخیر اون موقع ک منو سید محمد بخایم ازدواج  کنیم تو از سید محمد خوشت نمیاد حوصله خریدنه همینم نداری یادم نرفته چ کردی!
کلی خندید.
گفت این بار بذار بیاد فرق میکنه فقط دعوامون نکن :-))

#
وقتی اومدیم خونه امید گفت جون میدن برا سر ستونای خونه!!!!
جهیزیه ام رو نصف کردن نامردا :-)
خرگوش بزرگه رو گذاشتم سر ستون.
خرگوش کوچیکه رو دادن ب من :-))
خودم کوچیکه رو انتخاب کردم مظلوم تره ♡ 
:-)
#
نتیجه اخلاقی:
تو دلتنگیا ب جای گناه کردن غصه خوردن و فکرای ناجور کردن فقط سرتو از پنجره اتاقت بیرون کن و از هوای خنک زمستون کام بگیر همین.
من از خدا حاجتمو میگیرم تا ته چله.
من گناه نمیکنم ب هیچ قیمتی.
تمام.

۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۷ ۰ نظر
ii elvomin

چطور مقاله مینویسی؟ - قسمت اول

سلام

قول داده بودم گام ب گام بگم چطور باید مقاله نوشت.

من خودم مقاله نویس قهاری نیستم ولی برا اونا ک مبتدی هستن مطالب خوبی برا یه استارت قوی دارم.

ببینید من خودم دوره ای ک کارشناسیم رو تو انشگاه دولتی روزانه میخوندم برامون یه کارگاه گذاشتن ک سال ۹۰ نفری ۸۰-۸۵ هزار تومن برا شرکت دادیم.

تو کارگاه مثلا بهمون یاد دادن چطور یه مقاله آی ای آی بنویسیم.

کارگاه خوبی بود ولی نه برای من ک مبتدی بودم.

برا مبتدیا کارگاه رفتن جواب نمیده.

حتما باید یه پیش زمینه داشته باشین و در واقع کارگاه بشه جلسه رفع اشکالتون.

من مقالات زیادی خوندم درخصوص نحوه نگارش یه مقاله شاید بالای ۲۰۰۰ صفحه!

کم نگفته باشم زیاد نگفتم.

چکیده کل کارگاه هایی ک شرکت کردم و چیزایی ک خندم میشه این:

در حال حاضر دارم ی مقاله مینویسم.

پس گام ب گام بهتون میگم دارم چ میکنم.

نوشتن یه مقاله ی خوب حداقل ۲۰۰-۱۵۰ ساعت زمان میخاد.

البته برای من این زمان بسته ب اطلاعات عمومی و تخصصی و سرعت عمل افراد و تجربه نگارش متفاوته.

ولی برا آدمای آماتور و امثال من همین زمان مد نظر قرار بدین.

مرحله اول انتخاب موضوع هست.

من میگم سخت ترین مرحله ست دهنتون رو آسفالت میکنه.

موضوع جشنواره و همایش یا کنگره ای ک شرکت میکنید اگ آزاد باشه زحمتتون چندین برابره چون باید بگردین دنبال موضوعی ک تازه باشه.

موضوعاتی ک زیاد کار شده باشه خزه.

از طفی دقت کنید متناسب با نیاز روز جامعه باشه.

حواستون باشه ک ته مقاله باید یه حرفی داشته باشی برا گفتن.

اینجور نباشه ک به تهش ک سیدی خودت ب خودت بگی خب ک چی!!! 

ی جور مضوع رو انتخاب کن ک تهش بتونی یه پیشنهادی یه راهکاری یه حرف تازه ای ک هیچ کی نزده بزنی.

تازه بودن مقاله با تازه بودن عنوان فرق داره.

مثال:

عنوان آسیب شناسی عرفان های کاذب عنان جدیدی نیست ب هیچ جه!

سالهای ساله دارن روش کار میکنن...

چیزی ک باعث میشه یه مقاله با موضوعی به این کهنگی مقام بیاره اینه ک ته مقاله بی برا جلوگیری از رشد این عرفان ها یه پیشنها دارم برا مسئولین ک هزینه کمی داره و عملیه!

ببینید پیشنهادتون نباید غیر قابل اجرا ب نظر برسه!

مثلا پیشنهاد اردوهای عقیدتی با استفاده از طلاب یه راه خوبه عملی بدون صرف هزینه و تاثیر گذاره!


در واقع میخام بگم وقتی موضوع رو انتخاب میکنید فقط جلو پاتون رو نگا نکنید...

مهمه ک راحت باشه منبع داشته باشی برا مطالعه ولی تهشم خیلی مهمه...

همن اول با خودت اتمام حجت کن.

بگو میخام بنویسم ک به چی برسم؟حرفی دارم برا گفتن یا همش میخام از این مقاله و ان مقاله بدزدم؟

یا حداقل دلت خوش باشه ک این موضوع موضوعیه ک درسته الان حرف تازه ای ندارم ولی دو تا منبع ک بخونم تا برسم به تهش یه چیز تازه پیدا میکنم برا گفتن.

حالا اگ تو همایشا و جاهایی ک میخای مقاله بدی موضوع رو داده باشن دیگ کارت راحت تره.

ولی اگ سه تا موضوع  دادن گفتن یکی رو انتخاب کن تو برا انتخاب باید حواست ب سه چیز باشه بعد انتخاب کنی:

۱- موضوع منبع مطالعاتی داشته باشه (تو اینترنت و کتابخونه بگردین ببینید راج ب اون موضوع مطلبی هست یا نه)

ببینید شاید مستقیما مطلبی نباشه ولی ممکنه غیر مستقیم باشه.

مثلا تو موضوع بررسی ماهیت حقوقی برجام مسلما نه کتابی چاپ شده نه ب اون شکل مقاله ای ارائه شده ک این خودش باعث میشه کارت ب چشم بیاد.

برای اینک دنبال منبع باشی اول دنبال منابعی باش ک مستقیم ب موضوعت مربوط باشه یعنی بگرد دنبال عناین کتاب ها و مقالاتی ک زده : آسیب شناسی عرفان های کاذب!

هرچی پیدا کردی بذار یه گوشه.

حالا بریم سراغ منابعی ک بصورت فرعی بهش مربوطه یعنی:

آسیب شناسی چی هست؟

تعریف عرفان چیه؟

عرفان راستین؟

عرفان از منظر شیعه.

عرفان های کاذب کدومان؟

راج  ب عرفان حلقه کاستاندا اوشو و ...

ببین حالا چقدر منبع داری :)

فقط ک نباید مستقیم عنوانت باشه خودت باید زرنگ باشی هرچی ک مربوط ب عنوانته جدا کنی...

همه رو ک جمع کردی از طریق اینترنت تو سایتهای

نور مگز

و 

سیویلیکا

و 

گوگل

(مقالاتی ک مربوطه رو بریز تو یه پوشه چون باید همشون رو ببری برا پیرینت.)

کتابخونه

(میری تو کتابخونه بخش دین-از اول شرو میکنی ب خوندن عنوان ها با چشم هرچی ک دیدی یه ذره ب عنوانت مربوطه بر میداری ورق مینی تو فهرست نگا کن ببین چیزی هست ک ب تو مربوط بشه؟یک درصدم ک حس کردی مربوطه برش دار.)


مرحله اول انتخاب موضوع و گرداوری منابع بود تموم شد.

الان تو یه عالمه چیز داری برا خوندن این مرحله ساده ترین مرحله بود :)

این مرحله ی من به روایت تصویر میشه این:


#

دیشب مامان ک دید خیلی نگران مقاله هستم و ب دفعات بغض کردم حین توضیح دادن پیرامون روند کند پیشرفت مقاله...

در حالی ک هیچ حرفی از آقاسید محمد نبود گفت تو ک داری دعا میکنی بیاد خاستگاری دعا کن یکی دو تا مقاله هم نوشته باشه :-)


دیشب مامان اومد تو اتاقم داشتم آزمون وکالت رو میخوندم...رو تختم دراز کشید...نمیدونم ک چی شد ک حرف آقا سید محمد شد بهم گفت من آرزو دارم سید محمد بیاد خاستگاریت ببینم تو واقعا عاشقشی و باش قصد ازدواج داری؟حس میکنم بیاد تو میگی نمیخام!

گفتم چرا نخام؟تو و بابا اگ دست از شتر کشتن بردارین من میخام!

:-)

سری قبل ک خاستگاری آقا سید داشت جدی میشد بابا گفت دیگ جون و دل و دماغ رفتن و رسیدگی ب شترا رو ندارم اگ مریم بخاد بره منم جفت شترا رو میدم قصابی...(بابا خیلی دامداری دوست داره بخاطر عشقش و لذت بردن از اوقات فراغتش این دو تا رو خریده بود)

منم دلم براش سوخت گفتم نمیخام ب قیمت اینک این قدر تحت فشار روحی بری نمیخام...

خیلی تو فکر و خیال رفته بودن...

من هیچ باری نگفته بودم قصد ازدواج دارم اینا تصور نمیکردن یه روی منم میخام برم...

الان دیگ بارها و ب کرات هم دکتر هم فرشته هم رضا اذعان کردن مخالفت دفعه قبلشون با سید از شوکه ناگهانی ای بود ک باسطه شنیدن موافقت من بهشون خورد!

الان ب اتفاق میگن هرچی خودت بخای همون تو هم حق زندگی داری :-)

طفلیا آماده تر شدن...

دیگ من تو خونه نمیگم آقا سید اینطور آقا سید اونطور خودشون سر صحبت راج ب محمدم رو با میکنن.

اون اولا بای دعواشون میکردم ک ال اسمش بگن سید الان خودشون فی البداهه نه از ترس من از احترام بهش میگن سید محمد یا سیده خالی...

اوضاع داره بهتر میشه...

من از خدا فقط خوشبختی کنار محمدم رو میخام آبرو و عزت میخام...

###

خدایا هرچی پول قراره ب ما بدی ازمون بگیر ب جاش بهمون آرامش و آبرو و شعور بندگی عنایت کن.

آمین بدم الحسین یا الله.

۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۲ ۰ نظر
ii elvomin

یه شروع کاملا جدی تا آخرش.

قسم به نفس هاش...

۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۲ ۰ نظر
ii elvomin

عوضی عوضی عوضی

خاستم ک برگردم

گفت

نمیخاد...

ی جورایی

حس میکنم

قلبم میگه

مودبانه گفت چخه!

داره بام کنار میاد....ب زور...

چطور یه کوه از نیاز کنار یه کوه پر از بی نیازی جفت میشه؟

دلم میخاد انقدر قدرت و غرور داشته باشم ک بتونم تلافیه این روزا رو بکنم...

گریه نمیکنم فقط عصبانی ام.

خیلی عصبانی...

از اون عصبانیتا ک خودم از خودم میترسم....کتف درد و ...................

‌تو خلقت خودم موندم ب مولا علی...

کاش بشه کند ازش.

چرا قلب من تموم نمیکنه کوبیدن تو سینه رو؟

خستم خدا سهم منو بده ب اونا ک ازت طول عمر میخان برا عشقشون....بسه...

ببر نفسمو اگ خدایی...اگ هم ک نیستی ی فکری ب حال دروغگویی خودت بکن.

۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۵ ۰ نظر
ii elvomin

مغزم راه بلدت شده آخونده خشگل...

کاری ندارم ک تصمیم گرفتم موقعی ک قراره دلم برا محمد تنگ بشه و این لتنگی بزنه ب چشمام گریمو در بیاره بشینم لیگ اروپا ببینم...

خوبه ها خیلی خوبه وقتی فوتبال میبینم حواسم خیلی پرت میشه ازش.

الان ی مشکلی دارم.

من باید تا اسفند ی مقاله تحویل بدم نمیتونم از صبح تا شب فوتبال ببینم!!!

نمیتونم با یه دست مقاله بنویسم با ی دست فوتبال!!!

ولی متاسفانه مقاله نوشتن و ب محمد فکر کردن

غذا خوردن و ب محمد فکر کردن

درس خوندن و ب محمد فکر کردن

نماز خوندن و ب محمد فکر کردن

خندیدن و ب محمد فکر کردن

جمع کردن اتاقم و ب محمد فکر کردن

دوش گرفتن و ب محمد فکر کردن

آزمون وکلا خوندن و ب محمد فکر کردن

اینا هیشکدوم کار سختی نیست!

مغزم یاد گرفته با ی نیمکره به همه کاراش برسه با اون یکی نیمکره

 به محمد و چشماش

به محمد و لبهاش

به محمد و ریشش

 به محمد و خنده هاش

به محمد و همه شیطنتاش 

به محمد و حضورش تو قلبم فکر کنه...

#

هیچی ب اندازه این گونه هاتو از خجالت سرخ نمیکنه ک برات ی پیامی بیاد با این مضمون:

"ولی صدای اطرافتون خوب میومد :-)

عیب نداره دشمنتون شرمنده."

#

شرمنده ک وسط مقاله نوشتن و آهنگ گوش دادن نمیتونم فوتبال لیگ اروپا رو هم ببینم :-))

۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۶ ۰ نظر
ii elvomin

ارتباط لیگ اروپا و دلتنگی های شبانه

ی روشی پیدا کردم برای وقتای دلتنگیام...

یادتونه اون موقع ک برا ارشد میخوندم لیگ اروپا بود...

من نتونستم هیشکدوم از مسابقات رو ببینم...

یادتونه؟

تصمیم گرفتم هرشب قبل خاب جای اینک حرص بخورم محمد ازم دوره...یه ۹۰ دقیقه فوتبال ببینم لیگ همین امسالو.

من اونقد این چند سال ب عناوین مختلف نتونستم فوتبال ببینم ک تا موقع زایمانم بازی دارم واسه دیدن :)

دیشب بازیه بارسلونا لاس پالماس بود.

۵-۱ بارسلونا :)

خیییییلی ایده خوبیه.

در تمام طول بازی قلبم رو هزار میزد ی جاهایی از خنده بالشمو گاز میگرفتم :))

خلاصه با این فکر بکر محاله شبا با چشمای گریون بخابم :)

#

دوستت دارم محمدم.

میدونم ک بعد ا ازدواجمون هیچ دو زوجی رو نمیتونم با انگشت نشون بدم ک از ما خوشبخت تر باشن...

دوستت دارم عزیزم.

۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۴ ۰ نظر
ii elvomin

از همون اول ک این قدری نبودم :)

ایشون ک معرف حضورتون هستن (شکلک قلب)



دریافت

از کل بچگیام همین یه دونه عکسو دارم

اینام مال اون سنیه ک با راننده سرویسم دست ب یقه شدم 

اینجا تک خون بودم تو گروه سرودمون

اینم با سه تا از همکلاسی هام ک اصلا باهاشون دوست نبودم...چون مادرامون با هم دوست بودن ما رو کنار هم نشوندن و ازمن این عکسه رو گرفتن :×


اینم با دندونای شیری :)

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۶ ۰ نظر
ii elvomin

هرچی آقامون بگه ست...

امروز صبح دکتر غفور ب فاطمه گفت بهم بگ کارتی ک قرار بود براش ارسال کنم چی شد؟

ز زدم بهش...

خیلی مرد خوبیه.من ک ازش بدم نمیاد.آدم گرمیه ب طور کل من ازش بد ندیدم...ولی سید محمد بعید بدونم از این ارتباط احساس رضایت کنه.

قرار شد هر دو پایان ناممون رو با دکتر کچله برداریم...در واقع خوده دکتره گفت با من بردار.منم گفتم میشه آقای غفورم با شما برداره؟

گفت عیب نداره.

قراره دکتر غفور یه مقاله رو کلید بزنه اسم منم توش بویسه ک امتیاز بگیریم برا مصاحبه دکترامون.

منم تو مقاله ای ک خودم مینویسم اسم دکتر رو میزنم.

اینجوری بدون اینک چیزی از دست بدیم دو تا مقاله بناممون ثبت میشه بجای یه دونه.

قرار شد تا اسفند کارش تموم بشه.

عنوان مقاله رو ب دلایل امنیتی نمیتونم بگم ولی اینا منابعی هست ک فعلا تهیه کردم...

تموم کنم میرم کتابای تازه میگیرم...دکتر بابایی هم قراره برام یه سری منابع لاتین بفرسته...

همین مقاله رو برای جشنواره فارابی هم ارسال میکنم و نمره سمینارمم ازش میگیرم ایشالله.

اگ پا بده و موضوع جذاب بشه شاید پایان نامه رو هم همین موضوع برداشتم.

راستی دکتر غفور رو از بلاک تلگرام آزاد کردم طفلک میگفت بابا من شخصیتم طوری نیست ک منو بلاک کنی کارت دارم ب فاطمه بگم بت بگه...مگ من مزاحمت ایجاد کردم؟

گفتم سید محمد اینطور خاسته من معذورم.

گفت از روز اول اینطور بش میدون بدی دهنت سرویسه ها(با خنده گفت)

در جریان نیست آقا سید خودش ی تنه میدون داره نیاز ب میدون نداره :)

خیلی اصرار کرد شمارشو آزاد کنم ک تماس بگیره در صورت ضرورت گفتم باید اجازه بگیرم...

گفت اااااه دهن ما رو سرویس کرد مَمد!

خندم گرفت ک اینطور عاجزانه راج ب سید محمد حرف میزد ولی نخندیدم :)

تا اسفند قرار شد مقاله هامون تموم شه و بعد دوباره بلاک.

البته فقط تلگرامشو از بلاک آزاد کردم.

این یه ماهه خیلی گرفتاره مقاله نویسی ها هستم باید تا قبل عید سه تا مقاله آماده کنم ایشالله ک از عهدش در میام.

ایشالله.

#

امروز ک رفتم مقاله ها رو پیرینت کن برا فیش برداری...مدام یاد محمد بودم...یه ایده جالبی زد ب سرم ک نیمه دوم اسفند میگمش :)

با اینک مریضم ولی درد ندارم قرصامو خیلی منظم و ب وقت میخورم...

خدایا ب حکم شکر نعمت نعمتت افزون کند:

الحمدلله برای حضور نجیب و پاک سید محمد گوشه گوشه ی قلبم.


۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۷ ۰ نظر
ii elvomin

ساحل خوردی آخه تو زر میزنی؟

مامان اینا خونه نیستن ناهار دعوتن.

منو دکتر تنها بودیم ز زدیم برامون غذا بیارن از بیرون...

ی برش از پیتزا خوردم کشیدم کنار گفتم خودت بخور.

ی قاشق از سالاد ماکارانی هم چشیدم رفتم سر وقت سیب زمینی ها...

همینجور ک با اشتها دو لپی میخورد گفت چرا نمیخوری ؟

گفتم ناراحت نشی؟

گفت هوم؟

گفتم پیتزاش مزه استفراغ میده سالادش مزه آب دریا میده...

هرچی دهنش بود برگردونو گفت درد بی درمون بگیری میذاشتی من بخورم خب!!!

گفتم خودت گفتی بگم خو!!!

میگ لامصب سالاد مزه ساحل میده؟تو ساحل خوردی ک میگی مزه ساحل میده؟

گفتم بابا دریا مزه آب دریا میده...

شرو کردیم ب خوردن سیب زمینی همینجر ک داریم میخوریم میگ هروقت از خوردن اینم سیر شدی بگو مزه عن تو چاه مستراح میده خیالمونو راحت کن!!!

خلاصه الان یه پیتزا و نصفی + سه چهارم سالاد ماکارانی + نصف ظرف سیب زمینی مونده داریم با نوشابه خودمونو سیر میکنیم 

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۹ ۰ نظر
ii elvomin

حرفی ندارم تصویر بقدر ضرورت گویاست :)

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۱ ۰ نظر
ii elvomin

همین

دوستت دارم

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۰ ۰ نظر
ii elvomin

براش دعا کنم تهش میخنده لباش...

تو نت دنبال یه دعایی بودم ک برای موفقیت و گشایش امور توصیه شده باشه رسیدم به این پست تو یکی از وبلاگها:

توصیه به تلاوت سوره مبارکه یاسین.

یاسین در بردارنده ی آثار اعجاب انگیز فراوانی است که می توان در ثنا و ستایش آن گفت:

1. «یاسین»، مرتفع ساختن بن بست های زندگی؛

2. «یاسین»، کلید گشودن درهای بسته؛

3. «یاسین»، آسان کردن امور دشوار و صعب؛

4. «یاسین»، نجات از رنج، آلام، تنگنا، فقر و فلاکت؛

5. «یاسین»، زدودن نگرانی و اضطراب از روح و روان؛

6. «یاسین»، یار و یاور همیشگی و در همه حال؛

7. «یاسین»، فریاد رس سریع، در لحظه نیاز؛

8. «یاسین»، نور دل و آرامش روح و چراغ راه؛

9. «یاسین»، چاره بیچارگان و پناه بی پناهان؛

10. «یاسین»، حلال مشکلات و برطرف کننده گرفتاری ها؛

11. «یاسین»، نردبان رسیدن به مراحل رشد و کمال؛

12. «یاسین»، یعنی گذشتن از دنیای تاریک مادی و پشت سر نهادن آن؛

13. «یاسین»، روی آوردن به عالم نور و زیبایی و محبت و جمال و جلال؛

14. «یاسین»، داشتن وسیله ی تقرب و رسیدن به هدف؛

15. «یاسین»، مظهر توکل و توحید و بندگی؛

16. «یاسین»، صیقل دهنده ی روح و زداینده ی زنگارهای دل؛

17. «یاسین»، آشکار دیدن قدرت و دست غیب پروردگار؛

18. «یاسین»، خورشید شب و یاور روز؛

19. «یاسین»، آب حیات و چشمه ی جوشان حقیقت؛

20. «یاسین»، کوری چشم دشمنان کینه توز و بستن زبان و دهان بدخواهان؛

21. «یاسین»، برکت علم و مال و عمر.

22. «یاسین»؛یعنی تابیدن نور خدا بر صفحه ی دل و بر صحنه ی زندگی.

23. «یاسین»، آسودگی روان انسان، از بخل و حسد و صفات آزار دهنده.

24. «یاسین»، همدم سالکان و مقصد عارفان.

25. «یاسین»، دلگشا، دل ربا و انیس و مونس تنهایی.

26. «یاسین»، رسوا کننده ی دشمنان و خنثی کننده ی نقشه های شوم آنان.

27. «یاسین»، بودن در میان مردم و نبودن با آنان.

28. «یاسین»، همراه بودن با خیل فرشتگان در زندگی.

29. «یاسین»، بیدار شدن از خواب غفلت و سوختن در آتش فراق.

30. «یاسین»، امید و نشاط و سرور و شیدایی، در همه حال.

31. «یاسین»، غصه ی مردم گرفتار خوردن، که چرا با «یاسین» آشنایی ندارند.

32. «یاسین»، همنشینی با مهربان ترین و غمخوارترین و باوفاترین فرشتگان خدا.

33. «یاسین»، موجب سرافکندگی و شرمساری دشمنان.

34. «یاسین»، سرمایه ی جاودانه، دریغا که بی بهره ایم.

35. «یاسین»، دریای زیبایی، دریغا که نابیناییم.

36. «یاسین»، صدای رسای مهر و عطوفت، دریغا که ناشنواییم.


#

میخام برای سید محمد بخونم از امشب تا آخر اردیبهشت.

ان شا الله ک موثر باشه و تو کاراش موفق باشه.

خدایا هواشو داشته باش برکت بده به سعی و همتش.

نذار خستگیه راه تو تنش بمونه...

کاش میتونستم بهش بگم خودشم برای خودش بخونه...

ولی خب همیشه گفتن دعای بقیه در حق مسلمین بهتر موثر میشه من در حقش دعا میکنم...

آخوند ک نیستم ولی آقامون آخونده دعام مستجاب میشه به حق آبروی آقامون :)

خدایا کمکش کن.

آمین یا رب العالمین.


۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۹ ۰ نظر
ii elvomin

خوشش میاد؟

همینجوری ک داشتم درس میخونم و لحظه ب لحظه ب ثانیه ب ثانیه زندگی مشترکمون فکر میکنم و چای می خوردم ب این فکر میکردم ک:

نظرش راج به نسکافه و کافی میکس فله چی میتونه باشه؟

نظرش راج ب لباس آبی آسمونی تو تن من چی میتونه باشه؟

نظرش راج ب ترکیب لباس قرمز و مشکی برای دختر کوچولومون تیپ لی برای پسر کوچولومون چی میتونه باشه؟

نظرش راج ب زندگی با من چی میتونه باشه؟

خدایا تو رو به عزتت قسم تو رو به همه دوست داشتنی هات یا با هم بمیریم یا من نبینم مرگش رو.

خدایا ازم نگیرش بخاطر همه خوبیایی ک کردم.

من نمیخام اون دنیا بام تسویه کنی...عوض همه خوبی هام بهش طول عمر و لبای خندون بده.

همینجا همین دنیا بام تسویه کن.

خدای بزرگی ها من اونقدر بابت این هدیه با شکوهت شرمندتم ک ب هیچ زبونی نمیتونم تشکر کنم...ب هیچ زبونی...

تو

بهترین

خدای 

دنیایی

محمد

بهترین

مخلوقه

بهترین

خدای

دنیا.

متشکرم.متشکرم خدای زیبایی ها.

متشکرم از وجودش.

"فتبارک الله احسن الخالقین"

۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۸ ۰ نظر
ii elvomin

سایت مستدام همه کسم...

دیشب امید برخلاف همیشه ک ذوق مرگ لازانیا بود خیلی با بی اشتهایی ب غذا نگا میکرد و اصلا هیجان نداشت...

بهش گفتم چی شده؟

گفت حامد رفت سوریه...

حامد هم سن و سال امیده دو ساله ازدواج کرده تازه عروسه خانمش.

حامد خانمشو برده قم ازش اجازه گرفته از حرم ز زده ب امید گفته دارم میرم سوریه خانمم اجازه داد.

انقققققدر ناراحت شدم ک حد و اندازه نداشت هنوز یه لقمه هم نخورده بودم ک اشک تو چشام جمع شد و بغض راه گلومو بست.

امید میگفت جون میده واسه شهادت خیلی کارش درسته زنده بر نمیگرده.

داشتم میمردم دیگ از غصه.

رفتم تو اتاقم فرشته و امید فهمیدن ک دااااغونم.

امید دنبالم اومد گفت چته؟

گفتم چطور بردنش رضا ک گفت دیگ نمیبرن از ایران!؟

گفت سپاهی بوده...دیگ چیزی نشنیدم واقعا دنیا داشت جلو چشام میچرخید.

همونجا رو زمین نشستم.

گفت چته بغضم ترکید گفتم ترسیدم محمدم بره...

فرشته بنای شوخی گذاشت ک این چ حرفیه!

بابات یه عمر گفت میخام برم پاکسازی مناطق عملیاتی آخرشم ور دل خودمه...محمدم مث بابات.

خلاصه دیشب تو بغل فرشته خابیدم اونقدر نازم کرد ک آروم بگیرم.

بچه ها هروقتی میرفتن برا اینک جو رو عوض کنن ی چیزایی بگن ک خندم بگیره ولی فرشته جوری ک من نفهمم مثلا براشون چشمک میزد لبشو گاز میگرفت ک یعنی راج ب محمد شوخی خرکی نکنین ناراحت میشه...

احمد دید آروم تر شدم گفت حالا خیلی خوشحال نباش شاید شیخا رم بردن!

ب هر بدبختی بود دیشب خابم برد ولی تا صبح خاب دیدم داره شهید میشه ب هزار طریق شهید شد رو مین با آرپی جی با مسلسل با هفت تیر با شمشیر یعنی دهن من آسفالت شد هربار میخابیدم با ی وسیله جدید شهید میشد.

الهی شکر ک ماجرای سوریه داره تموم میشه وگرنه رسما آسفالت بودم :))

خدایا هوای سید محمده ما رو داشته باش آمین یا رب العالمین.


۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۳ ۰ نظر
ii elvomin

طرز تهیه لازانیا گام ب گام :)

طرز تهیه لازانیا :)

ادامه مطلب...
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۷ ۰ نظر
ii elvomin

صرفا جهت اطلاع

تا آرزوی اول رمز گشایی نشه آرزوی دومو نمیذارم

۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر
ii elvomin

بیا کنارم زودتر لطفا

هر چیز خوشمزه ای بدون محمد بد مزه ترین چیز دنیاست.

این شیرینیا رو خییییلی دوست داشتمااااا خیییییییلی...

ولی وقتی محمد نیست ک دو تایی با هم بخوریم انگار دیگ خوشمزه نیست...

خدا جون منو محمد بنده های بدی نیستیم گوش شیطون کر...

شیطنتامون مال خودمون دوتاست.

پس ازمون دلخور نباشیاااا.

بقول یه آخوند تخصصی :) گناه ما هرچی هم ک باشه از رحمت تو بزرگ تر نیست ک!؟

دوستمون داشته باش.

همش تند تند ببوسمون.

محمدمو تو پناه خودت برای منو بچه هام حفظ کن.

آمین یا رب العالمین

۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۱ ۰ نظر
ii elvomin

من،شرایط،ندارم!من،دل،بستم.

دیشب زیبا خانم عباس ب فرشته گفته دخترخانمت قصد ازدواج نداره برای خاستگاری...؟

فرشته بعد این همه گردن کشیه من سر خاستگار بازی گفته دختر من شرایط داره.

زیبا گفته میدونم میشناسم دخترتو.

خلاصه قرار شده خیر سرش زنگ بزنه.

فرشته ذوق کرده میگ خوب بهش گفتم؟

گفتم خوب وقتی بود ک میگفتی دخترم ب کس دیگ ای دل بسته ن ک شرایط داره!

با ناراحتی نگام کرد...

با ناراحتی گفتم کار ب هیشکس ندارم تو ک میدونی من اون شب فقط بخاطر محمد بود ک آرایش نکردم...تو ک میدونی شوخی نداشتم از آقامون آقامون گفتن.

من دارم با این پسر زندگی میکنم نکن این کارا رو درست نیست.

گفت تو باهاش ارتباط داری مریم؟

گفتم اوهوم ارتباطمون دلیه...

من برا رسیدن بهش ختم قران برداشتم اگ بش نرسم خدا زده زیر حرفش...

خندید گفت باشه اینم ردش میکنم.

گفتم بار آخر باشه اگ برات عزیزم.

منو عذابم نه.


#

چند ساعت پیش یکی از همکلاسی هام عکسشو گذاشت تو پروفایلش فرشته نگا کرد گفت مریم فلانی عکس گذاشته نگا کن چ شبیه سید محمده!!!

با تعجب رفتم نگا سطحی کردم گفتم اصن شباهتی نداره!

گفت لباشو نگا چقد شبیهه!!!

دوباره نگا کردم گفتم اه حالمو بد کردی شبیه نیست ول کن.

گفت چراااا شبیه عکس محمده وقتی تو اتقیا بود.بیااااا ریشاش مدل محمده بخدا!

گفتم دوست داری محمدم بشینه عکس ی دختر دیگ رو آنالیز کنه؟

گفت نخاستم ببینی اصن...

گفتم خیلی هم پلشت بود محمد کجا این یارو کجا!

بوسید منو :)

۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۸ ۰ نظر
ii elvomin

به ولله که جانانم توئی

داشتم یاد میگرفتم موقع ناراحتی هام داد نزنم سکوت کنم...

الان یاد گرفتم جلو بعضی آدما داد نزدن تو ناراحتی فرقی نداره با داد زدن...

یعنی در هر دو حالت ناراحت میشن...خیلی ناراحت میشن.

من بعد باید یه راهی پیدا کنم ک اصلا ناراحت نشم.

مگ میشه راهی نباشه؟

اگ من طرفم و احساسش ب خودم رو باور داشته باشم همونقدر ک روز بودنه روز و شب بودنه شب رو باور دارم اونوقت دیگ فکر نکنم از کارا و از حرفای کسی ک عاشقانه دوستم داره ناراحت بشم...

چون میدونم دوستم داره چون میدونم اگ رفتار ناراحت کننده ای رخ بده سهوی بوده من عشقشو باور دارم...



دریافت

۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۳ ۰ نظر
ii elvomin

ب طرز غیر قابل انکاری هست.

فک میکنم همو نمیفهمیم.

فکر میکنم نمیتونم حرفامو بهش بزنم.

فکر میکنم از هم فاصله داریم.

و این چیزیه ک نمیشه انکارش کرد.

فقط میشه روش سرپوش گذاشت.

این قسمت زندگیه ما شاید تا همیشه بشه مثل جای یه سوختگیه زشت رو بازو ک صاحبه سوختگی باید تا ابد زمستون و تابستون آستین بلند بپوشه ک کسی نبینه.

درسته کسی نمیبینه اما هست و اذیت میکنه.

هست.



دریافت

۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر
ii elvomin

۳۰ دی

دیشب در نهایت شب عروسیه پسر دایی جان بودش.

نسبت به عقدش خیلی ازش فاصله گرفتم ک ۱۰۰ درصد این فاصله به علت حضور سید محمد هستش.

فرشته میگه اگ سید باهات ازدواج کنه روابط تو و پسرای فامیل ممکنه اذیتش کنه.

البته من ک ب شخصه فقط با پسرداییام جور بودم از اولشم ج سلام پسر عموها و پسر عمه ها رو نمیدادم.

ک اینم ب واسطه حضور پاک سید محمد تو زندگیم تقریبا ب صفر رسیده.

دیشب ک گفتن عروس داماد دارن میان با وجود اینکه لباسم پوشیده بود بخاطر رنگ قرمزش مانتو تن کردم روسریمم یه طوری سر کردم انگار مقنعه ست.

فامیلای نزدیک رفتن طبقه پایین تا استقبال کنن و دو طبقه رو کل بکشن تا بیارنشون بالا خیییییلی دلم خاست برم ولی چون پاشنه کفشم یه طوری بود ک جلب توجه میکرد و از طرفی شلوارمم سفید بود برا همین ترجیح دادم بشینم و نرم.

کاش سید بود...ز میزدم بهش میگفتم آقا اجازه؟میشه برم استقبالشون؟

خلاصه داماد خیلی خشگل تر از عروس شده بود.

شایدم چون داماد پسر داییمه حس کردم خشگلتر شده...

برای عروسی به هر کسی ۴ -۵ تا کارت اضافه داده بودن ک دوستا و همسایه هاشونم بگن.

مامان هم ب فرشته کارت داد ک بیاد.

فرشته خیلی قرطیه ولی زن بسیار خوبیه از همسرش جدا شده سیده و تو خونه خیاطی میکنه تا خرج خودش کامران پسشو دربیاره.

شوهرش دزد و معتاد بود.

این آخریه ۵ سال حبس خورد ک ظاهرا معلق میشه میاد بیرون میبینه خانمش جدا شده.

کاری با پوشش فرشته ندارم ۸۰ درصد اخلاقاشو دوست دارم.

دیشب کلی آرایش کرده بود وقتی اومد خونمون دید من فقط ب صورتم مرطوب کننده زدم خیلی تعجب کرد گفت هوی بر آرایش کن بیا این چ وعضشه؟

خندیدم گفتم آقامون گفته نکن.

فرشته اینا می دونستن ک بخاطر سید محمد آرایش نکردم مثلا تو خیابون ک یه آقایی بم خیره میشه خیلی حالم بد میشه امید میگ هر اتفاقی ک برا تو بیفته برا همسرتم میفته...

میگ اگ تو ماشین دستت بخوره ب مسافر نامحرم یه روزی یه جایی همسرت دستش میخوره ب یه خانم نامحرم.

خلاصه کل فامیل دیروز تو کف بی آرایش رفتن من بودن ب همشونم بلا استثنا گفتم آقامون با آرایش مخالفه...

کلی می خندیدن.

اونا فک میکردن شوخیه ولی منو فرشته میدونستیم ک واقعیه.

۱۰۰ درصد واقعی.

شبم بعد از شام نرفتم پیش عروس داماد تبریک بگم چون لاک داشتم و شلوارام سفید بود...

بعد شام رفتیم برا آتیش بازی...

بازم چون شلوارام سفید و کفشام پاشنه بلند بود از ماشین پیاده نشدم از تو ماشین فیلم گرفتم...

دست آخرم خاستن برن خونه پدر عروس ک برقصن من ب فرشته گفتم سر کوچه پیادم کنه من نمیرم برا آخره شبو.

ساعت ۱۱ رسیدم خونه تا بیان من خونه رو جمع و جارو کردم قبل رفتن خیلی به هم ریخته شده بود...

ساعت ۱۲ شد اتاقا مرتب بود بازم نیومدن...

عکسا ر ارسال کردم به وبم و منتظر شدم.

دست آخرم داشت خابم میبرد ک یهو فرشته اومد ساعت ۱ بود گفت چرا خابیدی بیدار شو ببین چی شده!!!

گفتم چی شده؟

گفت بابا با ماشین داماد و دایی تصادف کرده کامل جلو بندیش جمع شده...

ماشین داماد چیزیش نشده تقیبا ماشین دایی هم سپر انداخته ولی خسارت اصلی مال ماشین رضا بوده.

کل دیشب با ناراحتیه حسین خابم نمیبرد طفل معصوم این همه هزینه کرد شب دامادیش باس اینطوری بشه...

بابا هم ‌ک تقریبا ۷ سال بیمه ماشینش پرید.

خودشون صدمه ندیدن شکر خدا.

ایشالله خوشبخت بشن.

:)

۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۶ ۰ نظر
ii elvomin

برای مخاطب خاصم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۷
ii elvomin

خدایا بزرگمون کن لطفا


امشب با آقازاده رفتم نونوایی سنگکی این صحنه رو دیدم...

تمام راه داشتم به بدبختی این ملت فکر میکردم و به اینکه تا جایی ک سران مملکتی ب فکر پر کردن شیکمای کارد خوردشون و روز ب روز فربه تر شدن هستن این ملت برای بقا راهی جز این نداره ک خودش ب فکر هم خلقش باشه...

دلم کبابه برای این ملت...

اگ یه روز ایران جنگ بشه و سید محمد بخاد بره به وحدانیت خدا نمیذارم.

خیلی چیزا ارزش داره آدم جونشو فدا کنه الا خاک این مملکت دزد و گردنه گیرا...

#

خدایا انقدر ب زندگی منو سید محمد برکت بده ک بتونیم عیدا برای یه عالمه دختر بچه عروسک،برای پسرام توپ فوتبال بخریم خدایا ب دلمون اونقدر وسعت بده ک بتونیم شب و روزامون سفره های ساده پهن کنیم ولی این سفره ی ساده کشیده بشه تا پیاده رو ها و گوشه چهار راه ها و خرابه هایی ک بچه ها تو خودشون از گشنگی جمع میشن تا بخابن...

خدایا انقدر فهم و پاکی به دلمون عنایت کن ک بشیم دستای تو برای سیر کردن اونایی ک شکم سیر رویاشونه...

آمین بدم الحسین یا الله.

۲۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر
ii elvomin

بچه های من اینطوری نشن صلوات :))

دیشب برای آقازاده اولین کت زندگیشو خریدیم...

خییییلی کت دوست داشت بهش گفته بودم تا لاغر نشی کت برات نمیخریم چون زشت میشی تو کت...

دیشب ک رفتیم براش پیرهن بگیریم تو گوشم میگ آبجی من رفتم جودو خودت گفتی هیکلم خشگل شده برام این کتم بگیرررر

(عکس کتشو فردای عروسی میذارممم)

دلم سوخت مخ فرشته رو زدم راضی شد کت بگیره :)

دهن سرویس کت رو ک گرفتیم میگ تیپم کامل شد کروات کم دارم نمیگیری آبجی؟؟؟

دهنم وا مونده بود!

گفتم ب فرض بگیرم روت میشه بزنی؟

گفت چرا ک نشه کلاسه کاره!!!

چند روز پیشم ک میخاست بره عکس بگیره با بازیگرا بعد از یه آرایش کامل سایه هام رو آورده میگه آبجی برام از این آبرنگام میزنی؟

دهنم وا مونده بودااااا کلی خندیدممممم

حالا امید باس التماس کنم بذاره ب موهاش تافت بزنم برا عروسیا حتی!!!

واقعا نسلا عوض شده!!!

:))

#

یه خانم خوب قهراش به ساعت نمیکشه...

چون...

آقاشون انقده ماهه ک دل خانمه طاقت نمیاره :)

۲۷ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر
ii elvomin

چرا محمد؟

چن شب پیش فرشته و رضا دعواشون شد...
فرشته اومد تو اتاق من ک از رضا گلایه کنه...
بهش گفتم من مث تو نیستم...
من بین عشقم و کسی ک موقعیت مالی بهتری داره عشقمو انتخاب میکنم...
داشت گریه میکرد...
گفتم یه دونه از این اشکا نمی ارزه به کل این خونه ای ک زیر پات باشه به کل طلاهایی ک تو کشوت باشه...
من از زندگیم فقط دل خوش میخام.
تو تو خونه بابات فقر داشتی برای همین با حسرته پول ازدواج کردی با رضا.
من بقدر کافی پول دیدم...
من دنبال مردی میرم و پای مردی می ایستم ک طاقت نداشته باشه اشکامو ببینه چ برسه خودش اشکمو دراره....
من میتونم نون و ماست بخورم...ولی بلد نیستم صدای بلند رو تحمل کنم.
برا همین بود ک محمدو انتخاب کردم.
من تو محمد محبت و حرارت زیادی دیدم.محمد پسر موبیه.پای بند به اخلاقیاته.صبور و مهربونه....
اگ یه روزی برا محمد سوال ش ک چرا دوستش دارم...
بد نیست ک این پست رو بخونه...
من ازش درامد بالا نمیخام.
این ب این معنا نیست ک درامد بالا برای اوایل زندگیمون نمیخام و کم کم باید پیشرفت کنه وضع مالیش.
ابدا!
من دوست ندارم ساعات کاریشو زیاد کنه تا روز ب روز دارا تر باشیم...
خونه کاهگلیمون با شمعدونیا رو ک خریدیم ایشون فقط در حد قوت روزانمون اجاه داره کار کنه...
من نمیخام سید عمرشو پای برگه های کاغذی بذاره ک رو هم انباشته بشن و بهمون بگن پولدار!!!
چ فلسفه بی معنایی پیدا میکنه چنین زندگی...
و آدم چقدر باید احمق باشه ک عمرش رو با پول تاخت بزنه!!!
محمد بخاد حماقت کنه جلوش می ایستم.
ترجیح میدم بعد این ک ب ی استقلال نسبی اقتصادی رسیدیم تو بغل هم باشیم نه اینک مدام در حال حرص زدن برای پول جمع کردن باشیمو یادمون بره ک میتونیم چقدر خوش بگذرونیم با سفره های کتلت شبانمون تو پارک.
من سید رو درست انتخاب کردم.
من دوستش دارم چون طاقت نداره غمم رو ببینه و این بهترین دلیل برای یه ازدواجه.
این یعنی آرامش.
تمام.
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۶ ۰ نظر
ii elvomin

فیلمبرداری

خونه کنار خونه ما فیلمبرداریه.

اسم فیلمه هست جاده های لغزان...

دیشب آقازاده رفت با آقای کاسبی عکس گرفت...

بازیگرای باحالی هستن تو فیلمه ولی احمد آقامون با اقای کاسبی حال کرده صرفا :)


۲۶ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۷ ۰ نظر
ii elvomin

بستنی زمستونی و حقوق جنگ یهویی

با اینا این ساعتو درس میخونم :)

آهای خدای مهربونی هااااااااا محمدمو ببوس جای من...امشب نمیتونم بخابم ک تو خاب ببوسمش....

۲۵ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۳ ۰ نظر
ii elvomin

یادگاری نوشت ۲

داشتم درس میخوندم آقازاده چند بار صدام زد(فردا امتحان زبان داره منم مخاصمات مسلحانه دارم)

ج ندادم گفتم هیس.

برام اینو نوشت گذاشت رو کتابم نگاش کردم چشماشو ی حالتی کرده بود انگار زن میخاد...

خندیدم گفتم برو بخاب بیدارت میکنم.

الان خابه عزیزم.

خطشو گذاشتم کیف کنین!

:))



حالا دوبله خطش :)

پیشرفت من چشم گیر بوده می ذاری بخوابم بیدار شدم بخونم؟

۲۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۹ ۰ نظر
ii elvomin

دامنه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۲
ii elvomin

اختصاصی برای همسرم ۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۷
ii elvomin

رمززززز!!!!!!

عاجزانه خاهش میکنم نگی ک نمیدییییی

۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۲ ۰ نظر
ii elvomin

اختصاصی برای همسرم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۳
ii elvomin

یه خاب ناموسی دیدم دلتون بسوزه :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۳۵
ii elvomin